داستان یک زندگی –از پشت میله ها -1

 بی حوصله  به پنجره نزدیک شدم باران شدید میبارید ، باز هم مثل همیشه میله ها من را از بیرون جدا میساخت ، چطور میتوانستم از میله ها عبور کنم  برگشتم و روی صندلی  نشستم ، صدای چرق  صندلی بلند شد ، صورتم را با دستانم پوشاندم به آنچه که بر من گذشته اندیشه کردم ،  باز به پنجره نزدیک شدم باران  به شیشه برخورد میکرد دلم میخواست  یک لحظه پنجره را بگشایم و  بگذارم باران  همه وجودم را خیس کند اما میله ها  اجازه نمیدادند ،

شروع به راه رفتن کردم  ،  چقدر دیگر باید اینجا میماندم ، خسته شدم روی تخت دراز کشیدم ، دستانم را زیر سرم بردم و باز غرق فکر …

به پدر و مادرم فکر میکردم ، آخرین باری که دیدمشون خیلی شکسته  و پیرتر بودند ، بابا لبخند میزد و سعی میکرد  مثل همیشه قوی باشد اما با هر کلمه اشکهاش  بر صورتش فرو میریخت .

مامان  تند و تند حرف میزد و سعی میکرد  هر حرفی  بزنه  . دختر خاله ات فردا نامزدیش هست ، حسن را یادت هست ، حسن نجار را میگم صاحب  بچه  شدن ، با بابا رفتیم دیدنشون حسن میگفت اسم بچه اش را  داریوش گذاشته ، من هم گفتم هیچ داریوشی مثل پسر خودم نمیشه .   داداش بهردادت هم  دو سه هفته قبل رفت مسافرت ترکیه میگه خیلی خوش گذشت……

جابجا شدم  ، نتوانستم دیگه دراز بکشم باز شروع به راه رفتن کردم  ، هوا کم کم تاریک میشد امروز خورشید  به دیدنم نیامد  یکی از ملاقاتی های ثابت  بود، همین ساعتها  روی لبه پنجره مینشست و ساعاتی را با هم طی میکردیم.

به گذشته ها رفتم ، به یاد دوران کودکیم افتادم آن موقع که 6 سال بیشتر نداشتم ، بابا مثل همیشه عصر به  خانه میامد هر روز  بهش میگفتم بابا امروز دیگه نوبت موتور سواری من هست  دیروز که دادش را بردی ، نگاهی بهم میکرد و میگفت داریوش صبر داشته باش . مثل همیشه روی باک موتور لنگش را پهن میکرد و بلندم میکرد و مینشستم  ، با دو تا دستم  فرمون را میگرفتم و میگفتم بابا برو ، 

همیشه سر کوچه از موتور پیاده میشد و از آقا رضا بقال محله یک بسته سیگار میگرفت و تو جیبش میگذاشت  .  تو پارک بابا روی صندلی همیشگی مینشست و سیگارش را از جیبش در می آورد و سریع از تو دستش کبریت را میگرفتم و آتش را روشن میکردم ، اینکار را خیلی دوست داشتم بوی کبریت و دود اول سیگار  لذت  زیادی برام داشت  ،  موقع برگشتن باید یک مغازه میرفت و بعدها فهمیدم که اعلامیه میگرفت .

لبه تخت جابجا شدم ، این جور وقت گذرانی را از رضا یاد گرفته بودم بهم میگفت ببین داریوش فقط باید فکر کنی برو تو گذشته ها ، با فکر  آینده دلنشین لحظه ها را بگذرون و گرنه در هم شکسته میشی ..

یاد آنروزی افتادم که بعد موتور سواری به خانه رسیدیم  ، بابا از موتور پیاده ام کرد که صدای دائی حسین را شنیدم ،  با بهرداد بازی میکرد ، مامان هم تو آشپزخانه بود .پریدم تو بغلش  ، دائی میگفت آقا ناصر غروب باید بریم . من هم گیر دادم که من هم میام اول بابا گفت نه بچه بازی که نیست ، دائی خنده ای کرد و گفت باشه میبریمش . نمی دانستم کجا میخواند برند اما الان همه تصاویر از جلو چشمم عبور میکرد ، دائی من را روی کولش گذاشته بود  تو خیابان رفتیم شلوغ بود و مردم بیرون بودند و فریاد میزدند ،  اون موقع همش به دائی میگفتم چرا مردم فریاد میزنند ، اونهم  به آرامی میگفت مردم پشت میله ها هستند خسته شدند دارند فریاد میکنند و بعد من هم داد میزدم.  دائی ساکتم میکرد و میگفت بچه تو هیچی نگو و گرنه بابات  برت میگردونه ..

در اتاق مثل همیشه با کلی سر وصدا باز شد  بیا غذات را بگیر ، زود باش دیر شد . فکرم در هم شد و به آرامی ظرف غذا را تو دستم گرفتم و نشستم لبه تخت …

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: