آی اصحاب کهف در همین نزدیکی اند

 

 

شیخ از میان دود و ماشین های در هم پیچیده بیرون پرید ، و فریاد بر آورد یافتم یافتم

صدای بوق ها متوقف شد

سرها را به بیرون کشیدند ، کاسبها دست از کار کشیدند شیخ باز فریاد برآورد یافتم ……

یکی صدا بر آورد بابا بیخیال راه باز کنید تا همین جا هم ساعتی توی این ترافیک گیر کرده ام و حقوقم ضایع شد رفت ….. 

شیخ همی برزبان آورد صبر پیشه کنید ……..

چند روز بگذشته از همین بازار و دکان خریدی داشتم ، به یک کاغذ از آن 50 ی  

روز گذشته نیز از همین بازار و دکان همان خرید بکردم شد  دو کاغذ 50 ی

ساعتی پیش هم باز همان کردم و اینبار حجره دار بگفت سه کاغذ 50 ی …………

به خانه فرو شدم و بارها کتابها را باز و بست کردم و بفهمیدم که من نیز از اصحاب کهفم …..

شیخ لباس هایش را بر زمین کوبید و در میان انبوه بوق و صداها گم شد ……………………………..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: