داستان یک زندگی – از پشت میله ها -3

 

بعد از یکهفته تنبیه به دلیل عدم همکاری ،یه تنفس بهم دادند ، هوا کامل سرد شده بود ، فشار زیادی را متحمل شده بودم ،

 سئوال از نگهبان در خصوص وضعیت رضا با عث شد چندین روز به طور کامل بازجوئی شوم  هزاران سئوال  را میبایست پاسخ میدادم ، …. رابطه ام با او چه بوده است  ، هوای تازه چقدر دلنشین است ، چند نفس پیاپی کشیدم  سینه ام داشت منفجر میشد تمام وجودم را درد گرفت سرم گیج میرفت ، خیلی ضعیفتر شده بودم ، یاد رضا افتادم و بیاد حرفش که تا اینجائی باید بدانی همیشه تنهائی ، به خاطر فراموشیم ضربه های سنگینی را متحمل شدم .

داخل سلول  تاریکی و تنهائی …….، روی تخت ولو شدم و به پنجره نگریستم  سیاهی شب از لابه لای میله ها  به داخل میریخت ، به تنها تفرج فکریم بازگشتم غرق شدن در گذشته ها ..

آن موقع نمیدانستم که جنگ چیست فقط از بابا  و صحبتهای فامیل شنیدم که عراق حمله کرده و تلویزیون  هم  از تصاویر جنگ نشان میداد و موزیک پخش میکرد ظهر ها که از مدرسه به خانه بر میگشتم اتوبوسها کنار مسجد  بودند ؛ و از بلندگوی مسجد موزیک پخش میشد و دسته دسته انسانها سوار اتوبوسها میشدند و میگفتند داریم جبهه میریم .

 خنده ام گرفت اولین باری که اسم جبهه را شنیدم  ؛ توی خانه به بابا و مامان گفتم من هم میخواهم برم جبهه  ، بابا نگاهی بهم کرد و گفت صبر کن تو حالا بچه ای وقتی بزرگتر شدی نوبت به تو هم میرسد ، بعد به بابا گفتم بابا خیلی دیگه مونده تا من بزرگ شوم شاید تا آنوقت جبهه تمام شده باشد ، لبخندی زد و گفت داریوش این سرزمین حالا حالاها درگیر جنگ هست ، عصرها بابا با دوستاش  جلو مغازه الکتریکی آقا امین  جمع میشدند و شروع میکردند به بحث کردن و هر کدام یک چیزی میگفت و منم همان جا دوچرخه سواری میکردم . …

سر سفره شام بودیم  بابا گفت  همدم (مامانم ) وسایلم را جمع کن از فردا گفتند  یک دوره از طرف اداره چند هفته ای باید آموزش نظامی بریم   و نگاهی به من کرد و گفت داریوش مرد خانه تویی  ،مواظب مامان و بهرداد باش . قاشق را زمین گذاشتم و بلند شدم وایستادم و گفتم همین اول بگم همه باید به حرف من گوش بدهند متوجهی بهرداد . بابا میخندید و مامان گفت بشین غذات را بخور ..

چند روزی گذشت  دلم تنگ بابا شده بود ، یک اتفاق تازه افتاده بود و جنگ تا شهر آمده بود و هواپیماهای عراقی روزی چند بار میامدند و گوشه هایی از شهر را بمباران میکردند . صدایی به زندگیمان اضافه شده بود و مامان همش به من و بهرداد میگفت هر وقت آژیر را شنیدید  یک گوشه بمانید  …..

با کلمات جدیدی آشنا میشدم ، پناهگاه  ، زیرزمین همسایه سرکوچه جائی بود که شبها همه اهالی کوچه جمع میشدند و ما هم  شبها با تعدادی از همسایه ها تو زیرزمین میموندیم

 اولین شب پناهگاهی  …………………. برق قطع شده بود و زیرزمین تاریک فقط یک چراغ نفتی روشن بود که کوشه هایی از زیرزمین را روشن کرده بود ، سر و صدای همسایه ها از هر گوشه میامد ، تا به یکباره صدای مهیبی برخواست همه ساکت شدند زیرزمین به لرزه افتاده بود ،چراغ نفتی هم خاموش شده بود و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود فقط از لبه پنجره باریک نور ماه به زیرزمین میافتد به دنبال نور چشمانم را میگرداندم بر روی زمین سایه بلندی  بود برایم خیلی جالب بود باریکه های بلندی از نور در میان تاریکی بود  میله های  بلند در برمان گرفته بود و ما پشت میله ها بودیم …….

از روی تخت بلند شدم نگاهم به پنجره و میله ها افتاد ، من پشت میله ها بودم و ……….. 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: