داستان یک زندگی – از پشت میله ها -2

 

احساس سرما وجودم را گرفته بود جابجا شدم صدای ترق ترق تخت  آهنگ همیشگی شده ،

 به آرامی چشمانم را باز کردم  از پنجره  نور به داخل میزد

 آره وقتشه 1 ، 2 ، الان نگهبان در را باز میکند ، صدای باز شدن قفل و کشیده شدن درب  مطابق  همیشه ، نگهبان  آستانه درب ایستاد  بیا صبحانه ات را بخور 15 دقیقه دیگه ،دو ساعت هواخوری داری، بجنب .

 صبحانه مثل همیشه یک تکه نون و یک قالب پنیر و یک لیوان چای بود ، لیوان را  محکم در میان انگشتانم فشار دادم گرمی دلپذیری داشت ، لقمه را به زور فرو دادم رضا میگفت ببین هر چی بهت دادند باید بخوری وگرنه …..  ظرف صبحانه را که پس دادم ، نگهبان در میان خنده اش گفت ببین بچه تو هنوز به اینجا عادت نکردی ، بخور که خیلی با ما کار داری .

توی محوطه شروع به قدم زدن کردم   افتاب گرمای ویژه ای بهم میداد ، به اطراف نگاه کردم ، رضا را ندیدم  تنها دوست باقی مونده بود ، بهش اطمینان خاصی داشتم ،

 از احمد و محمد رضا که دیگر هیچ خبری نداشتم ، نگران شدم اگر رضا هم نیاد چی میشه صورتم را بادستانم پوشاندم ، نه شاید امروز نتونسته بیاد ، شاید …….  .

رضا همیشه میگفت ببین  آرام باش فکر کن تا وقتی اینجا هستی همیشه تنهائی وگرنه …..

خسته شده بودم چندین بار یک مسیر را رفته و برگشته بودم ،….

 با صدای نگهبان  از صندلی بلند شدم ، پاشو منتظرت هستند ، اینبار دیگه یک حرف تازه بزن … 

کامل قاطی کرده بودم ، تمام بدنم  حرارت داشت ،

دو نفری سئوال و جوابم کردند مثل همیشه اسم ………..

با بسته شدن درب ، روی تخت خودم را رها کردم ، چشمانم را بستم تا بتوانم با تمرکز کردن به گذشته ها بروم ، رضا همیشه توصیه میکرد بعد از هر بازجوئی و یا هر وقت به هم میریزی اینکار را بکن آرام میشی ………. 

با انگشتانم از گوشه چشم هایم قطره های اشک را پاک کردم ….. رفتم به گذشته ها …. تازه انقلاب شده بود

 9 سالم بود  و بابا خیلی عوض شده بود عصر ها که میامد  مثل قبل نبود   همش ناراحت بود با مامان که صحبت میکرد همش دلخور بود، میگفت اشتباه شده ما این را نمیخواستیم ..

 نمیتوانست تحمل کنه دو سه تا از دوستهای قدیمیش که به خانه میامدند ، میگفتند بیخیال شو یک حقوق بگیر و به فکر خانواده ات باش چرا اینقدر به اینها می پیچی …..

تا یک روز عصر بابا  که به خانه امد گفت : اسباب و اثاثیه را جمع کن حکم انتقالیم را داده اند  به شهرستان ..

مامان ناراحت گفت کار خودت را کردی اینقدر گفتی که حالا …

 بابا عصبانی شد و گفت آره تبعید شدیم خیالت راحت شد ..            

هنوز توی شهرستان جاگیر نشده بودیم ،  ظهریک روز پائیزی   از مدرسه بر میگشتم  در خانه باز بود و دو تا ماشین جلو درب ایستاده بودند توی حیاط غوغایی بود چند تا سپاهی ایستاده بودند و دو نفر دیگه داشتند از توی خانه کتابهای بابا را بیرون میریختند ، بابا نبود و مامان گریه میکرد  و بهرداد هم لبه پله حیاط نشسته بود 

، کتابها را  داخل گودالی که وسط باغچه کنده بودند میریختند…. ،

 شعله آنقدر بالا کشید که خودشون چند قدم عقب رفتند ، آن موقع نمیفهمیدم که چرا اینکار را کردند ولی میدونستم که این کتابها را بابا با وجودش نگه میداشت و به قول خودش همش برام توضیح میداد که این کتابها حاصل دسترنج کار اضافه اش توی کفاشی دوستش است

 بابا یک گنجینه از کتابهای  صمد بهرنگی ، هدایت و… گرفته تا کتابهای رمان نویسندگان روس و… داشت ، اون موقع بارها ماهی سیاه کوچولو را برام خوانده بود  و همیشه میگفت  داریوش من چیزی ندارم برات بگذارم اما این کتابها گنجی است که همیشه خودت و داداشت بهرداد باید آن را حفظ کنید .

خاکستر کتابها از این سو به آن سو فرار میکردند و حیاط را پوشانده بودند.

 سپاهی ها دیگه رفته بودند   دائی حسین رسید ، سوار ماشین شدیم  همش میگفت آبجی آرام باش من درستش میکنم چند جا رفته ام  صبر داشته باش ،

 جلو یک ساختمان  ایستاد گفت داریوش تو باید بمانی  اجازه نمیدهند ، گریه کردم وگفتم بابا را میخواهم ببینم ..

 مامان گفت : داداش حسین ببریمش  بعدا همش سئوال میکنه بزار باباش را ببینه .

یادم نیست چقدر جلو درب ایستادیم تا دائی رفت و برگشت  دستم را گرفت و گفت بریم .  با هزار معرکه اجازه دادند  وارد شویم .  از سالن که رد شدیم همش اتاق تو اتاق بود و تاریک  یک مامور جلوتر از ما حرکت میکرد اولین بار در عمرم کلمه زندان را شنیدم ، وقتی رسیدیم   بین ما و بابا میله های بلندی بود که از زمین تا سقف کشیده شده بود  مامان گریه میکرد و بابا نگاه میکرد ، دائی میگفت دنبالش هستم درست میشه بابا میگفت پشت میله ها هستم خسته شدم …… 

پاشو پاشو  الان چه وقت خواب هست غذات را بردار..  از روی تخت بلند شدم ظرف غذا روی زمین بود و به میله ها نزدیک شدم . پشت میله ها هستم … 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: