چه کسی خواست که عذر خواهی کنید ،ببخشید که خاطرتان مکدر شد……

index

بعد از آنکه تعدادی دانش آموز در آتش سوزی مدرسه آسیب دیدند و تاکنون یک تن از آنان جان خود را از دست داد  و بقیه در وضعیت بسیار وخیمی هستند ، مردم خواستار عذرخواهی و استعفا وزیر آموزش و پرورش شدند …

 در واقع آنان و ما از شما آقای حاج بابائی خواهان عذرخواهی و استعفا نیستیم ، شما و دیگر دوستان و همفکرانتان سالها است که در واژه های لغتتان برای مردم بودن را فراموش کرده اید و به جایش بر مردم حکومت کردن را جایگزین کرده اید

امروز ما اصلا نیازی به عذرخواهی شما نداریم چون که اگر قرار بر پوزش بود میدانید از کجا باید طلب عفو میکردید از همان روزی که بر مسند حکومت نشستید و جوانان را به خاک سپردید

امروز چه نیازی به عذرخواهی است  ،وقتی که  شما تنها وزیر مقصر نیستید ، مگر کم سانحه دیده ایم در این سالها کدامتان پاسخگو بودید ، از سقوط هواپیماها ، سوانح رانندگی،و …… کدام بار خم بر ابروی شما نشست که اینبار …..

شما اصلا خود را ناراحت نکنید این که مشکلی نیست ، مشکل غزه و سوریه است و بیرون ماندن گوشه ای از موی آن دختر نگون بخت و فیلم فلان کارگردان ….

اصلا شما عالیجنابان به قول خودتان فقیه هم نباید که دم برآورید شما جایتان گرم است و ابزارآلات طرب در کنارتان شما را چه کار با از دست رفتن دختر آن روستا نشین

اصلا شما نماینده مجلس خودتان را ناراحت نکنید برای چه امضا جمع میکنید تا لحظاتی دیگر آقا میفرماید کافی است  تا همین جا هم خوب بود و آنوقت همه تلاش شبانه روزی برای یک امضا از بین خواهد رفت

اصلا شما قلدران و چماق بدستان برای تجمع از دست دادن کودکانمان  بیرون نیاید هوا ناجوانمردانه سرد و بارانی است شاید که پوست صورتتان آسیب بیند

آقای وزیر و دست اندرکاران ناراحت نباشید ،  و اصلا عذرخواهی ننماید و خاطرتان را مکدر نفرمائید که این هم جزئی از روش حکومت داری تان است ، استعفا باشد برای بعد شاید که ………..

Advertisements

داستان یک زندگی – از پشت میله ها -4

 

با دیدن وکیلم  متوجه شدم که پرونده کامل بسته شده است ، هر چند سعی میکرد  خودش را معمولی جلوه دهد اما متوجه شدم  دیگر از دستش کاری ساخته نیست ، فقط گفت : همه مدارک را از میان برده اند و فعلا مدرکی دال بر بیگناهیت………….. نمیتوانم ثابت کنم …

سلولم سرد بود و زمستان باتمام قدرت درونش رخنه کرده بود ، لبه تخت نشستم ، سردم بود و پتو را به دوشم کشیدم  فایده ای نداشت پتو کهنه بود.

از بچه ها شنیدم  رضا   دو هفته قبل با یک حکم سریع جانش را از دست داد . چند روزی را به سکوت گذرانده بودم و غذا هم نخوردم اما چاره ای نبود و نصایحش به یادم آمد  غذا خوردن را شروع کردم … به یاد گذشته ها رفتم ….  

جنگ وارد مراحل جدیدتری شد و عراق دیگر به جای حمله با هواپیماهایش ، شهرها ، با موشک های عراقی آشنا شده بودند ، بزرگتر شده بودم ——– یکی دو بار به خاطر حرفهایی که بابا تو خانه گفته بود و من هم  ندانسته تو مدرسه گفته بودم ،برام مشکل ساز شد  از همه جالبترش مربوط به امام جمعه ای بود که امده بود تو شهر و بابا هم متوجه سوابق قبلیش شده بود و یکبار که دوستاش تو خانه نشسته بودند گفت این بابا دو سه مورد سابقه خیلی بد داره و دست درازی هایی هم به خانمها تو شهر قبلیش کرده … من هم عین همین جملات را به چند تا از همکلاسیهایم گفتم و یکیشون عضو انجمن اسلامی مدرسه بود و سریع به رئیس انجمن اسلامی مدرسه گفت و کار تا بابا و بقیه کشید و اینبار مدیر مدرسه که بابا را میشناخت ما را از یک دردسر رها کرد ،

از لبه تخت جدا شدم و ایستادم ودر سلول قدمی زدم فکرم کار نمیکرد و و کیل هم آب پاکی را روی دستانم ریخت ، باز نشستم و ….

در دوره تحصیلی راهنمائی بودم . ظهر ها بدون استثنا تو حیاط مدرسه موکت پهن میکردیم و  همه به نماز می ایستادند ، باید سر موقع حاضر میشدیم و گرنه تنبیه میشدیم ، کار من از تنبیه گذشته بود وچندین بار کتک خورده بودم و جز اخلال گران محسوب میشدم ، یک بار  به موقع رسیدم مدرسه  به زور سر نماز حاضر شدم و از بد ماجرا من افتادم پیش چند تا از اخلال گران بدتر از خودم ، هیچی آنروز نماز کل مدرسه بهم ریخت ،

بچه ها سر نماز کلی سر و صدا راه انداخته بودند و موقع رکوع با سنگ ریزه ها به هم حمله میکردند و صف را برهم میزدند ، هیچی یکی دوبار تو سط مسئول انجمن اسلامی تذکر داده شد و فایده ای نداشت ، نماز که تمام شد تازه فهمیدم که بینمون چند تا از بچه ها را مامور کرده بود تا ما را شناسائی کنند ،

تو کلاس بودم که آقای احمدی مسئول انجمن اسلامی صدام کرد و به دنبالش  راه افتادم ، سر هر کلاس لیست توی دستش را نگاه میکرد و اسامی را میخواند فکر کنم آنروز حدود 20 نفری شدیم ، بعد از کلی سئوال و جواب که چرا شلوغ کردیم ، چند نفری که ترسوتر بودند بعد از چند تا تشر اعتراف کردند و تعهد دادند و به سر کلاس رفتند ،

نوبت به من که رسید آقای احمدی نتوانست از من اعتراف گیری کند ،رو به مدیر و ناظم کرد و گفت این کارش از این حرفها گذشته باید زندانی شود ، با شنیدن اسم زندان یاد بابا و چند سال قبل و اون اتاقهای تو در تو افتادم ، اومدم حرفی بزنم اما نتونستم  و فقط برای اینکه قافیه را نبازم با دو انگشتم ویشگونی از پام گرفتم …….

در اتاق را که باز کرد اون تو تاریک بود و آقای احمدی هلم داد تو وگفت تا درست نشی همون تو میمونی و در رابست ، خیلی تاریک بود  حسابی ترسیدم ، انبار مدرسه   از آشغالهای اضافی که هر کدام گوشه ای ریخته شده پر بود  ،

 با هر صدائی لرزشی تو بدنم احساس میکردم ، سعی میکردم بر خودم مسلط شوم ، به آرامی شروع به حرکت کردم تا شاید راهی برای فرار پیدا کنم اما همه جا بسته بود . از لابه لای کمدهای چیده شده  به یکباره  سوراخی را دیدم که روشنائی بیرون میزد خوشحال به سمتش رفتم و کمدها را به سختی به کناری زدم ، چندین کارتن را به زمین انداختم ، سوراخ پیدا شد یک  هواکش بود اما از پشت میله هایی به دیوار زده شده بود که اجازه خروج نمیداد ، خودم را باختم و اشک تو چشمهام جمع شد و نشستم ، من پشت میله ها هستم .

باصدای باز شدن درب انباری به خودم امدم  مدیر و مسئول انجمن بر درب ایستادند ، آقای احمدی گفت درست شدی ، با دستهام اشکهایم را پاک کردم و گفتم من دیگه نمیخواهم زندان بمونم من هم دیگه تعهد میدم ….

 

بر روی تخت دراز کشیدم و خودم را مچاله کردم و پتو را بدورم پیچیدم و به پنجره نگاه کردم و میله ها به یادم آورد که پشت ………