داستان یک زندگی –ازپشت میله ها-6

zendan

آرام ، آرام بهار نزدیک میشد و تغییرات را در هوای سلولم هم میتوانستم احساس کنم  ، از خانواده ام آنچنان اطلاعی نداشتم خیلی ملاقاتهامون کم شده بود ، میگفتند دستوره همین که هست …..

باید به گذشته ها سفر میکردم  چاره ای نبود توی این تنهاییها  همسفرم خاطرات بودند و بس ………………………..

سال آخر  دبیرستان بودم ….. دیگه اسمم رو همه میدونستند کسی که با همه چیز و همه کس مخالفه و هر کاری از دستش بر میاد و یک گروه هم برا خودش تشکیل داده …….

یه روز که با مهدی و ابوالفضل و… داشتیم برای یک جنگ خیابانی  آماده میشدیم ، بچه های اونور، سال  آخریهای انسانی بودند هیکلاشون بزرگتر و قویتر از ما بودند  به یکباره چند تا موتور سوار که صورتهاشون را با چفیه بسته بودند سر اونا ریختند و در یک چشم به هم زدن شروع به کتک زدن اونا کردند اولش فکر کردیم شاید برای تسویه حساب اومدند و …. اما بلافاصله وحشت کردیم مهدی میگفت شلوارهاشون و کفشهاشون را ببین سپاهی هستند .. ضرباتشون واقعا ویران کننده بود ..

احمد که از سران بچه های اونور بود خودشو لای یک درخت کاج  وسط بلوار بود کرده بود تا صورتش در امون باشه دقایقی نگذشت که سوار موتورهاشون شدند و رفتند ، لحظاتی  بعد یک ماشین 4wd خودرو سپاه  اومد و احمد و با دوتای دیگه را سوار کردند چند روزی از اونا خبری نبود مهدی میگفت دست بچه های سپاه هستند …

یه روز که از مدرسه برمیگشتیم راه را کج کردیم و با بچه ها رفتیم سرکی بکشیم به ساختمان سپاه ..

مهدی میگفت : ببین احمد  اینا اینجا هستند میگنند کارهای سیاسی میکردند ……

دور تا دور ساختمان دیوارهای بلند و سیم های خاردار کشیده شده  پاهایم  لرزید  از دفعه قبل که اینجا اومده بودم دیوارها بلندتر و حصارها بیشتر شده بود ………

چند روز بعد یکی از بچه ها گفت احمد آزاد شده تو خونه اشونه … دیگه گفتم باید برم ببینمش ..

از کوچه ها رد شدم و به خانه نصف و نیمه احمد رسیدم .. مادرش در را که باز کرد گفتم : دوستش هستم و به آرامی رفتم تو ..

توی یه اتاق کوچیک که تاریک هم بود احمد دراز کشیده بود صورتش باند پیچی بود و  دست و پاهش هم بسته شده بود  ، احمد به آرامی نگاهی بهم کرد و گفت برا چی اومدی برو به اندازه کافی دردسر دارم ……

نگاهی بهش کردم و گفتم آخه چند وقتی میشه که دیگه جنگ نکردیم حوصله مون سر رفت اومدم ببینم …….. سرش را تکان داد و گفت دیگه هیچ وقت جنگ نمیکنم و دستش را نشان داد و گفت دیگه دو تا انگشتام حرکت ندارند ……..

صبر نکردم و گفتم چی شد آخه اینا چی از سرت میخواستند، نگاهی کرد و گفت به خاطر اینکه مخالفشون هستم به معلم دینی سر کلاس گفتم من دیگه نمیخواهم مسلمون باشم شما فقط اسیب زدن را بلدید من نمیخواهم …….

گفتم : آقای محمدی را میگی  اونه که خودش یه سپاهیه عجب کاری کردی … احمد نگاهم کرد و گفت : نمیدونی چه تشکیلاتی اون تو درست کردند … یاد اوندفعه که ………. ما را برای چند ساعت اون تو کرده بود افتادم ..

دیگه هیچ وقت احمد را ندیدم بچه ها میگفتند از مدرسه اخراجش کردند و بعدش هم با مادرش از شهر رفته بودند

فردای روزی که احمد را دیدم آقای محمدی جلوی درب کلاس صدام زد و با اخم به من گفت حواست به خودت باشه دیروز کجا بودی . نگاهش کردم … دوباره گفت چرا رفتی خونه احمد ….  

به یکباره صورتم داغ شد درد همه وجودم را گرفت ..

هنوز ثانیه ای نگذشته بود که دوباره صورتم داغ شد ….

فقط گفتم آقا هیچی رفتم بهش بگم ما نترسیدیم که نجنگیدیم ما همش اماده ایم  باهاشون بجنگیم …… 

صورت آقای محمدی کمی باز شد و با لگدی پرتم کرد تو کلاس …….. 

اون سال آقای محمدی نمره معارف اسلامی را به من 7 داد و تجدید شدم …………

نگاهی به دیوار کردم و میله ها را بسیار نزدیکتر احساس کردم هنوز پشت میله ها …….

Advertisements

داستان یک زندگی – از پشت میله ها -4

 

با دیدن وکیلم  متوجه شدم که پرونده کامل بسته شده است ، هر چند سعی میکرد  خودش را معمولی جلوه دهد اما متوجه شدم  دیگر از دستش کاری ساخته نیست ، فقط گفت : همه مدارک را از میان برده اند و فعلا مدرکی دال بر بیگناهیت………….. نمیتوانم ثابت کنم …

سلولم سرد بود و زمستان باتمام قدرت درونش رخنه کرده بود ، لبه تخت نشستم ، سردم بود و پتو را به دوشم کشیدم  فایده ای نداشت پتو کهنه بود.

از بچه ها شنیدم  رضا   دو هفته قبل با یک حکم سریع جانش را از دست داد . چند روزی را به سکوت گذرانده بودم و غذا هم نخوردم اما چاره ای نبود و نصایحش به یادم آمد  غذا خوردن را شروع کردم … به یاد گذشته ها رفتم ….  

جنگ وارد مراحل جدیدتری شد و عراق دیگر به جای حمله با هواپیماهایش ، شهرها ، با موشک های عراقی آشنا شده بودند ، بزرگتر شده بودم ——– یکی دو بار به خاطر حرفهایی که بابا تو خانه گفته بود و من هم  ندانسته تو مدرسه گفته بودم ،برام مشکل ساز شد  از همه جالبترش مربوط به امام جمعه ای بود که امده بود تو شهر و بابا هم متوجه سوابق قبلیش شده بود و یکبار که دوستاش تو خانه نشسته بودند گفت این بابا دو سه مورد سابقه خیلی بد داره و دست درازی هایی هم به خانمها تو شهر قبلیش کرده … من هم عین همین جملات را به چند تا از همکلاسیهایم گفتم و یکیشون عضو انجمن اسلامی مدرسه بود و سریع به رئیس انجمن اسلامی مدرسه گفت و کار تا بابا و بقیه کشید و اینبار مدیر مدرسه که بابا را میشناخت ما را از یک دردسر رها کرد ،

از لبه تخت جدا شدم و ایستادم ودر سلول قدمی زدم فکرم کار نمیکرد و و کیل هم آب پاکی را روی دستانم ریخت ، باز نشستم و ….

در دوره تحصیلی راهنمائی بودم . ظهر ها بدون استثنا تو حیاط مدرسه موکت پهن میکردیم و  همه به نماز می ایستادند ، باید سر موقع حاضر میشدیم و گرنه تنبیه میشدیم ، کار من از تنبیه گذشته بود وچندین بار کتک خورده بودم و جز اخلال گران محسوب میشدم ، یک بار  به موقع رسیدم مدرسه  به زور سر نماز حاضر شدم و از بد ماجرا من افتادم پیش چند تا از اخلال گران بدتر از خودم ، هیچی آنروز نماز کل مدرسه بهم ریخت ،

بچه ها سر نماز کلی سر و صدا راه انداخته بودند و موقع رکوع با سنگ ریزه ها به هم حمله میکردند و صف را برهم میزدند ، هیچی یکی دوبار تو سط مسئول انجمن اسلامی تذکر داده شد و فایده ای نداشت ، نماز که تمام شد تازه فهمیدم که بینمون چند تا از بچه ها را مامور کرده بود تا ما را شناسائی کنند ،

تو کلاس بودم که آقای احمدی مسئول انجمن اسلامی صدام کرد و به دنبالش  راه افتادم ، سر هر کلاس لیست توی دستش را نگاه میکرد و اسامی را میخواند فکر کنم آنروز حدود 20 نفری شدیم ، بعد از کلی سئوال و جواب که چرا شلوغ کردیم ، چند نفری که ترسوتر بودند بعد از چند تا تشر اعتراف کردند و تعهد دادند و به سر کلاس رفتند ،

نوبت به من که رسید آقای احمدی نتوانست از من اعتراف گیری کند ،رو به مدیر و ناظم کرد و گفت این کارش از این حرفها گذشته باید زندانی شود ، با شنیدن اسم زندان یاد بابا و چند سال قبل و اون اتاقهای تو در تو افتادم ، اومدم حرفی بزنم اما نتونستم  و فقط برای اینکه قافیه را نبازم با دو انگشتم ویشگونی از پام گرفتم …….

در اتاق را که باز کرد اون تو تاریک بود و آقای احمدی هلم داد تو وگفت تا درست نشی همون تو میمونی و در رابست ، خیلی تاریک بود  حسابی ترسیدم ، انبار مدرسه   از آشغالهای اضافی که هر کدام گوشه ای ریخته شده پر بود  ،

 با هر صدائی لرزشی تو بدنم احساس میکردم ، سعی میکردم بر خودم مسلط شوم ، به آرامی شروع به حرکت کردم تا شاید راهی برای فرار پیدا کنم اما همه جا بسته بود . از لابه لای کمدهای چیده شده  به یکباره  سوراخی را دیدم که روشنائی بیرون میزد خوشحال به سمتش رفتم و کمدها را به سختی به کناری زدم ، چندین کارتن را به زمین انداختم ، سوراخ پیدا شد یک  هواکش بود اما از پشت میله هایی به دیوار زده شده بود که اجازه خروج نمیداد ، خودم را باختم و اشک تو چشمهام جمع شد و نشستم ، من پشت میله ها هستم .

باصدای باز شدن درب انباری به خودم امدم  مدیر و مسئول انجمن بر درب ایستادند ، آقای احمدی گفت درست شدی ، با دستهام اشکهایم را پاک کردم و گفتم من دیگه نمیخواهم زندان بمونم من هم دیگه تعهد میدم ….

 

بر روی تخت دراز کشیدم و خودم را مچاله کردم و پتو را بدورم پیچیدم و به پنجره نگاه کردم و میله ها به یادم آورد که پشت ………