ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – دردسر عاشقی – سی وشش

احساس خستگی میکردم و با خود می اندیشیدم نباید اینگونه باشد نه نباید تکرار باشد همیشه ازش فرار کردم سعی کردم تکراری نداشته باشم ، نه نه خسته هستم گوشی را برداشتم دکمه ها را فشار دادم  روی صفحه نوشت در حال برقراری تماس  چندین بار زنگ خورد اما  کسی جواب نداد صدای پیغام گیر آمد …
دوست نداشتم پیغامی بگذارم و تماس را قطع کردم و باز فکر …………..
لحظاتی گذشت صدای زنگ تلفن خوشحالم کرد فکر کردم قطعا خودش است گوشی را  برداشتم و به صفحه نگاه کردم نوشته بود
…… کسری …………
نه خودش نبود ولی باید جواب میدادم ، با بیحالی به کسری جواب دادم اما مثل همیشه کسری سرحال و شاد حرف میزد برای لحظاتی سکوت کرد و به یکباره گفت چیزی شده …. با سکوت من فهمید …. بعد انگار به نتیجه ای رسیده باشد همین الان حاضر میشوم و راه میافتم ، دارم میام با هم حرف میزنیم درست میشه صبرکن …
نمیدونستم باید چی بگم اصلا کسری در مورد چی داشت حرف میزد و از کجا میدونست  من چه حالی دارم …………….
کمی خانه را مرتب کردم ………
در را  باز کردم کسری فریاد زد خیلی گرمه خیلی .. آتیش گرفتم …. واخ  واخ ……
روی مبل نشسته بود و به من نگاه میکرد و بلافاصله گفت ببین تو یخچالت چیزی برای خوردن پیدا میشه امروز جمعه است و از بعد سحری تا حالا هیچی نخوردم دارم غش میکنم و بدون آنکه منتظر باشه رفت تو آشپزخونه و  با صدای بلند گفت هیچی که تو یخچال نیست اشکالی نداره نون کجاست حداقل یک نون و پنیری بزنم ………………..
کسری جابجا شد و گفت آخیش یک کم ته دلم ساکت شد دیگه حالم بد شده بود و تازه انگار فهمیده باشه که من هم هستم گفت خب تو چرا این شکلی شدی چیه اتفاقی افتاده ……..
واقعا ناراحت شده بودم و گفتم پس اون حرفهایی که پشت تلفن میزدی چی بود من را ببین همش داشتم فکر میکردم تو از کجا فهمیدی من ….
کسری زد زیر خنده و گفت ببین چاره ای نداشتم بابا ، مامان و معصوم ولو شده بودند کف اتاق و نگاهشون به ساعت بود دیدم هیچ راه فراری نداشتم یک جوری گفتم که بتونم بزنم بیرون ……………..
نگاهی به گوشیم انداختم نه زنگی نخورده بود کمی داشتم نگران میشدم معمولا اخلاقش طوری بود که اگر زنگ میزدم یا جواب میداد یا اینکه اگر در موقعیتی بود که نمیتوانست جواب بدهد در اولین فرصت تماس میگرفت ……..
کسری گفت : دیشب همه خونه دائی جان مامان به صرف افطار دعوت بودیم این یک رسم شده که هر سال تو ماه رمضون هر چند شب یکبار همه فامیل دور هم جمع میشوند …..
جالب بود دیشب  زهرا یکی از دخترهای دائی محمد که تازه با رضا نامزد شده بودند هم آمده بودند ، از اول تا آخر مهمانی همه نگاهشون به این دو نفر بود ،
در موقع پهن کردن سفره و آوردن غذا آقا رضا بهمراه ما بلندشد و کمک میکرد که با اشاره های دائی جان مامان و بابا و بقیه آقایان که بهش چشم غره میرفتند آمد و نشست البته در این خصوص به من گیر نمیدهند چون فعلا جزء گروهی محسوب نمیشوند اما آقا رضا خیلی فرق داشت همین که نشست دائی جان مامان صدایی صاف کرد و گفت توی این خونه تکلیف همه مشخص و تعیین شده دخالت در امور دیگران قابل پذیرش نیست آقا رضا که انگار جا خورده باشه گفت ببخشید منظورتان را درک نکردم …
داماد بزرگ دائی جان مامان زد زیر خنده و گفت حاج آقا تازه کاره طرف باید یک دوره بگذرونه ، آقا جوون کار خونه متعلق به خانم ها است هیچ دخالتی توی این امور نباید بکنی اینم لپ کلام … افتاد ………….
آقا رضا انگار تازه ازخواب پریده باشه شوکه گفت من میخواستم کمک کنم مگه فرقی هم داره که دائی محمد رو به دامادش کرد و گفت آقا رضا باشه بعد صحبت میکنیم ……..
هنگام شام خوردن بود که آقا رضا در کنار زهرا خانم نشست و به خوردن غذا مشغول بود و با لذت تمام با زهرا آروم آروم  صحبت میکرد و صورتش با لبخند نمایان بود ، که اینبار بابا وارد گود شدند و به دائی محمد گفت : آقا محمد توی فامیل ما رسم نداشتیم که سر سفره آقا و خانم کنار هم بنشیند و با هم باشند و خودش را جابجا کرد و گفت آقا رضا تشریف بیاورید اینجا رضا جان پیش ما صفای دیگه ای داره ………….
آقا رضا اینبار هم بدون اعتراض  نگاهی به بشقاب مشترکشان با زهرا انداخت و بلند شد و رفت پیش بابا نشست و ثانیه ای بعد یک بشقاب تمیز بهمراه قاشق و چنگال جلوش قرارداده شد ، آقا رضای شوک خورده از زیر چشم به زهرا مینگریست و بابا دیس برنج را جلوش قرارداده بود ………………..
بعد از صرف شام آقا رضا کنار زهرا خانم نشسته بود و مشغول صحبت بودند و دائی جان مامان هم مشغول سخنرانی برای آقایان بود  و دامادهایش هر چند لحظه یکبار سری تکان میدادند و میگفتند بله …
سینی چای را که جلو بابا گرفتم ، نگاهی به رضا کرد و گفت این ندید بدید را از اونجا بلندش کن چه معنی داره …
نگاهی با معنی به بابا  کردم و سریع رفتم ، هنوز سینی چای را تو آشپزخونه نگذاشته بودم که صدای بابا را شنیدم ، فهمیدم داره یک اتفاقاتی میافته ، وقتی تو اتاق رسیدم  چهره سرخ شده آقا رضا …. و بعدش بابا که میگفت بابا عجب دورانی شده یعنی چی از اول شب تا همین الان انقدر چسبیدن به هم ، آقا زشته این کارها چیه دیگه والله ….
دائی جان مامان هم که انگار منتظر بود گفت : آقا حرمتها هم حفظ نمیشه یعنی چی یکی نیست بهشون بگه آقا یعنی چی این حرکات قباحت داره …
رضا که انگار این ضربه ناک اوتش کرده بود وا رفته نگاه میکرد ؛ اومدم حرفی بزنم اما با دستم جلوی دهانم را گرفتم ، زهرا بلند شد و دوید تو آشپزخونه ؛
چند ثانیه سکوت ………….
معصوم  شروع کرد و رو به همه شون کرد و گفت ببینم یعنی چی همش از اول تا حالا یکسره گیر دارید مگه چه کار کرده زنش هست و نشستند کنار هم دارند صحبت میکنند میتونید بگید کی میتونه احساساتش را به هم بگند.
خیابان که حق ندارند برند چون هنوز رسمی زن و شوهر نیستند ،
خونه آقا رضا اینها که ممنوع ،
پس کجا نشون بدهند که عاشق هم هستند یعنی از نظرتون اینقدر عشق بده که باید این طور برخورد کنید ………
بابا که دیگر نمیتونست تحمل کنه فریاد زد دختر از تو کسی نظر خواست کی گفت تو حرف بزنی ، میدونستم که الان کار بیخ پیدا کنه نزدیک معصوم شدم و آروم دستش را گرفتم و رو به بابا گفتم ، یک کم آروم باش صبر کن ؛  دیگه بابا  منتظر این فرصت بود آره دیگه همه اینها از گور تو بلند میشه معلم همه اینها تو هستی  و نگاهی به دائی جان مامان کرد و گفت : دست شما درد نکند اومد پیش شما  درست بشه ببین چی داره میشه …
میدونستم الان من نقطه حمله شدم و معصوم را فراری داده ام ، دائی جان مامان نگاهی با غیظ به من کرد و گفت حاجی درست میشه صبرکنم بلایی سرش بیارم که یادش بره اسمش چیه ،
و بعد انگار تازه متوجه شده باشد رو به بابا و مامان کرد و گفت : فکرتنون را کردید برای عید فطر بگم با خانواده اش بیان و یک نامزدی براشون بگیرید ،
دست معصوم از توی دستام رها شد سریع نگاهش کرد صورتش سفید سفید شد . حرف میزد لبهاش به هم میخورد اما صدایی ازش در نمی اومد خیلی ارام از تو اتاق بیرون رفت همه ساکت بودند ، نگاهی به دور وبرم کردم رضا نبود ، زهرا را هم ندیدم ……..
کسری به من نگاهی کرد و گفت چی شده چرا تو رنگت پریده ، بعد خنده ای کرد و گفت خب تقصیر خودته من چقدر باید ازت حمایت کنم وقتی خودت هیچ کاری نمیکنی بابا معصوم هم که فقط منتظر……….
صورتم را با دستام پوشاندم ، به یاد کوروش دوست قدیمی افتادم و انتظاری که برای تماسش داشتم باید باهاش صحبت میکردم ، نگاه ویژه اش به عشق و دوست داشتن، همیشه برایم ستودنی بود . همیشه وقتی صحبت از عشق میکرد ازش طوری صحبت میکرد که وجودش پر میشد و خالی میشد میگفت : دوست داشتن ، ارمغانی است که انسانها فراموشش کردند ، توی دوست داشتن چیزی برای پنهان کردن نیست ،
به کسری نگاهی کردم و گفتم منتظرم کوروش بهم زنگ بزنه ولی میدونم تماس نمیگیره ، چون میگه انچه را که باید میدونستی بهت گفتم تو خودت باید تجربه اش کنی ، برای عبور از رودخانه خروشان باید با تموم وجود به آب زد وگرنه آب تو را با خودش میبره ….
کسری از روی مبل بلند شد و گفت بابا من گرسنه ام فکرات را بگذار برای خودت ………………..

ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – همه چی آرومه – سی وپنج

کسری زودتر از همیشه رسید ، نگاهش کردم سکوت کرده بود و هیچ نمیگفت ، گفتم چرا اینقدر ساکت  .

جواب داد ببین حتی وقتی  فکر میکنی  شاید به یک حالت مناسب رسیدی باز هم میبینی هیچ اتفاقی نیافتاده و در همان حالت اول و شاید بدتر هستی ………………

نگاهی خاص بهش کردم و گفتم من که نفهمیدم چی میگی  یک هفته  بیشتر نیست همدیگر را ندیدیم  چرا اینطور شدی اتفاقی افتاده ….

کسری گفت : ببین شاید یک مقدار خسته شده باشم….

هفته پیش اشکان زنگ زد و گفت برات یک کار مناسب گیر اوردم بجنب خودت را برسون تا کار از دست نرفته  …………..

اشکان را که دیدم گفت یکی از دوستاش ، توی یک شرکت کار میکنه و گفته نیرو جذب میکنه و کلی از شرکت و محیطش تعریف کرده و تازه میگه مدیراش خودی هستند یعنی تو یک جبهه هستیم … تعجب کرده بودم و از سویی دیگر خوشحال به اشکان  گفتم زنگ بزن و یک قرار بگذاره ….

هنوز تلفن اشکان به دوستش تمام نشده بود که گوشیش دوباره زنگ خورد و اشکان گفت یک لحظه و نگاهی به من کرد و گفت کسری یک ساعت دیگه میدان…. خیابان …. میتونی باشی خود مدیر عامل میخواد باهات مصاحبه کنه  . نگاهی به ساعت کردم و گفتم آره …  سریع از اشکان جدا شدم و رفتم محل شرکت  …

شرکت خیلی بزرگ نبود و  وارد ساختمان  شدم   ابتدا با خودم گفتم بهتره اول برم و رفیق اشکان را ببینم و بعد برم دفتر مدیر عامل  …  .سراغ آقای رضائی را گرفتم و وارد اتاقی شدم  ، آقای رضائی را دیدم جوانی بود هم سن و سال خودمون ، باهاش کمی صحبت کردم و متوجه نشدم که از کارش راضی هست یانه جوابهاش همش دو پهلو بود …….

 با راهنمایش رفتم دفتر مدیر عامل . آقای احمدی با دیدن من بلند شد و دست داد و با خنده  سعی میکرد من را جذب کنه ؛ قیافه اش جوان بود و برعکس تصورم که فکر میکردم باید فرد جا افتاده ای باشد  نبود …

هنوز کلمه ای نگفته بودم که شروع  به سخنرانی در خصوص  شرکتش و فعالیتهاش کرد  ،به سرعت میگفت و بعضی مواقع  نفس کم میاورد میگفت میفهمی که چی میگم  ….

 لحن صحبت کردنش و نوع برخوردش قانعم میکرد که اینکار را بپذیرم .. به قول خودش میگفت من یک مثبت اندیش هستم و علاقه مند به شما جوانان ، والبته مخالف سر سخت دروغگوئی و یابه گوئی  و دوباره گفت میفهمی که چی میگم یعنی مخالف رئیس جمهورت هم هستم ….  

صبر کردم صحبتهاش که تمام شد گفتم ببخشید از کی رئیس جمهور این مملکت فقط شده متعلق به من ،  خنده ای کرد و گفت : خانم …. لطفا برگه های استخدام را بیاورید ؛ در همین لحظه خانمی وارد شد که بسیار دقیق در حال بررسی من بود و رو به ایشان گفت :  کسری …   هستند و با اشاره به خانم گفت رئیس خانه و کار بنده  همسرم که مدیر مالی شرکت هم هستند …..

 با پر کردن فرم ها و صحبت های بعدی قرار شد که از فردا سر کار حاضر باشم و با خوشحالی به خانه رفتم  فقط تو راه یک زنگ به دائی جان مامان زدم و گفتم یک هفته نمیتونم بیام مغازه و بعدش خواهم آمد البته اونموقع نفهمیدم چرا اینگونه صحبت کردم ، من که دلخوشی از مغازه رفتن نداشتم اما دائی جان مامان هم مخالفتی نکرد ……

روز اول   به شرکت رفتم به کمک آقای رضائی دوست اشکان میز و لوازم در اختیارم قرار داده شد و از همان لحظه کارم آغاز شد، اولین تلفن روی میزم آقای احمدی  مدیر عامل بود گفت کارت رابا ، بررسی وضعیت شرکتهای همکار  شروع کن و لیست تو کامپیوترت هست ، تعجب کردم برعکس آنچه که دیروز گفت و من را به مدیر اداری شان معرفی کرده بود و قرار بود با ایشان هماهنگ باشم خودش با من شروع به کار کرده بود ، طبق توضیحات دو سه جا زنگ زدم و با نفراتی صحبت کردم … یک ساعت بیشتر نگذشته بود که آقای احمدی دوباره زنگ زد و گفت برم دفترش …. ازم یک گزارش گرفت  و دوباره گفت برم مشغول شم ،

روز دوم –  توی زنگهایی که میزدم احساسی بهم میگفت انگار دارم بازی میخورم چون همه شرکتهایی که زنگ میزدم  قبلا باهاشون صحبت شده اونهم خود شخص مدیر عامل اینکار را کرده ….

روز سوم- دیگه رفتم پیش آقای احمدی و گفتم ببخشید یکی از شرکتهایی که باهاشون در تماس بودم اعلام کرده اند که با شما مفصل صحبت کرده اند و به توافق رسیده اند …. با حرف من کمی جا خورد و بسرعت خودش را جمع وجور کرد و گفت غلط کرده ، دروغ میگوید برو به کارهات برس ….

 هنوز از اتاق خارج نشده بودم که سریع صدایم کرد و گفت ببین میخواهم امروز یک رزومه توپ از شرکت درست کنی با بچه ها هماهنگ کن  خودشون بهت میگنند باید چیکار کنی ، با دو تا همکارها مشورتی کردم و به بررسی فایل ها پرداختم نه هیچ کدام از کارهای ذکر شده  توی رزومه های قبلی مربوط به شرکت نبود یعنی چی ، باز هم با بچه ها صحبت کردند و اونها هم  اظهار بی اطلاعی میکردند ولی میدونستم که دارند پنهان کاری میکنند … باز آقای احمدی و صحبت باهاش آخرین چاره بود ، ایشان اول گفت دروغ کی گفته نه بابا این فرق داره ببین اینجا من به کارفرماها اطلاعات میدم اشکالی نداره ، تعجب کردم گفتم ولی اطلاعات صحیح نیست دروغ است ، با نگاه به من گفت نه آقا برو به کارت برس ……..

روز چهارم- امروز یکی از شرکتهای طرف قرارداد درخواستی داشت  آقای احمدی صدایم زد و گفت هماهنگی ها با تو .

هنوز ساعتی نگذشته بود که فهمیدم درخواست کارفرما نه تنها حاضر نیست بلکه برای آماده کردن و ارسالش چند روزی وقت نیاز است گزارشش را به آقای احمدی دادم ایشان هم گفت میدانم اشکالی نداره برو بگو آماده است و ارسال شده ، گفتم آقا چند روزی فقط نیاز است ، اشکالی نداره یکی دو روز که گذشت تماس بگیر و بگو ماشین تو راه خراب شده دیرتر میرسه ، با نگاهم بهش گفتم دروغ بگویم ، به یکباره گفت نه آقا برو به کارت برس ….دروغ چیه ……..

روز پنجم -برای اولین بار مدیر اداری  را که قرار بود از روز اول باهاش کار کنم دیدم لیستی را به من داد و گفت ببر تائید مدیر را بگیر ، نگاهی به لیست کردم ، بیمه کارکنان بود نگاه دقیق کردن نام دو نفر بیشتر نبود یعنی بقیه چی ، آقای مدیر اداری عینکش را جابجا کرد و گفت آقای مدیر خودش میدونه چند نفری را از کارگاه برج سازی کنار دریاش رد میکنه و چند نفری هم که اصلا نیازی به بیمه ندارند خودشون هم ادعایی ندارند …. با گرفتن برگه ها به سمت دفتر مدیر عامل رفتم ، کاغذها را روی میز گذاشتم و گفتم چند تا از بچه ها اسمشون نیست ، سریع نگاهی کرد و گفت هیچ اشکالی نداره میدونم برو سراغ کارت ، با خودم گفتم باز هم دروغ …..

روز ششم – برای اعلام یک گزارش به اتاق مدیرعامل رفتم ، روزنامه در دستش بود و با دیدن من سعی کرد خودش را خیلی ناراحت نشان بدهد گفت ببین این رئیس جمهور دروغگو  و …  چی گفته : امروز می‌توان ادعا کرد که در تمام ایران حتی یک نفر وجود ندارد که محتاج نان شب باشد و به فضل الهی در آینده‌ای نزدیک اعلام خواهد شد که در سرتاسر ایران فقیری وجود ندارد

به روزنامه نگاه کردم وبه آقای احمدی نگریستم ، و با سکوت  از اتاق بیرون آمدم …  رضائی را در سالن دیدم  و گفتم یعنی تو هیچی نمیدونی چی  دور وبرت میگذره و وقتی ازت سئوال میکنم جواب نمیدی ، نگاهی کرد و گفت فکر میکنی باید چی بهت بگم اگر از اول میگفتم دو تا اتفاق میافتاد یکی اینکه یا پیش خودت فکر میکردی  دوست ندارم اینجا کار کنی و دوم اینکه با گفتنم من خودم هم اقرار کرده بودم و نمیتونستم بماننم و از سمت دیگه من ازدواج کرده ام و خرج و مخارجم بالا است پس نمیتوانم بیکار باشم  وبه این پول نیازمند هستم ، دستم را به سمتش دراز کردم و گفتم خداحافظ ……

حالا هم که اینجا هستم دارم فکر میکنم  چیکار بکنم برگردم پیش دائی جان مامان تو مغازه و همه شرایطش را بپذیرم یعنی به خودم هم دروغ بگم ، یا انکه برم شرکت دوباره و با همه آنچه که دیدم روزگار سپری کنم  فکر میکنم باید بخونم همه چی آرومه من چقدر خوشبختم

ماجراهای کسری یک جوان ایرانی –ماه رمضان-سی وچهار

سرکوچه رسیده بودم که کسری زنگ زد و گفت ببین دوران تعطیلات رسید ، تعجب کردم و گفتم یعنی چی مگه چه خبر داره میشه ؛ خندید و گفت صبر کن بیام ببینمت باهات صحبت میکنم ……. دوساعتی گذشت تا کسری اومد توی این فرصت ماشین را بردم تعمیرگاه پیش آقا رضا گذاشتم و بهش گفتم معاینه کامل را انجام بدهد ، کسری دم تعمیرگاه اومد دنبالم و با هم شروع به قدم زدن کردیم .. نگاهی به دور و برم کردم شکل مغازه ها عوض شده بود از جلو هر رستوران ویا فست فودی که رد میشدیم یک قابلمه بزرگ جلو مغازه بود و پشت شیشه چسبانده بودند آش رشته و حلیم هر روز افطار ………… کسری گفت : گفتم دوران تعطیلات شروع شد تعجب کردی ، ببین اداره های دولتی که خیلی کار انجام دهند 5 ساعت کار روزانه بیشتر نیست ، مغازه دائی جان مامان که طبق روال گذشته توی این ایام همین مقدار باز است و بقیه اش صفا ؛ البته حاج آقا و دامادهاش تشریف میبرند خانه و به قول خودشون استراحتی میکنند ، دائی جان مامان همش میگه استراحت فرد روزه دار خودش یک عبادت است …. اما میدونی مشکلات هم کم نیست ببین از همین امروز دیگه باید به دنبال راه کار برای فرار باشم تا از دو روز پیش که زنگ ماه رمضان با نمیدونم پیشواز و از این حرفها تو خونه ما زده شد با هزار معرکه سحر بلند میشم و سحری را توپ میخورم میدونی انقدر نوش جان میکنم که تا دو ساعت بدون حرکت میشم تا یک کم غذام هضم شه ، بعدش چرت میزنم و پا میشم میرم مغازه دائی جان مامان. دم ظهر که دائی جان با دو دامادش تشریف میبرند مسجد برای نماز فعلا به بهانه های مختلف تو مغازه میمونم و نهاری میزنم تا عصر ، وقتی میام خونه بابا بیرون هست و مامان هم خونه همسایه ها دوره دارند و یک وعده دیگه نوش میکنم…. تا غروب و سر سفره افطاری هم مامان میگه بچه بخور تو که جون نداری بخور تا قوت بگیری و بابا هم با نگاهش سعی میکنه مطمئن بشه که من روزه بودم …………. اما میدونی معصوم بنده خدا خیلی مشکل داره اون واقعا روزه میگیره بیرون که نمیتونه بره و مامان هم به زور میبردش دوره وقتی که غروب بر میگرده با رنگ پریده و احوال ناخوش میشینه سر سفره …. مشکل هم اینجا است که سر این قضیه دیگه با هیچ کدام نمیشه حتی یک جمله گفت ، حتی مامان بزرگ که خودش یک پا حامی است توی این یکی دیگه نمیشه روش حساب کرد ، از حالا باید برای روزهای تعطیل و جمعه ها یک فکری کرد چون دیگه باید هر لحظه در خدمت خانواده بود و اونوقت تمام ………. میدونی عباس یکی از دوستام پارسال برای فرار از روزه هیچ راهی به نظرش نرسید و دید الانه که قضیه خیلی جدی بشه رفت پیش احمد که رزیدنت بیمارستان شده و براش پاش را گچ گرفت و با این بهانه از ماه رمضان فرار کرد فقط میدونی هزینه اش خیلی میشه ، چون یک جا کار آموز شده بود مجبور بود برای رفت و برگشت ، یک آژانس کرایه کنه ، تازه راه کارهای ویژه ای هم برای باز و بسته کردن گچ پاش پیدا کرده بود راحتت کنم باید کلی حقه بلد بشی تا این ماه را رد کنی ، البته عباس میگفت توی یک ماه نمیدونم چند بار مجبور شدم قران را بخوانم چون عصر که میرسید خونه مادرش بهش گیر میداد بچه حالا که نمیتونی روزه بگیری بشین قران بخون که میگنند توی این ماه خیلی ثواب داره ، هیچی دیگه اینقدر قران خوندنم که به اندازه اش تو دانشگاه هم درس نخونده بودم ، کسری ادامه داد عباس میگه یک روز مامانش اومده از پسرش تعریف کنه دو سه تا از همسایه ها را دعوت کرده بود خونه ومیگه پسرم دیگه قران را حفظ شده و سریع میخواند که با اصرار مادر و همسایه ها شروع به خوندن میکنه ، اوه اوه یکی از همسایه ها به عباس میگه شما قران را با چه زبانی میخونی شما که همه حرفها را بالا و پائین میخونی ……………. هیچی دیگه …………………….. واقعا داشتم فکر میکردم الان همه میگند ماه مبارک رمضان ، آخه چطور ممکنه انسان فقط برای ساعاتی بگه نباید دروغ گفت ، نگاه نباید….. . اما همه این کارها را در طول سال انجام میده دیروز بابا تو خونه بود که تلفن زنگ زد و انسی خواهر کوچیکم تلفن را جواب داد یکی از دوستای بابا بود و انسی دوید و بابا را صدا کرد و گفت بابا آقا ابراهیم شما را میخواهد که بابا گفت برو بگو نیستش ، انسی گفت بابا من روزه گنجشگی دارم گفتی که دروغ نگم بابا داغ کرد و گفت همین که گفتم دروغ چیه وسریع رفت تو آشپزخانه به انسی گفت حالا بگو نیست مگه من را می بینی که بگی هستم ….. در همین موقع صدای زنگ گوشی کسری به گوش رسید ، نگاهی کرد و گفت برام اس ام اس اومده و خوند زد زیر خنده ببین عباس برام چی فرستاده » میگن از یکی میپرسند هلال ماه را که میبینی یاد چه علامتی میفتی طرف جواب میده یاد علامت خطر یعنی ماه رمضان رسیده » ……… کسری ادامه داد واقعا من نمیدونم توی این دوره و زمانه باید بازهم روزه گرفت و اصلا برای چی باید روزه گرفت ، وقتی اصلش انجام نمیشه و فقط برای روزهایی سعی میکنند که خودشون را دور بزنند و دروغ و غیبت و…..را جور دیگری بیان کنند چرا باید اینکار را بکنند . ………….

ماجراهای کسری یک جوان ایرانی –دردسر شبانه -سی وسه

نگاهی به ساعت کردم از دوازده گذشته بود و از کسری خبری نشده بود ، غروب زنگ زد و اومد ماشین را قرض گرفت و گفت با نسترن و دو دوست دیگرش میخواهند بروند کنار رودخانه و ساعتی را با هم باشند ، اول اومدم مخالفت کنم ولی بعدش فکر کردم  کسری که بچه نیست  من بخواهم مواظبش باشم و  اگر من بهش ماشین را ندهم میره و از یکی دیگر  میگیره …………

سوئیچ را بهش دادم و گفتم کسری اول مواظب ماشینم باش اذیتش نکن و بعدش مواظب خودتون هم باشید . …..

باز به ساعت نگاه کردم و بعد با خودم گفتم نه زنگ بهش نمیزنم پیش دوستاش ناراحت میشه ، سر خودم را گرم کردم و به کارهام رسیدم که صدای زنگ گوشیم به خودم آورد ،

نام کسری افتاده بود ، جواب دادم صدای کسری نبود شخصی با صدای خیلی خشن گفت : آقای ….   شما با ……………  چه نسبتی دارید ..  گفتم شما  ، با لحنی خشن تر گفت جواب سئوالات را بدهید بعد از چندین سئوال گوشی را قطع کردم ،

 با تلفن خونه آژانس سر کوچه را گرفتم ، سریع حاضر شدم ، چند لحظه بیرون ایستادم تا ماشین آژانس بیاد ،

 سوار شدم و آدرس را دادم خیابانها خلوت شده بود و راننده  هم سریع حرکت میکرد ، راننده شیشه را پائین داده بود و تازه هوا کمی خنک تر شده بود و باد به صورتم میخورد .

راننده بعد از چند دقیقه سکوت گفت : ببخشید خیلی نگران هستید اتفاقی افتاده صورتم را به سمتش برگرداندم و گفتم : آره اما مشکلی نیست ……..

به راننده گفتم همون جائی که ماشین ها را دارند متوقف میکنند لطفا نگه دارید  ، سرش را تکان داد و ارام  در کنار خیابان پارک کرد ، چندین نفر  کنار خیابان ماشین ها را نگه میداشتند و نگاهی به داخل ماشین ها میانداختند و سئوال میکردند ……

ماشینم جلوتر پارک شده بود اما در یک لحظه داغ کردم  انگار ماشینم منفجر شده بود تمام وسایل کنار خیابان ریخته شده بود ، صندلیها ، وسایل داخل صندوق عقب ،

 یک نفر به من نزدیک شد و گفت : کاری دارید …..

 به دنبال کسری بودم  نبود  نگران شده بودم ….. 

 همان فرد  به یک قدمی من رسید جوانی بود در حدود 27 ,26  سال صورتش را ریشهایش پوشانده بود  یک دستش چراغ قوه ای بود و در دست دیگر یک تابلو ایست ،

با لحنی  خاص گفت : با شما هستم چه کار دارید ….

 یک گام با هم فاصله داشتیم ، گفتم : شما با من کار داشتید وگرنه من هیچ کاری با شما ندارم و با انگشت به ماشینم اشاره کردم و گفتم کسانی که تو ماشین بودند کجا هستند ،

 نگاهی کرد و گفت : آهان اون بچه سوسولهای مز….. را میگی  شما چه نسبتی باهاشون دارید .  داشتم داغ میکردم بهش گفتم : شما با چه مجوزی اینجا ایستاده اید و دارید همه را مواخذه میکنید ،

 با صدای من دو نفری که عقبتر بودند جلو آمدند  ویکیشون گفت : چیه چرا سر وصدا میکنید حواستون باشه …

 ادامه داد کسانی که  دنبالشون هستید جلوتر هستند و دو نفرشون جلوتر به حرکت در آمدند …

کسری و یک نفر دیگه  بر لبه بلوکهای سیمانی جوب نشسته بودند با دیدن من بلند شد و به سمتم اومد ..

 ببخشید واقعا نمیخواستم مزاحمت بشوم اما کسی دیگه به جز تو نمیتوانست برامون کاری بکنه ، اون هم سیامک دوستم هست . سرم را چرخاندم   به یکباره گفتم کسری مگه نگفتی نسترن هم با هاته ..

کسری گفت : آره نسترن و نرگس هر دوتاشون با ما هستند ، سرم داشت سیاه میرفت ..

گفتم کجا هستند که یکی از کسانی که همراه من بودند با دست یک پیکان را اونور خیابان نشان داد و گفت اونجا هستند ، شما اول باید پاسخ بدهید اینها با آن دخترها و ماشین شما چرا هستند ..

کسری سریع نگاهی به من کرد وگفت : هر چی من بهشون میگم من با نسترن نامزد هستم گوش نمیدهند و تو چشمای من نگاه کرد میدونستم اگر لحظه ای تردید کنم کار از دستمون خارج خواهد شد .

 سریع گفتم یعنی همه مشکلتون این قراضه من به اضافه حضور این بچه ها است ،

 فردی که تاکنون با من بود و توانستم از صحبت همکارهای دیگرش بفهمم حسین نام دارد . گفت : آقا ما برای همین کار اینجا هستید ،

 کسری گفت : یعنی هستید که مزاحم شوید ، همه مشکلاتمون حل شده حالا بیرون رفتن ما براتون شده مسئله …..  . حسین گفت : تو که تا چند لحظه پیش صدات در نمیاومد حالا بلبل شدی میخوای بگم حالت را بگیرند …….

میدونستم که کسری با دیدن من انرژی گرفته و الان دردسر درست میکنه گفتم : آقا من که تائید کردم که  ایشون نامزد اون دختر خانوم هستند الان میتونیم بریم  .. 

حسین گفت : نه تا حاجی نیاد شما هیچ جا نمیروید ، بهش نزدیک شدم و گفتم : اینها که کاری نکردند کل ماشین را هم که گشتیدید بیخیال شوید …

 حسین گفت : یعنی هیچی به هیچی نه آقا باید مدرک نشان بدهند .. لبخندی زدم و گفتم مگر برای نامزدی مدرکی هم وجود دارد .

یک لحظه سکوت کرد و گفت : چرا اینطوری لباس پوشیده این چه جور شه … نگاهی به کسری کردم … و کسری گفت مگر چی کار کردم پوشیدن یک شلوار جین و یک تیشرت مشکلش چیه ………..

با انگشتم اشاره ای به کسری کردم و اون سکوت کرد …. حسین نگاهی بهش کرد و گفت نه آقا برامون جلسه گذاشتند و گفتند شلوار جین  از جن میاد و این غربیها ……..  . باشه دیگر نمیپوشه باز به کسری اشاره کردم و اون هیچی نگفت …. حسین دوباره گفت :  نه نمیشه باید حاجی بیاد بعد اون آقا و اون دختر باهاشون چیکار میکرده …… 

دستم را به صورتم کشیدم  و نفسم را بیرون دادم ، تا کسری بیاد چیزی بگه گفتم : اینها خوشحال بودند که با هم نامزدشدند ایشون دوستشون را دعوت کردند و همینطور …………  

 حسین ساکت بود …

سریع به کسری اشاره کردم و گفتم خانمه ها را با آژانس بفرست بروند … کسری سریع حرکت کرد …………. آژانس رفت .

نگاهی به ماشینم کردم و بهش نزدیک شدم ، صندلیها بیرون بود و روکشهایش پاره شده بود ، بطریهای آب خالی شده روی زمین و جعبه ابزار و ……….. شروع به جمع آوری کردم  برگشتم و صدا زدم کسری با دوستتون تشریف بیاریند تا این جنازه را جمع کنیم ………… 

 نگاهی به ساعت کردم نزدیک چهار بود هر چی استارت میزدم ماشین روشن نمیشد ، خسته  پیاده شدم و به کسری و سیامک گفتم تشریف بیارید بریم خونه ، تا صبح با بچه ها بیام ماشین را ببرم ………

گوشه خیابان شروع به حرکت کردیم میدونستم این موقع توی این نقطه هیچ ماشینی اونهم برای ما سه نفر توقف نخواهد کرد …………

کسری  همینطور که قدم زنان پیش میرفتیم میگفت : ببین واقعا ما هیچ کاری نکردیم ساعت را هم فراموش کردیم و گرنه میدونستم که جدیدا از 12 شب به بعد شهر در دست نیروهای بسیج است …….

به خونه که رسیدیم کسری  رفت استراحتی بکنه و من هم فقط فرصت یک دوش و آماده شدن برای رفتن ….  براش نوشتم من رفتم تو یخچال همه چیز هست   می بینمت ………..

 تو اتوبوس که بودم به اتفاقات فکر میکردم انگار دوباره به سالهای قبل برگشته بودیم ، اگر طرف راضی نشده بود چی میشد برای دخترها چه مسائلی  میتونست پیش بیاد . …………..

ماجراهای کسری یک جوان ایرانی –همه دستها بالا-سی ودو

طالبی ها را بالا و پائین میکردم وسعی میکردم از میونشون چندتائی را جدا کنم … صدای کسری را پشت سرم احساس کردم ، برگشتم خودش بود با نسترن از جلو مغازه میوه فروشی داشت می گذشت ،
مثل همیشه پر سر و صدا  و شلوغ میکرد و نسترن هم فقط میخندید  ، یک گام بیرون مغازه اومدم و کسری را صدا کردم ، برگشت و با دیدن من به سمتم حرکت کردند سلامی کردند و به کسری نگاهی کردم و گفتم خیلی خوشحالی امروز ،
با لبخند نگاهی به نسترن کرد و گفت چرا نباشم . گفتم مزاحمتون نمیشم  موفق باشید ،
به سمت مغازه برگشتم که کسری گفت ما برنامه خاصی نداریم اگر دوست داری بیا با هم باشیم ، نگاهی بهشون کردم و گفتم نه راحت باشید .  نسترن گفت نه واقعا خوشحال میشیم که شما هم با ما باشید ، کمی فکر کردم و گفتم خب اگه موافقید بریم  خونه و اونجا یک گپ بزنیم  …
در خونه را که باز کردم  بچه ها وارد شدند و با اشاره من کسری و نسترن روی مبل نشستند  به آشپزخانه رفتم و از یخچال میوه را آوردم و نشستم  ،
برای اولین بار پیراهن سفید آستین کوتاه و یک شلوار جین آبی روشن که ظاهرکسری را مرتب تر کرده بود ………
کسری شروع به صحبت کرد وگفت برای نسترن از شب قبل میگفتم ، عروسی  برادر زن دائی جعفر رفته بودیم ،
در همان ابتدا اتفاق جالبی پیش امد ،  بابا و مامان با فکر اینکه  رعایت تمام اصولشون عروسی برگزار میشود تشریف آوردند ، اما از همان ابتدا یک شوک مغزی بهشون وارد شد ،گروه موزیک و رقص ………….
بابا اومد همون جا برگرده که پدر خانم دائی جعفر  به استقبالش اومد  و دستای بابا رو گرفت و برد تو مجلس ؛ دیگه صدا به صدا نمیرسید و بابا هم مبهوت به سالن نگاه میکرد ،
سالن هر لحظه یک رنگی و میشد و صدای خواننده و موزیک تمام سالن را میلرزاند ، یکی دو بار با اصرار بچه ها بلند شدم و رقصی کردم و بابا متحیر نگاه میکرد و هر چند لحظه یکبار هم پدر خانم دائی جعفر میومد و یک خوش و بشی باهاش میکرد و میرفت  بابا دیگه داشت عصبانی میشد که  به طور اتفاقی پدر عروس نزدیک بابا شد
نمیدونم چطور فهمید که بابا زیاد حالش خوش نیست نشست پیشش و شروع به صحبت کرد و گفت حاج آقا زمان ما که از این مراسم ها نبود همه توی یک حیاط  که چند روز قبل میز و صندلی چیده بودند جمع میشدند  یک گروه موزیک میاوردند که یکی ویولن میزد و یکی دیگه ضرب میگرفت و جوان ها یک به یک رقصی میکردند اما حالا ببین …
که در همین موقع  صدای خواننده از بلندگو به گوش رسید به افتخار آقا داماد آهنگ درخواستیش را میخوانیم همه دستها بالا ………
دیگه متوجه نمیشدم که بابا اینها دارند چی میگند انقدر شلوغ و پر صر وصدا شد ، نگاهی به مامان کردم و با گوشه چادرش دست معصوم را تو دستش محکم گرفته بود که نکند معصوم بلند شود ،
معصوم هم  سر و شونه هاش را به رقص در آورده بود ، بابا که دیگه نمیتونست بماند اشاره ای به من کرد و گفت کسری بیا باید بریم هوا خوری ، به حیاط که رسیدیم سر و صدا کم شده بود و صورت بابا هم کم کم به حالت معمول برمیگشت ، تو حیاط   یک گوشه چند نفر هم سن و سالهای بابا نشسته بودند  و با هم گفتگو میکردند که با دیدن ما یکی از آنها گفت حاج آقا بفرما جای ما اینجا است ،
نزدیکشان شدیم و یکیشان گفت حاج آقا سخت نگیر جوو ن هستند بزار چند لحظه ای برای خودشون باشند ، که بابا ناراحت گفت یعنی چی برای خودشون باشند ، من اگر از ابتدا میدونستم این مراسم اینطوری است اصلا خودم که هیچ ، هیچ کدام از بچه ها م را هم اجازه نمیدادم بیایند ، دیگه داشت بحث داغ میشد ….
یکی دیگه گفت بهتره حداقل این مراسم برگزار بشه خودمون هم باشیم  و جلو چشممون باشند ،
آقای که صحبت را آغاز کرده بود گفت ببینید به نظر من این اشتباه است باید گذاشت جوانها ، هم جوانی بکنند چرا باید همیشه بهشون آره و نه کنیم . بابا گفت یعنی چی آقا ، اینهای که من دیدم یک ذره مخ تو کله شون نیست این کارها چه معنی میده وسکوتی کرد و گفت: به قول حاج آقا تو مسجد که گفت این خانم های بی حجاب و بی خبر مخشون اندازه یک ارزن هم نیست و خانم های ……………
صحبت بابا را قطع کردند و آقای که با صدا کردن اسمش فهمیدم محمد نام دارد گفت  از شما بعید این حرفها را  کدام انسان عاقلی را میپذیره ، و نگاهی به من کرد و گفت تو اینجا چیکار میکنی برو صفا کن شب شما است ، بابا  گفت کسری هیچ نمیری همین جا بمون  .
آقا محمد رو به آقای دیگری که تاکنون ساکت بود کرد و گفت آقا حمید تو چرا ساکتی چرا هیچی نمیگی  . آقا حمید گفت : من با شما موافق هستم ولی از این آهنگ ها خوشم نمیاد بابا یک آهنگ درست و حسابی بذارند تا ما هم بتونیم یک تکونی به خودمون بدهیم ،
بابا که مونده بود چی بگه که آقا محمد گفت : ببینید تو دوره هرکدوم از ما همه این مراسم حتی به شکل های بیشتر و سخت تر به عنوان سنن و رسوم انجام داده ایم .
امروز این جوان ها چه اشتباه و چه صحیح میخواهند اینگونه باشند ما نمیتونیم جلوش را بگیریم و اصلا چرا باید این کار را کرد مگر کسی تونست جلوی ما را بگیرد ؛ در ضمن من توهین شما را هم نادیده میگیرم و به سادگیتان میسپارم الان توی اون سر و صدا دو پسر  و دو دختر م حضور دارند که اتفاقا همشون تحصیلات عالی هم دارند و صحبتهاتون را نگه دارید برای اون کسی که این وعظ را براتون کرده .
آقا حمید  میخواست ادامه بدهد که یک نفر گفت آقایان بفرمائید شام …. صحبتها قطع شد ….
کسری گفت : عصر  بابا اومد خونه  ، تلویزیون را روشن کرده بود و داشت روزنامه اش را ورق میزد که به یکباره تلویزیون را خاموش کرد و بعد انگار نمی دونست باید چیکار کنه روزنامه اش را تا کرد و به فکر رفت ،
مامان لیوان چای بابا را که روی میز میگذاشت گفت حاجی چیزی شده  بابا سکوت کرد … مامان باز هم تکرار کرد  …
بابا نگاهی کرد و گفت نمیدونم دیشب یک حرف میزدند و تلویزیون  یک چیز دیگه ، الان هم تو روزنامه میگه تلویزیون تمام ارزش ها را زیر سئوال برده و مردم را از مساجد بیرون آورده اند …….
نگاهی به بابا کردم و گفتم تو خودت حالا چی میگی   … میدونستم  جواب صحیحی در انتظارم نیست ..
بابا گفت من شما جوانها را نمیفهمم باید یک فکر اساسی کرد باید با همه چیز  را با شیوه خودم پای ریزی کنم اینطوری نمیشه ، از امروز همه قوانین میشه همه آنچه که فقط من میگم

ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – روابط و رفاقت – سی ویک

کلید را به در انداختم بعد از چند روز ماموریت و دور از شهر بودن وارد خونه شدم ،  در و پنجره ها را باز کردم تا هوا کمی جابه جا بشه که سر و صدای خیابون مجبورم کرد  همه جا را ببندم ، استراحتی کردم و به کسری زنگ زدم ، تو مدتی که ماموریت بودم چند باری تماس گرفته بود اما نتونسته بودم باهاش صحبت کنم ،  سلام کرد و گفت به به رسیدم به خیر ، پول تلفنت زیاد میشه  اگر وقت داری بیام ببینمت ، مخالفتی نکردم  و وسایل را جمع و جور کردم و منتظر بودم تا بیاد ………….
روی مبل که نشست نفسی کشید و گفت : دیروز با مهران ، یکی از دوستام چند ساعتی را با هم بودیم بد نبود یک رستوران رفتیم و توی پارک هم قدمی زدیم خیلی وقت بود که ندیده بودمش ،
بچه بدی نبود تو دبیرستان هم کلاسیم بود و دورانی را با هم داشتیم  عاشق خلبانی بود و همش از هواپیما میگفت ، دانشگاه قبول نشد وبالاخره  رفت  آموزش خلبانی را طی سه  سال گذروند.
 حالا داره تمام تلاشش را میکنه تا بتونه استخدام یکی از این شرکتهای هواپیمائی بشه ،
اصلا باور نکردم میدونی  برای این سه سال حدود 40  50 میلیونی هزینه کرده ،
خیلی پر مدعا شده بود همش تو صحبتهاش میگفت وظیفه اشون بوده باید برام هزینه میکردند ،این که کاری نبوده که کردند خیلی بیشتر از اینها باید برام بکنند .  باورش برام سخت بود که چرا اینجوری فکر میکنه .
هر چند نمیدونستم توی این مدت باباش چطور دونسته این مبلغ را تهیه کنه و مهران هم میگفت براش فرقی نمیکنه ، حالا هم براحتی میگفت ببین باید از این بابا کند وگرنه کلاهت پس معرکه است ،
خودشون خواستند که ما باشیم پس همه مسائلش هم مربوط به خودشون میشه .
کسری گفت : اومدم ساکت نباشم و شروع کردم … آخه مهران  من اصلا مثل تو فکر نکردم توی همه دوران دانشگاهم سعی کردم هزینه سرباری براشون نباشم الان هم که درسم تموم شده یک مدت بیکار بودم و بعدش رفتم  تو آژانس و حالا هم که به اصرار بابا  تو مغازه دائی مامان کار میکنم ،
مهران زد زیر خنده و گفت بابا تو کجائی همین الان من تا پول تو جیبی را نگیرم ول کن ماجرا نیستم من تا شغل مورد نظرم پیدا نشد اصلا حاضر نشدم  جائی کار کنم بابا تو خیلی ساده هستی ،
کسری گفت حرفهای مهران  فکرم را مشغول کرد نمیدونستم چی باید بگم . به مهران گفتم : وقتی تو اینطور رفتار میکنی بابا و مامانت هیچی بهت نمیگند ،
زد زیر خنده و گفت همون دیگه میگم ساده ای باور نمیکنی  ، اوایل مجبور بودم سر و صدا به راه بیاندازم اما حالا دیگه خودشون برای فرار از سر و صدای من همون اول قبول میکنند و مسئله حل است
کسری  به من نگاه کرد و گفت هر چقدر بیشتر با مهران صحبت میکردم بیشتر تعجب میکردم  و مهران هم وقتی سکوت من را میدید باز میگفت ببین کسری من فقط  آنچه که وظیفه شان بود، به یادشان آوردم همین و بس .
کسری سکوت کرد و گفت : وقتی داشتم با مهران صحبت میکردم همش فکر میکردم اگر من مثل مهران بودم تو خونه مون چی میشد فکرش را بکن ، حتی تصورش هم نمیشه کرد و زد زیر خنده به بابام بگم تو وظیفه ات اینه که 40  50 میلیونی بدی ، وظیفه ات که برام امکانات تهیه کنی ……………
به یکباره یاد یکی از دوستای قدیمیم افتادم اسمش کوروش بود چند سالی میشه که  ندیدمش  ، قبلا حداقل سالی یکبار به ایران میومد اما الان دیگه …….. حالا فقط با تلفن با هم در تماس هستیم و حال هم را میپرسیم ….
به کسری گفتم : یاد کوروش دوستم افتادم اون هم یک پسر همسن و سال تو داشت شاید کمی بزرگتر از تو ؛ انگلیس زندگی میکنند مهرداد چند سال پیش که بحث تحریم و اینها خیلی جدی نشده بود خیلی ایران میومد یک تاجر تمام عیار بود .
برام جالب بود که تو تموم سفرهاش تنها میومد و وقتی ازش میپرسیدیم چرا تنها میای و ….. پسرت را با خود نمیاری ، میگفت اون خودش دارای فکره من نمیتونم بهش بگم بیا بریم ،
خودش اگر دوست داشته باشه میاد
اصلا نیازی نیست من بهش بگم باورم نمیشد اما وقتی با هم تماس میگرفتند و صحبت میکردند لذت میبردم .
اصلا کوروش  نمیپرسید خب الان داری چیکار میکنی چرا این کار را کردی نباید ……..
وقتی نگاه متعجب من را میدید میگفت من با آرش  قبل از آنکه یک پدر و پسر باشیم دو تا دوست صمیمی هستیم ،
نیازی نیست از هم بپرسیم چون خودمون به هم میگیم ، چیزی برای مخفی کردن از هم نداریم ،
کوروش میگفت : ببین من خیلی آرش را دوستش دارم همیشه میخواهم بهترین ها را براش بگیرم ،
ببین شاید وقتی هم با هم هستیم زیاد صحبت نکنیم اما حتما توی اون ساعتی که قراره با هم  صحبت کنیم میشنیم و گپ میزنیم هیچ دخالتی توی کارهاش نمیکنم هر جا که لازم باشه خودش میاد و مشورت میکنه و من سعی میکنم تو صحبتهام فقط نظرم را بگم و آزادش بگذارم تا خودش تصمیم بگیره  و وقتی هم تصمیم گرفت باهاش هستم تا هدفش را بتونه به انجام برسونه ،
کسری که خیلی متعجب شده بود رو بهم کرد و گفت : اولین باری که میبینم تو هم داری اظهار نظر میکنی ولی این آقا کوروش هم خیلی باحاله ، چطور ممکنه  این رفاقت به وجود بیاد …. خیلی …..
کسری را نگاه کردم و گفتم منم اول اینطور فکر میکردم اما بعد از مدتی دیدم انگار این حالتی که مابین ما است خیلی سخته چون کوروش  و پسرش همینطوری بودند که میبایست میبودند …………..
به کسری نگاه کردم و ادامه دادم  میدونی کوروش میگفت ما انسانها همیشه به دنبال سخت ترین ها هستیم و ساده ترین ها دراختیارمان هست اما از آنها استفاده نمیکنیم ……….
کسری سکوت کرده بود و فکر میکرد ، گفت اگر تونستی با اقا کوروش صحبت کنی ، خیلی دوست دارم با هاش صحبتی داشته باشم چندین سئوال دارم  میشه ……………………

ماجراهای کسری یک جوان ایرانی-کوی دانشگاه – سی

هوای گرم تابستون کلافه ام کرده بود و از همه بدتر ماشینم صبح خراب شده بود و مجبور بودم که با تعویض چندین اتوبوس برم خونه .

  اتوبوس به حرکت در آمد نگاهی به کسری کردم راحت وایستاده بود و بیرون را نگاه میکرد گفتم کسری واقعا تو گرمت نیست اذیت نیستی ،

خنده ای کرد و گفت :  باید عادت کنی  ،  اصلا فکرش را هم نکن وقتی داری از گرما کباب میشی به خودت بگو وای چه هوائی اگر گرم بود چی میشد …

نگذاشتم ادامه بودم و گفتم خیلی خب بحث را فلسفی نکن ؛ توضیحت خیلی کامل بود ………………

چند لحظه ای سکوت بین مان سپری شد ، طاقت نیاوردم و گفتم کسری تو گرمت نیست ….  چرا امروز این همه تو فکر هستی … سرش را تکانی داد و گفت : گرما هم شده یکی از اتفاقهای معمول ، بهش اینطور نگاه میکنم که باید اینگونه باشد راه حلی برای فرار از آن ندارم  تحملش میکنم چاره ای برای فرار ازش ندارم میدونی حتی اگر فکری هم براش بکنم چاره ای به جز آنکه باز هم همین را طی کنم ندارم ……

 به بیرون مینگریست ، ادامه داد ، میدونی دیروز یکی  دیگه از دوستای خوبم پرید ، 

پرید یعنی چی ، یعنی رفت ……………  

کسری میون حرفم پرید و گفت نه از اون پریدنها و بعد انگشتان دستش را در کنار هم چسباند و  دستش را از پائین به بالا برد و هو وووووو  …… یعنی از کشور رفت ..

 با سکوت من گفت: حمیدرضا را حدود 13 سالی میشد که میشناسم رفیق باحالی بود ،  اولین بار خونه خاله دیدمش  من اون موقع 11 سال بیشتر نداشتم و اون هم 18 ساله  از اقوام شوهر خاله ام از شهرستان اومده بود دانشگاه قبول شده بود کلی خودش و خونوادش خوشحال بودند که اون دانشگاه قبول شده اونهم دانشگاه تهران ، خوابگاه گرفته بود و بعضی از مواقع میومد خونه خاله ، یادم نمیره تازه که اومده بود  من شده بودم استاد راهنماش هر جا که میخواست بره میومد خونه خاله ، زنگ میزد و من باهاش میرفتم بیرون ، ………..

تا اینکه ،  توی تایستون بود و من شب خونه خاله مونده بودم  . آخه اونموقع  خاله ،   شوهرش از دنیا رفته بود و بچه هاش هم که خارج کشور بودند و اون تنها بود یادم نیست ساعت چند بود اما توی رختخواب پهن شده بودم و کتاب میخوندم  ، که صدای زنگ خونه به صدا در اومد ، تعجب کرده بودم اون موقع شب کی میتونست باشه ، بلند شدم  که خاله هم خواب آلود در را باز کرد ….. حمیدرضا اینموقع شب اینجا چیکار میکنی ، بیا تو …. تا اسم حمید را شنیدم از اتاق بیرون اومدم ، باور نمیکردم حمیدرضا صورتش مثل گچ سفید شده بود و  میلرزید ،

 خاله فریاد میزد چی شده حمیدرضا ساکت میلرزید ، از توی اتاق  یک پتو پیدا کردم  و خاله هم لیوان آب قند را داد دستش ،

کسری نفس عمیقی کشید و به بیرون نگاه کرد و با صدای ایستگاه انقلاب  به خودش اومد و ادامه داد : حمیدرضا کمی حالش جا اومد و خاله هم دیگه آروم ازش میپرسید حمیدرضا چه اتفاقی افتاده …….

حمیدرضا هر بار که میومد شروع به صحبت کنه میزد زیر گریه ………..

خاله  باز هم آرومترش میکرد و با انگشتاش اشکهایش را پاک میکرد و میگفت پسرم هیچی نیست بگو ، …….

 لحظات خیلی سختی بود ….. دیگه حمیدرضا به حرف اومد توی خوابگاه با بچه ها خوابیده بودیم که به یکباره صدای فریاد و  شکسته شدن همه چیز از خواب پریدم ،

اوضاعی بود بچه ها هر کدوم به یک طرف میپریدند ، و میگفتند  حمله کردند مواظب باشید ، خاله بچه ها از روز قبل تظاهرات میکردند و بیانیه میدادند ……………… .

 دیگه بچه ها نمیدونستند چیکار کنند ، من هم وسط اتاق بودم و نگاه میکردم که ایوب در را باز کرد و فریاد میزد پشت در را محکم کنید نگاهش کردم صورتش خونی بود و  یک دستش از آرنج ول بود .

شاهین پنجره را باز کرد و گفت از اینجا هم که نمیشه فرار کرد و دو طبقه ارتفاع ،

 صدای شکسته شدن در و فریاد افرادی که پشت در بودند توی یک لحظه دیگه نفهمیدم چی شد فقط دیدم یک نفر در یک قدمی رسیده و محکم تو صورتم زد  تا اومدم حرفی بزنم ضربه بعدی را هم خوردم دیگه گیج شده بودم و با لگدی که بهم زد پرت شدم ،

شاهین خودش را بهش رسوند و فریاد میزد برا چی میزنی ؛ چرا …. که یک نفر دیگه  سر رسید و گردنش را تو دستش گرفت و شروع به زدنش کرد و ایوب به زور خودش را به دیوار رسوند  و همه جا تاریک شد …..

 صدای شکسته شدن شیشه و ریختن کتابها را میشنیدم و به زور خودم را به بیرون رسوندم تو راهروها همه جا در هم بود و صدای فریاد از همه جا شنیده میشد و به سرعت فرار کردم ………….. 

خاله تشکی را آورد و با کمک من حمیدرضا دراز کشید ………………….

کسری گفت : بعد از آنروز تا مدتها حمیدرضا مشکل پیدا کرده بود …. دیگه با هم خیلی دوست بودیم …درسش هم تموم شد تو یک کارخونه خودروسازی مشغول کار بود ،

یک فعال اجتماعی شده بود … تا دو سال پیش  که همش تو خیابون بود …..

 با اصرار نامزدش که میگفت ما دیگه نمیتونیم اینجا بمونیم …………

حمیدرضا میگفت نباید اینطور میشد اما چند بار برای تحقیق اومدند سرکارم ، من دیگه اون جوون ساده نیستم امروز به دنبال  عادت کردن نیستم دیگه نمیتونم تحمل کنم ………………….تا کارهاشون درست شد…….

به شانه کسری ضربه ای زدم و صورتش را به سمت من برگردوند … چشمهاش سرخ بود .. گفتم کسری رسیدیم باید پیاده بشیم … کسری نگاهی کرد و گفت آره باید عادت کنیم به همه چیز نه ،ولی …………………………….