داستان یک زندگی – از پشت میله ها -5

 

روزها و شبهای بیشماری گذشته بودند من هنوز  پشت میله ها بودم گاهی به یاد فیلمهای قدیمی که دیده بودم دوست داشتم با قاشق خطوطی را بر دیوار ترسیم کنم اما هر بار پشیمان میشدم.

 با خود فکر میکردم اینکار باعث فشار بیشتری بر رویم میشود ، هر خط میتوانست نشان زمانهایی باشد که از دست رفته است ومن نتوانسته ام کاری به انجام رسانم ،

 با سرمای هوا دیگر وقتی برای تنفس نداشتیم و ساعتها را باید در سلول سپری میکردم ، امروز مثل همیشه سه ساعتی را به سئوال و جوابهای همیشگی سپری شده بود سئوالات تکراری که هربار پرسیده میشد و همیشه یک جواب از سویشان بیان میشد دروغ نگو اینطوری نیست ،

بعد از رفتن رضا  و دو دوست دیگری که در هواخوری ها میدیدم تنها شده بودم و نمیدانستم چه کنم ، سلولم هم عوض شده بود و هم بندانم افراد سابقه دار شده بودند ،..

نور خورشید خیلی کم به داخل زندان میتابید و زمانهایی با خورشید   به صحبت میپرداختم  ، میگفتم تو هم دیگر از من روی برگردانی ، دیگر کمتر به سراغم می آیی ..

وقتش بود به گذشته ها فرو رفتم ….

 12 – 13 سالی دیگر داشتم  ، تا 13 آبان دو روز دیگر فرصت بود و از طرف مدیر و مسئول انجمن اسلامی همه مان را جمع کرده بودند  ؛ آقای یزدانی مسئول انجمن اسلامی  صحبت کرد و گفت تا لحظاتی دیگر برادر شمعی از نیروهای سپاه میاد برای آموزش نظامی  امسال طبق بخشنامه ای که آموزش و پرورش اومده از هر مدرسه باید یک کلاس در روز 13 آبان در شهر رژه بره ، در همین اثناء تویوتای چهار درب خاکی رنگی از در مدرسه داخل شد و بچه ها گفتند 4wd  آمدند و با فریاد آقای یزدانی همه ساکت شدند ماشین جلو همه ما ایستاد و درب باز شد و آقایی که یک دست لباس سبزی بر تن داشت پیاده شد ، قیافه بسیار جدی و چفیه سفیدی که دور گردنش پیچیده بود به سمت ما حرکت کرد نگاهی به آقای یزدانی کرد و گفت برادر سلام نیروها اینها هستند و نگاهی به ما کرد و گفت درستشان میکنم ، آقای یزدانی و مدیر رفته بودند و آقای شمعی چند دور دور ما گشت و به یکباره فریاد زد بشین ، ……… همه بچه ها به هم نگاه کردیم و چند نفری زدیم زیر خنده ، آقای شمعی نگاهی خشمگیانه به ما کرد و گفت شما از امروز در اختیار من هستید پس حواستان را جمع کنید و دوباره فریاد زد بشین  ، دیگه عصبانی شد و گفت شماها نمیخواهید درست شوید دستش را به کمرش زد و به ماشینش نزدیک شد و از داخل ماشین اسلحه ای را بیرون آورد و گفت با صدای من همه تا آخر حیاط میدوید هر کس عقب بیافته حسابش با من است ، … بدو  دیگه همه با هم شروع کردیم به دویدن و خودش هم پشت سر ما میدوید و فریاد میزد ، هنوز به آخر حیاط نرسیده بودیم که دوباره فریاد زد … بدو .. دو سه باری مسیر را طی کرده بودیم و اونهایی که آخر مونده بودند چند بار ازش کتک خورده بودند ،  …بشین با این صدا همه روی زمین ولو شدیم که به یکبار فریاد زد این چه نشستنی هست و خودش روی دوپا نشست و گفت اینطوری ، شروع به صحبت کرد من گفتم در اختیار من هستید پس حرف گوش دهید تا به نتیجه برسیم … صدای زنگ برخواست و بچه ها از توی ساختمان مدرسه بیرون ریختند ، چند نفری بلند شدند که فریاد زد کی گفت بلند شوید تا من نگفتم هیچ کس از اینجا بیرون نمیره ، بچه های کلاسهای دیگه که از مدرسه بیرون میرفتند با تعجب به ما نگاه میکردند … حسن گفت آقا من میخواهم برم دستشوئی اجازه هست ، آقای شمعی فریاد زد من برادر شمعی هستم همین الان هم در موقعیت هستیم پس همه چیز را فراموش کن … دو سه بار دیگه که دویدیم …. …………..

هیچ وقت یاد نمیرفت اونشب تا صبح از پا درد به خودم پیچیدم و مامان هم پارچه داغ میکرد و می پیچید دور پاهام ………

فردا صبح از ابتدا سر کلاس نرفتیم و برادر شمعی  آموزشش را شروع کرد چند دوری دویدیم و بعدش فریاد میزد قدم رو  و  باز فریاد میزد پاهات محکم بر زمین بخوره .. دلتون سینه خیز میخواد .. آنروز هم سپری شد و روز بعد قرار بود ساعت 10 راهپیمایی شروع بشه ، صبح دو تا ماشین از همون 4wd اومد تو مدرسه ، برادر شمعی با چند نفر دیگه پیاده شدند و با صحبت با آقای یزدانی اسم هر کدومون را میخوند و یک تفنگ بزرگ را به دستمون میداد ، خیلی سنگین بود ، به صف که شدیم فریاد زد این تفنگ ناموس هست میفهمید ، که احمد گفت آقا اسمش چیه ، برادر شمعی با فریاد گفت این تفنگ اسمش برنو است شروع کنید و سریع به بالا و پائین کردن تفنگ در دستاش کرد و گفت شروع به تمرین کنیم زیاد وقت ندارید سریع باشد ، تفنگ انفدر سنگین بود که با هر بار بالا و پائین شدن دستمام درد میگرفت  ، ….به صف ..به صف .. آماده حرکت … منظم از در مدرسه خارج میشوید ….  راهپیمائی شروع شده بود و از خیابانها عبور میکردیم و باید به مرکز شهر میرسیدیم  با فریاد های برادر شمعی تکرار میکردیم .. ما سربازان امامیم ……

خیابان اصلی بسیار شلوغ بود و همه مدارس شهر در آن جمع بودند .در یک لحظه صفهای مدارس دیگر به ما برخورد کرد و همه چیز درهم وبرهم شد ؛ شلوغی دیگر نمیگذاشت آقای شمعی را ببینم که مهدی گفت بریم اونور و اشاره اش به یک قسمت خلوت بود با جدا شدن از جمعیت بدنبال من ابوالفضل ومسعود و بهروز هم امدند ، کنار هم ایستاده بودیم که مهدی گفت خب جمعمون کامل شد بزن بریم ، نگاهی بهش کردم و گفت پس این برادر  چی  که گفت بابا بی خیال میریم میگردیم و از اونور برمیگردیم مدرسه … با صحبتش بچه ها هم خوشحال شروع به حرکت کردیم ، تفنگها لحظاتی روی دوشمان بود و لحظاتی بعد خسته میشدیم و روی زمین کشیده می شدند و همراه مان می امدند .

از دو تا خیابان رد شدیم  دیگر خلوت شده بود که مهدی گفت بچه ها بریم شیرینی فروش چند تائی کیک بزنیم ، دستاش رو تو جیبش کرد و گفت بیارید بیرون ببینیم چقدر داریم ، پولها جمع شد و وارد شیرینی فروشی شدیم صاحب شیرینی فروشی با دیدن ما تعجب کرد و به اسلحه هایمان نگاهی کرد و مهدی گفت نگران نباش هنوز برای خالی کردن مغازه ات وقت نداریم . پولها را روی میز گذاشت و گفت به اندازه پول برامون کیک خامه ای بیار ، مسعود تفنگ ها را جمع کرد و میگفت میخوام مثل فیلم  تفنگها را بگذارم ، با زحمت سر همه را به هم نزدیک کرد و یک چادر مانند درست کرد ، شیرینی ها روی میز بود و سر وصدامون مغازه را گرفته بود و چند تا مشتری که وارد مغازه میشدند با دیدن تفنگ ها و ما تعجب میکردند ، از مغازه بیرون زدیم و آروم آرم از تو کوچه ها به سمت مدرسه راهی شدیم ، ……. به مدرسه که رسیدیم کسی نبود و فقط ماشین برادر شمعی بود و خودش که داشت تو حیاط راه میرفت ، با دیدن ما فریاد میزد و به سمت ما دوید ، بسیمش را در آورد و فریاد میزد عملیات گشت تمام رسیدند و شروع به شمارشمون کرد و فریاد زد شما احمق ها کجا بودید مراسم دو ساعت هست که تمام شده و ما هیچ نگفتیم دیگه نفهمیدم چی شد و از هر طرف می دوید و ضربه ای به یکی از ما وارد میکرد پوستتان را میکننم ، بر علیه امنیت و نظام ……. نمی فهمیدم چی میگه فقط هر بار یک قسمت از بدنم داغ میشد ، بعد دستش را به کمرش زد و گفت صبر داشته باشید به حسابتان میرسم .. همه مون را داخل یک ماشین کرد و  وارد ساختمان سپاه که شدیم مسعود گفت بابا کار بیخ پیدا کرد ، در را باز کرد و همگیمان را پیاده کرد و به سرعت وارد ساختمانمان کرد و از دو سه اتاق که گذشتیم فریاد زد این کلیدهای زندان کجا است که دو سه نفری بیرون پریدند ……  توی یک اتاق بودیم که دربش را میله کشیده بودند ، جلو در راه می رفت و فریاد میزد درستتان میکنم ..  دو ساعتی گذشته بود  ترس همه وجودمان را گرفته بود  ما زندانی شدیم مسعود ادامه داد ، چیکار باید کرد  برادر شمعی باز آمد و با فریاد صدای کی بود چرا حرف میزنید ، حالا نشانتان میدهم و درب دیگری که در برابر میله ها بود را بست اتاق کامل تاریک شده بود و از بعضی از قسمتها نورهای باریکی به داخل میریخت ، بلند شدم و ایستادم به میله ها نزدیک شدم وای زندان این شکلی است و الان من پشت میله ها هستم ، وای ………. دیگه مهدی و بهروز اشکهاشون سرازیر شده بود … که صدای باز شدن درب آمد و برادر شمعی ظاهر شد و درب میله ای را کناری کشید و گفت بیرون ، آروم بیرون اومدیم … باز فریاد زد آزادید برید خانواده هاتون تعهد دادند وگرنه من میدونستم باهاتون چیکار کنم ………………….. بیرون ساختمان پدر و مادرها وایستاده بودند و بچه ها خودشون را رها کردند در آغوش آنها … بابا فقط نگاهم میکرد  آنگار داشت چیزهایی را درمن می دید ….

نور خورشید دیگر کامل رفته بود و من هنوز در پشت میله ها بودم……………..

Advertisements

داستان یک زندگی – از پشت میله ها -3

 

بعد از یکهفته تنبیه به دلیل عدم همکاری ،یه تنفس بهم دادند ، هوا کامل سرد شده بود ، فشار زیادی را متحمل شده بودم ،

 سئوال از نگهبان در خصوص وضعیت رضا با عث شد چندین روز به طور کامل بازجوئی شوم  هزاران سئوال  را میبایست پاسخ میدادم ، …. رابطه ام با او چه بوده است  ، هوای تازه چقدر دلنشین است ، چند نفس پیاپی کشیدم  سینه ام داشت منفجر میشد تمام وجودم را درد گرفت سرم گیج میرفت ، خیلی ضعیفتر شده بودم ، یاد رضا افتادم و بیاد حرفش که تا اینجائی باید بدانی همیشه تنهائی ، به خاطر فراموشیم ضربه های سنگینی را متحمل شدم .

داخل سلول  تاریکی و تنهائی …….، روی تخت ولو شدم و به پنجره نگریستم  سیاهی شب از لابه لای میله ها  به داخل میریخت ، به تنها تفرج فکریم بازگشتم غرق شدن در گذشته ها ..

آن موقع نمیدانستم که جنگ چیست فقط از بابا  و صحبتهای فامیل شنیدم که عراق حمله کرده و تلویزیون  هم  از تصاویر جنگ نشان میداد و موزیک پخش میکرد ظهر ها که از مدرسه به خانه بر میگشتم اتوبوسها کنار مسجد  بودند ؛ و از بلندگوی مسجد موزیک پخش میشد و دسته دسته انسانها سوار اتوبوسها میشدند و میگفتند داریم جبهه میریم .

 خنده ام گرفت اولین باری که اسم جبهه را شنیدم  ؛ توی خانه به بابا و مامان گفتم من هم میخواهم برم جبهه  ، بابا نگاهی بهم کرد و گفت صبر کن تو حالا بچه ای وقتی بزرگتر شدی نوبت به تو هم میرسد ، بعد به بابا گفتم بابا خیلی دیگه مونده تا من بزرگ شوم شاید تا آنوقت جبهه تمام شده باشد ، لبخندی زد و گفت داریوش این سرزمین حالا حالاها درگیر جنگ هست ، عصرها بابا با دوستاش  جلو مغازه الکتریکی آقا امین  جمع میشدند و شروع میکردند به بحث کردن و هر کدام یک چیزی میگفت و منم همان جا دوچرخه سواری میکردم . …

سر سفره شام بودیم  بابا گفت  همدم (مامانم ) وسایلم را جمع کن از فردا گفتند  یک دوره از طرف اداره چند هفته ای باید آموزش نظامی بریم   و نگاهی به من کرد و گفت داریوش مرد خانه تویی  ،مواظب مامان و بهرداد باش . قاشق را زمین گذاشتم و بلند شدم وایستادم و گفتم همین اول بگم همه باید به حرف من گوش بدهند متوجهی بهرداد . بابا میخندید و مامان گفت بشین غذات را بخور ..

چند روزی گذشت  دلم تنگ بابا شده بود ، یک اتفاق تازه افتاده بود و جنگ تا شهر آمده بود و هواپیماهای عراقی روزی چند بار میامدند و گوشه هایی از شهر را بمباران میکردند . صدایی به زندگیمان اضافه شده بود و مامان همش به من و بهرداد میگفت هر وقت آژیر را شنیدید  یک گوشه بمانید  …..

با کلمات جدیدی آشنا میشدم ، پناهگاه  ، زیرزمین همسایه سرکوچه جائی بود که شبها همه اهالی کوچه جمع میشدند و ما هم  شبها با تعدادی از همسایه ها تو زیرزمین میموندیم

 اولین شب پناهگاهی  …………………. برق قطع شده بود و زیرزمین تاریک فقط یک چراغ نفتی روشن بود که کوشه هایی از زیرزمین را روشن کرده بود ، سر و صدای همسایه ها از هر گوشه میامد ، تا به یکباره صدای مهیبی برخواست همه ساکت شدند زیرزمین به لرزه افتاده بود ،چراغ نفتی هم خاموش شده بود و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود فقط از لبه پنجره باریک نور ماه به زیرزمین میافتد به دنبال نور چشمانم را میگرداندم بر روی زمین سایه بلندی  بود برایم خیلی جالب بود باریکه های بلندی از نور در میان تاریکی بود  میله های  بلند در برمان گرفته بود و ما پشت میله ها بودیم …….

از روی تخت بلند شدم نگاهم به پنجره و میله ها افتاد ، من پشت میله ها بودم و ………..