آی اصحاب کهف در همین نزدیکی اند

 

 

شیخ از میان دود و ماشین های در هم پیچیده بیرون پرید ، و فریاد بر آورد یافتم یافتم

صدای بوق ها متوقف شد

سرها را به بیرون کشیدند ، کاسبها دست از کار کشیدند شیخ باز فریاد برآورد یافتم ……

یکی صدا بر آورد بابا بیخیال راه باز کنید تا همین جا هم ساعتی توی این ترافیک گیر کرده ام و حقوقم ضایع شد رفت ….. 

شیخ همی برزبان آورد صبر پیشه کنید ……..

چند روز بگذشته از همین بازار و دکان خریدی داشتم ، به یک کاغذ از آن 50 ی  

روز گذشته نیز از همین بازار و دکان همان خرید بکردم شد  دو کاغذ 50 ی

ساعتی پیش هم باز همان کردم و اینبار حجره دار بگفت سه کاغذ 50 ی …………

به خانه فرو شدم و بارها کتابها را باز و بست کردم و بفهمیدم که من نیز از اصحاب کهفم …..

شیخ لباس هایش را بر زمین کوبید و در میان انبوه بوق و صداها گم شد ……………………………..

Advertisements

داستان یک زندگی – از پشت میله ها -3

 

بعد از یکهفته تنبیه به دلیل عدم همکاری ،یه تنفس بهم دادند ، هوا کامل سرد شده بود ، فشار زیادی را متحمل شده بودم ،

 سئوال از نگهبان در خصوص وضعیت رضا با عث شد چندین روز به طور کامل بازجوئی شوم  هزاران سئوال  را میبایست پاسخ میدادم ، …. رابطه ام با او چه بوده است  ، هوای تازه چقدر دلنشین است ، چند نفس پیاپی کشیدم  سینه ام داشت منفجر میشد تمام وجودم را درد گرفت سرم گیج میرفت ، خیلی ضعیفتر شده بودم ، یاد رضا افتادم و بیاد حرفش که تا اینجائی باید بدانی همیشه تنهائی ، به خاطر فراموشیم ضربه های سنگینی را متحمل شدم .

داخل سلول  تاریکی و تنهائی …….، روی تخت ولو شدم و به پنجره نگریستم  سیاهی شب از لابه لای میله ها  به داخل میریخت ، به تنها تفرج فکریم بازگشتم غرق شدن در گذشته ها ..

آن موقع نمیدانستم که جنگ چیست فقط از بابا  و صحبتهای فامیل شنیدم که عراق حمله کرده و تلویزیون  هم  از تصاویر جنگ نشان میداد و موزیک پخش میکرد ظهر ها که از مدرسه به خانه بر میگشتم اتوبوسها کنار مسجد  بودند ؛ و از بلندگوی مسجد موزیک پخش میشد و دسته دسته انسانها سوار اتوبوسها میشدند و میگفتند داریم جبهه میریم .

 خنده ام گرفت اولین باری که اسم جبهه را شنیدم  ؛ توی خانه به بابا و مامان گفتم من هم میخواهم برم جبهه  ، بابا نگاهی بهم کرد و گفت صبر کن تو حالا بچه ای وقتی بزرگتر شدی نوبت به تو هم میرسد ، بعد به بابا گفتم بابا خیلی دیگه مونده تا من بزرگ شوم شاید تا آنوقت جبهه تمام شده باشد ، لبخندی زد و گفت داریوش این سرزمین حالا حالاها درگیر جنگ هست ، عصرها بابا با دوستاش  جلو مغازه الکتریکی آقا امین  جمع میشدند و شروع میکردند به بحث کردن و هر کدام یک چیزی میگفت و منم همان جا دوچرخه سواری میکردم . …

سر سفره شام بودیم  بابا گفت  همدم (مامانم ) وسایلم را جمع کن از فردا گفتند  یک دوره از طرف اداره چند هفته ای باید آموزش نظامی بریم   و نگاهی به من کرد و گفت داریوش مرد خانه تویی  ،مواظب مامان و بهرداد باش . قاشق را زمین گذاشتم و بلند شدم وایستادم و گفتم همین اول بگم همه باید به حرف من گوش بدهند متوجهی بهرداد . بابا میخندید و مامان گفت بشین غذات را بخور ..

چند روزی گذشت  دلم تنگ بابا شده بود ، یک اتفاق تازه افتاده بود و جنگ تا شهر آمده بود و هواپیماهای عراقی روزی چند بار میامدند و گوشه هایی از شهر را بمباران میکردند . صدایی به زندگیمان اضافه شده بود و مامان همش به من و بهرداد میگفت هر وقت آژیر را شنیدید  یک گوشه بمانید  …..

با کلمات جدیدی آشنا میشدم ، پناهگاه  ، زیرزمین همسایه سرکوچه جائی بود که شبها همه اهالی کوچه جمع میشدند و ما هم  شبها با تعدادی از همسایه ها تو زیرزمین میموندیم

 اولین شب پناهگاهی  …………………. برق قطع شده بود و زیرزمین تاریک فقط یک چراغ نفتی روشن بود که کوشه هایی از زیرزمین را روشن کرده بود ، سر و صدای همسایه ها از هر گوشه میامد ، تا به یکباره صدای مهیبی برخواست همه ساکت شدند زیرزمین به لرزه افتاده بود ،چراغ نفتی هم خاموش شده بود و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود فقط از لبه پنجره باریک نور ماه به زیرزمین میافتد به دنبال نور چشمانم را میگرداندم بر روی زمین سایه بلندی  بود برایم خیلی جالب بود باریکه های بلندی از نور در میان تاریکی بود  میله های  بلند در برمان گرفته بود و ما پشت میله ها بودیم …….

از روی تخت بلند شدم نگاهم به پنجره و میله ها افتاد ، من پشت میله ها بودم و ……….. 

فقط در ایران – یا همه !!!!

 

داستان یک زندگی – از پشت میله ها -2

 

احساس سرما وجودم را گرفته بود جابجا شدم صدای ترق ترق تخت  آهنگ همیشگی شده ،

 به آرامی چشمانم را باز کردم  از پنجره  نور به داخل میزد

 آره وقتشه 1 ، 2 ، الان نگهبان در را باز میکند ، صدای باز شدن قفل و کشیده شدن درب  مطابق  همیشه ، نگهبان  آستانه درب ایستاد  بیا صبحانه ات را بخور 15 دقیقه دیگه ،دو ساعت هواخوری داری، بجنب .

 صبحانه مثل همیشه یک تکه نون و یک قالب پنیر و یک لیوان چای بود ، لیوان را  محکم در میان انگشتانم فشار دادم گرمی دلپذیری داشت ، لقمه را به زور فرو دادم رضا میگفت ببین هر چی بهت دادند باید بخوری وگرنه …..  ظرف صبحانه را که پس دادم ، نگهبان در میان خنده اش گفت ببین بچه تو هنوز به اینجا عادت نکردی ، بخور که خیلی با ما کار داری .

توی محوطه شروع به قدم زدن کردم   افتاب گرمای ویژه ای بهم میداد ، به اطراف نگاه کردم ، رضا را ندیدم  تنها دوست باقی مونده بود ، بهش اطمینان خاصی داشتم ،

 از احمد و محمد رضا که دیگر هیچ خبری نداشتم ، نگران شدم اگر رضا هم نیاد چی میشه صورتم را بادستانم پوشاندم ، نه شاید امروز نتونسته بیاد ، شاید …….  .

رضا همیشه میگفت ببین  آرام باش فکر کن تا وقتی اینجا هستی همیشه تنهائی وگرنه …..

خسته شده بودم چندین بار یک مسیر را رفته و برگشته بودم ،….

 با صدای نگهبان  از صندلی بلند شدم ، پاشو منتظرت هستند ، اینبار دیگه یک حرف تازه بزن … 

کامل قاطی کرده بودم ، تمام بدنم  حرارت داشت ،

دو نفری سئوال و جوابم کردند مثل همیشه اسم ………..

با بسته شدن درب ، روی تخت خودم را رها کردم ، چشمانم را بستم تا بتوانم با تمرکز کردن به گذشته ها بروم ، رضا همیشه توصیه میکرد بعد از هر بازجوئی و یا هر وقت به هم میریزی اینکار را بکن آرام میشی ………. 

با انگشتانم از گوشه چشم هایم قطره های اشک را پاک کردم ….. رفتم به گذشته ها …. تازه انقلاب شده بود

 9 سالم بود  و بابا خیلی عوض شده بود عصر ها که میامد  مثل قبل نبود   همش ناراحت بود با مامان که صحبت میکرد همش دلخور بود، میگفت اشتباه شده ما این را نمیخواستیم ..

 نمیتوانست تحمل کنه دو سه تا از دوستهای قدیمیش که به خانه میامدند ، میگفتند بیخیال شو یک حقوق بگیر و به فکر خانواده ات باش چرا اینقدر به اینها می پیچی …..

تا یک روز عصر بابا  که به خانه امد گفت : اسباب و اثاثیه را جمع کن حکم انتقالیم را داده اند  به شهرستان ..

مامان ناراحت گفت کار خودت را کردی اینقدر گفتی که حالا …

 بابا عصبانی شد و گفت آره تبعید شدیم خیالت راحت شد ..            

هنوز توی شهرستان جاگیر نشده بودیم ،  ظهریک روز پائیزی   از مدرسه بر میگشتم  در خانه باز بود و دو تا ماشین جلو درب ایستاده بودند توی حیاط غوغایی بود چند تا سپاهی ایستاده بودند و دو نفر دیگه داشتند از توی خانه کتابهای بابا را بیرون میریختند ، بابا نبود و مامان گریه میکرد  و بهرداد هم لبه پله حیاط نشسته بود 

، کتابها را  داخل گودالی که وسط باغچه کنده بودند میریختند…. ،

 شعله آنقدر بالا کشید که خودشون چند قدم عقب رفتند ، آن موقع نمیفهمیدم که چرا اینکار را کردند ولی میدونستم که این کتابها را بابا با وجودش نگه میداشت و به قول خودش همش برام توضیح میداد که این کتابها حاصل دسترنج کار اضافه اش توی کفاشی دوستش است

 بابا یک گنجینه از کتابهای  صمد بهرنگی ، هدایت و… گرفته تا کتابهای رمان نویسندگان روس و… داشت ، اون موقع بارها ماهی سیاه کوچولو را برام خوانده بود  و همیشه میگفت  داریوش من چیزی ندارم برات بگذارم اما این کتابها گنجی است که همیشه خودت و داداشت بهرداد باید آن را حفظ کنید .

خاکستر کتابها از این سو به آن سو فرار میکردند و حیاط را پوشانده بودند.

 سپاهی ها دیگه رفته بودند   دائی حسین رسید ، سوار ماشین شدیم  همش میگفت آبجی آرام باش من درستش میکنم چند جا رفته ام  صبر داشته باش ،

 جلو یک ساختمان  ایستاد گفت داریوش تو باید بمانی  اجازه نمیدهند ، گریه کردم وگفتم بابا را میخواهم ببینم ..

 مامان گفت : داداش حسین ببریمش  بعدا همش سئوال میکنه بزار باباش را ببینه .

یادم نیست چقدر جلو درب ایستادیم تا دائی رفت و برگشت  دستم را گرفت و گفت بریم .  با هزار معرکه اجازه دادند  وارد شویم .  از سالن که رد شدیم همش اتاق تو اتاق بود و تاریک  یک مامور جلوتر از ما حرکت میکرد اولین بار در عمرم کلمه زندان را شنیدم ، وقتی رسیدیم   بین ما و بابا میله های بلندی بود که از زمین تا سقف کشیده شده بود  مامان گریه میکرد و بابا نگاه میکرد ، دائی میگفت دنبالش هستم درست میشه بابا میگفت پشت میله ها هستم خسته شدم …… 

پاشو پاشو  الان چه وقت خواب هست غذات را بردار..  از روی تخت بلند شدم ظرف غذا روی زمین بود و به میله ها نزدیک شدم . پشت میله ها هستم …