چرخه تکراری کنکور ، فارغ التحصیلی ، در جستجوی کار و ……..

سر خیابان رسیده بودم ، شلوغی خیابان متعجبم کرد ، یک روز تعطیل و این خیابان این همه ترافیک ، مطابق روزهای تعطیل وارد پارک شدم تا کمی قدم بزنم ، چهره های پدر و مادرها بسیار بیشتر متعجبم کرد هر کدام در گوشه ای نشسته بودند و ساعتها یشان را هر چند لحظه یکبار مینگریستند و زیر لب چیزهایی میگفتند و به آن سوی پارک مینگریستند ، چشمانم را به دنبال نگاهشان چرخاندم پارچه سفید بزرگی بر سر درب مدرسه ای آویزان بود با دقت خواندم : محل برگزاری کنکور سراسری –…….. آه اصلا فراموش کرده بودم چیزی به نام کنکور وجود دارد از آخرین باری که در کنکور شرکت کرده بودم سالهایی گذشته بود ، باز نگاه مضطرب پدران و مادران را نگریستم ، یعنی همه آینده فرزندانشان در این لحظه بود ، پدری در سایه درب تاکسی قراضه اش نشسته بود و هر چند لحظه آبی مینوشید و غرق در فکر بود … در یک لحظه نگاهش با نگاهم یکی شد ، جرعه ای آب نوشید و به یکباره گفت خیالت راحت شده داری قدم میزنی … بهش نگاه کردم  وگفت می دونی  تموم زندگیم اون تو داره نفس میکشه میدونی چقدر هزینه کردم تا به اینجا برسه ، انگشتان نحیفش را نشانم داد و اشاره کرد فقط تو دوسال آخر نزدیک به بیست میلیون پول دادم ،  به تاکسی  رنگ و رو رفته اش نگاهی انداختم ، لبخند تلخی زد و گفت فقط همین مونده و یک لونه که اسمش خونه است ولی فکر نکنی …. نه همه امیدم بهشه خودش قول داده چند ساله همه هزینه من را برمیگردونه و کمک حالم میشه ………………… به راهم ادامه دادم …….

یاد دو سه روز قبل افتادم که از محل کار بیرون زدم تا ساعتی را به کارهای شخصی رسیدگی کنم ، به یکباره با ازدحام دختر و پسرهایی روبرو شدم که روبروی درب یک شرکت ایستاده بودند ، قیافه هاشون نشون میداد که تازه فارغ التحصیل شدند یا به دنبال اولین شغل رسمیشون هستند ، بر روی دیوار نوشته بود آگهی استخدام در شرکت ……..  ؛ همهمه ای  بود از میانشان عبور کردم  هر کدام چیزی میگفتند ، ببین دیگه باید استخدام شم با هر شرایطی که شده بابام گفته دیگه بسه همش تو خونه و کوچه ای باید خودت پولت را در بیاری ….. یکی دیگه میگفت ببین به من اگه بگه 24 ساعت هم باید کار کنی میگم باشه دیگه پول ندارم ، ………..

سوار تاکسی که شدم  بغل دستیم گفت آقا آگهی استخدام زدند .. گفتم آره نگاهی به من کرد و گفت هیچی  آگهی میدند و نفرات جدید را استخدام میکنند و ما قدیمیتر ها را کار بلدیم اخراج ………. این هم روش جدیده حقوق و مزایای ما بیشتره و این بر و بچ ارزونتر … دیگه هم دنبال انجام کار و اینا هم نیستند …. تا طرف کار یاد و گرفت و فهمید که داره استعمار میشه نفر بعدی …………

نگاهم را دوباره مدرسه  انداختم و به چهره ها نگریستم  و با خود گفتم عجب چرخه ای داره این مملکت .. درس بخوان و هزینه کن و امید داشته باش و بعد باز هم بدو تا کاری پیدا کنی و بعد دوباره بدو تا نونی در بیاری و همینطور و همینطور …………..

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: