پول پول ، حلال همه مشکلات !!

صدای بوق ممتد ……….. چراغ سبز شده بود و شمارش معکوس به کار افتاده بوده 39 ،38 ؛37 و…   به آینه نگاه کردم ، راننده خودرو پشت سرم  پسر جوانی بود و دستش را روی بوق گذاشته بود  ….

 ماشین جلویی حرکت کرد و به آرامی راه باز شد شماره انداز 5 ، 4 ….. را نشان میداد ….. 

چراغ قرمز شد 120 ، 119 ،118 ……..  نگاهی به اطراف انداختم پسرک جوان را در اطرافم ندیدم با صدای بوقهای ممتد ،  وسط چهار راه را نگریستم همان ماشین بود در میان ماشین های مقابل گیر افتاده بود و به زور و زحمت در حال رسیدن به آن سوی چهار راه بود ……….

فکرم  مشغول شد ….، بعد از سالها کار کردن … امروز دیگه مدیر گفته بود رسما تعطیل ، آخه مگه میشه  …

چاره ای نیست باید راهی دیگر هم باشه … یاد صحبتهای چند وقت قبل در جمع فامیل افتادم ،  آخه توی این دوره زمونه مگه میشه بیخیال پول شد باید تا جائی که میشه جمع کرد ، آقا زندگی به پول بستگی داره و همین .. 

هر چی سعی کردم بگم اینطوری نیست که شما میگید هیچ کس زیر بار نرفت و چند بار به طعن حمید گفت : ببین الان یه خونه از خودت داری که این زن و بچه را همش اینور و انور نکشی نه داداش اینطورا که میگی نیست اگه پول نباشه کسی جواب سلام ات را هم نمیده ………

باز صدای بوق ………. از چهار راه عبور کردم  ، دنده را عوض کردم که صدای ترق و تروق از زیر ماشین بلند شد ، آخه تو چته کم مشکل هست به خرج افتادنت دیگه مصیبته ………

یاد مامور شهرداری بروجرد افتادم که چند روز قبل یک کیف میلیاردی را پیدا کرده بود و به صاحبش برگردانده بود و همه شاد از کاری که انجام داده بود شده بودند  یک ایرانی ، رفتگری که شاید برای خرج خانه هم مشکل داشت ……

اصلا برای چی این کار را کرد  مگر غیر این هست که همه میگند فقط پول  و از هر راهی که شده باید درامد کسب کرد خب چرا حالا براش دست میزنند مگه اشتباه نکرده که پول را برگردونده ، اونم دست زن و بچه اش را میگرفت و میرفت پیش اون خاوری اونور دنیا و کیف هم میکرد کی میخواست  بهش بگه چرا . بدبخت سقف آرزوش داشتن یک خودرو پراید بود و بس

نه دیگه از این ماشین های چند صدی میخواست و نه خونه اونور آب و ……….

ماشین را پارک کردم و روزنامه را زدم زیر بغل  و  وارد آپارتمان شدم ، آسانسور طبقه 5 را نشان میداد …. وای یک ماهه دیگه باید آپارتمان را خالی کنم ، صاحب خونه گفته خودش میخواد بیاد…….

صدای تلویزیون بلند بود ،  از دست این شبنم …………

آروم وارد شدم که به یکباره خانم بر جلو درب ظاهر شد … چرا دست خالی مگه پیغام ندادم امروز تولد شبنم ه ……. وای اصلا یادم رفته بود  به همان شکل عقب عقب رفتم …. این قبض ها را پرداخت کن آخرین روزشون هست ، چند بار از این میز به اون میز بزارم که ببری … چرا نگاه میکنی یارانه را که ریختن برو دیگه تا شبنم  نیامده ….

درب ماشین را که باز میکردم مدیر ساختمان رسید سلامی کرد و گفت بابا دیگه یارانه را که ریختن لطف کن شارژ دو ماه را پرداخت کن ……. سرم را تکون دادم …… هنوز روزنامه ام در دستم بود دوباره یادم افتاد  این مامور شهرداری چرا پول را برگردوند اونم که ……….

چراغ بنزین ماشین هم روشن شد آخه لعنتی  الان چه وقت روشن شدن بود ، صدای پیامک گوشی  متوجه ام کرد  که هنوز از پارکینگ بیرون نرفته ام …. خانم بود یه دو تا مرغ متوسط  و یک هندونه بگیر مامانم اینا گفتن برا شام میانند بجنب دیر نکن از یارانه بردار ………  .

مدیر امروز آب پاکی را ریخته بود نه پول دارم که بهتون بدم نه دیگه میخوام شرکت را اداره کنم ……..

دیگه صدای ترق و تروق دنده بهم گفت ماشین قابل حرکت نیست چیکار کنم نمیشه که بدون ماشین بود …….

برگه های قبض را تو دستمم گرفتم و روزنامه را زیر بغلم زدم و تو خیابون به راه افتادم الان باید کدوم کار را بکنم  ،فکر اون مامور شهرداری هر لحظه با هام بود چرا همه اونهائی که تا دیروز میگفتند پول پول ، امروز ازش تمجید میکردند ،

اصلا امروز اون کجاست شاید همین جا باشه ، شاید اونم داره تو خیابان پرسه میزنه ببینه امشب را چطوری میتونه سر کنه ،

جواب خانم ، شبنم ، فامیل ها را ایندفعه چی بگه …………

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: