ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – دردسر عاشقی – سی وشش

احساس خستگی میکردم و با خود می اندیشیدم نباید اینگونه باشد نه نباید تکرار باشد همیشه ازش فرار کردم سعی کردم تکراری نداشته باشم ، نه نه خسته هستم گوشی را برداشتم دکمه ها را فشار دادم  روی صفحه نوشت در حال برقراری تماس  چندین بار زنگ خورد اما  کسی جواب نداد صدای پیغام گیر آمد …
دوست نداشتم پیغامی بگذارم و تماس را قطع کردم و باز فکر …………..
لحظاتی گذشت صدای زنگ تلفن خوشحالم کرد فکر کردم قطعا خودش است گوشی را  برداشتم و به صفحه نگاه کردم نوشته بود
…… کسری …………
نه خودش نبود ولی باید جواب میدادم ، با بیحالی به کسری جواب دادم اما مثل همیشه کسری سرحال و شاد حرف میزد برای لحظاتی سکوت کرد و به یکباره گفت چیزی شده …. با سکوت من فهمید …. بعد انگار به نتیجه ای رسیده باشد همین الان حاضر میشوم و راه میافتم ، دارم میام با هم حرف میزنیم درست میشه صبرکن …
نمیدونستم باید چی بگم اصلا کسری در مورد چی داشت حرف میزد و از کجا میدونست  من چه حالی دارم …………….
کمی خانه را مرتب کردم ………
در را  باز کردم کسری فریاد زد خیلی گرمه خیلی .. آتیش گرفتم …. واخ  واخ ……
روی مبل نشسته بود و به من نگاه میکرد و بلافاصله گفت ببین تو یخچالت چیزی برای خوردن پیدا میشه امروز جمعه است و از بعد سحری تا حالا هیچی نخوردم دارم غش میکنم و بدون آنکه منتظر باشه رفت تو آشپزخونه و  با صدای بلند گفت هیچی که تو یخچال نیست اشکالی نداره نون کجاست حداقل یک نون و پنیری بزنم ………………..
کسری جابجا شد و گفت آخیش یک کم ته دلم ساکت شد دیگه حالم بد شده بود و تازه انگار فهمیده باشه که من هم هستم گفت خب تو چرا این شکلی شدی چیه اتفاقی افتاده ……..
واقعا ناراحت شده بودم و گفتم پس اون حرفهایی که پشت تلفن میزدی چی بود من را ببین همش داشتم فکر میکردم تو از کجا فهمیدی من ….
کسری زد زیر خنده و گفت ببین چاره ای نداشتم بابا ، مامان و معصوم ولو شده بودند کف اتاق و نگاهشون به ساعت بود دیدم هیچ راه فراری نداشتم یک جوری گفتم که بتونم بزنم بیرون ……………..
نگاهی به گوشیم انداختم نه زنگی نخورده بود کمی داشتم نگران میشدم معمولا اخلاقش طوری بود که اگر زنگ میزدم یا جواب میداد یا اینکه اگر در موقعیتی بود که نمیتوانست جواب بدهد در اولین فرصت تماس میگرفت ……..
کسری گفت : دیشب همه خونه دائی جان مامان به صرف افطار دعوت بودیم این یک رسم شده که هر سال تو ماه رمضون هر چند شب یکبار همه فامیل دور هم جمع میشوند …..
جالب بود دیشب  زهرا یکی از دخترهای دائی محمد که تازه با رضا نامزد شده بودند هم آمده بودند ، از اول تا آخر مهمانی همه نگاهشون به این دو نفر بود ،
در موقع پهن کردن سفره و آوردن غذا آقا رضا بهمراه ما بلندشد و کمک میکرد که با اشاره های دائی جان مامان و بابا و بقیه آقایان که بهش چشم غره میرفتند آمد و نشست البته در این خصوص به من گیر نمیدهند چون فعلا جزء گروهی محسوب نمیشوند اما آقا رضا خیلی فرق داشت همین که نشست دائی جان مامان صدایی صاف کرد و گفت توی این خونه تکلیف همه مشخص و تعیین شده دخالت در امور دیگران قابل پذیرش نیست آقا رضا که انگار جا خورده باشه گفت ببخشید منظورتان را درک نکردم …
داماد بزرگ دائی جان مامان زد زیر خنده و گفت حاج آقا تازه کاره طرف باید یک دوره بگذرونه ، آقا جوون کار خونه متعلق به خانم ها است هیچ دخالتی توی این امور نباید بکنی اینم لپ کلام … افتاد ………….
آقا رضا انگار تازه ازخواب پریده باشه شوکه گفت من میخواستم کمک کنم مگه فرقی هم داره که دائی محمد رو به دامادش کرد و گفت آقا رضا باشه بعد صحبت میکنیم ……..
هنگام شام خوردن بود که آقا رضا در کنار زهرا خانم نشست و به خوردن غذا مشغول بود و با لذت تمام با زهرا آروم آروم  صحبت میکرد و صورتش با لبخند نمایان بود ، که اینبار بابا وارد گود شدند و به دائی محمد گفت : آقا محمد توی فامیل ما رسم نداشتیم که سر سفره آقا و خانم کنار هم بنشیند و با هم باشند و خودش را جابجا کرد و گفت آقا رضا تشریف بیاورید اینجا رضا جان پیش ما صفای دیگه ای داره ………….
آقا رضا اینبار هم بدون اعتراض  نگاهی به بشقاب مشترکشان با زهرا انداخت و بلند شد و رفت پیش بابا نشست و ثانیه ای بعد یک بشقاب تمیز بهمراه قاشق و چنگال جلوش قرارداده شد ، آقا رضای شوک خورده از زیر چشم به زهرا مینگریست و بابا دیس برنج را جلوش قرارداده بود ………………..
بعد از صرف شام آقا رضا کنار زهرا خانم نشسته بود و مشغول صحبت بودند و دائی جان مامان هم مشغول سخنرانی برای آقایان بود  و دامادهایش هر چند لحظه یکبار سری تکان میدادند و میگفتند بله …
سینی چای را که جلو بابا گرفتم ، نگاهی به رضا کرد و گفت این ندید بدید را از اونجا بلندش کن چه معنی داره …
نگاهی با معنی به بابا  کردم و سریع رفتم ، هنوز سینی چای را تو آشپزخونه نگذاشته بودم که صدای بابا را شنیدم ، فهمیدم داره یک اتفاقاتی میافته ، وقتی تو اتاق رسیدم  چهره سرخ شده آقا رضا …. و بعدش بابا که میگفت بابا عجب دورانی شده یعنی چی از اول شب تا همین الان انقدر چسبیدن به هم ، آقا زشته این کارها چیه دیگه والله ….
دائی جان مامان هم که انگار منتظر بود گفت : آقا حرمتها هم حفظ نمیشه یعنی چی یکی نیست بهشون بگه آقا یعنی چی این حرکات قباحت داره …
رضا که انگار این ضربه ناک اوتش کرده بود وا رفته نگاه میکرد ؛ اومدم حرفی بزنم اما با دستم جلوی دهانم را گرفتم ، زهرا بلند شد و دوید تو آشپزخونه ؛
چند ثانیه سکوت ………….
معصوم  شروع کرد و رو به همه شون کرد و گفت ببینم یعنی چی همش از اول تا حالا یکسره گیر دارید مگه چه کار کرده زنش هست و نشستند کنار هم دارند صحبت میکنند میتونید بگید کی میتونه احساساتش را به هم بگند.
خیابان که حق ندارند برند چون هنوز رسمی زن و شوهر نیستند ،
خونه آقا رضا اینها که ممنوع ،
پس کجا نشون بدهند که عاشق هم هستند یعنی از نظرتون اینقدر عشق بده که باید این طور برخورد کنید ………
بابا که دیگر نمیتونست تحمل کنه فریاد زد دختر از تو کسی نظر خواست کی گفت تو حرف بزنی ، میدونستم که الان کار بیخ پیدا کنه نزدیک معصوم شدم و آروم دستش را گرفتم و رو به بابا گفتم ، یک کم آروم باش صبر کن ؛  دیگه بابا  منتظر این فرصت بود آره دیگه همه اینها از گور تو بلند میشه معلم همه اینها تو هستی  و نگاهی به دائی جان مامان کرد و گفت : دست شما درد نکند اومد پیش شما  درست بشه ببین چی داره میشه …
میدونستم الان من نقطه حمله شدم و معصوم را فراری داده ام ، دائی جان مامان نگاهی با غیظ به من کرد و گفت حاجی درست میشه صبرکنم بلایی سرش بیارم که یادش بره اسمش چیه ،
و بعد انگار تازه متوجه شده باشد رو به بابا و مامان کرد و گفت : فکرتنون را کردید برای عید فطر بگم با خانواده اش بیان و یک نامزدی براشون بگیرید ،
دست معصوم از توی دستام رها شد سریع نگاهش کرد صورتش سفید سفید شد . حرف میزد لبهاش به هم میخورد اما صدایی ازش در نمی اومد خیلی ارام از تو اتاق بیرون رفت همه ساکت بودند ، نگاهی به دور وبرم کردم رضا نبود ، زهرا را هم ندیدم ……..
کسری به من نگاهی کرد و گفت چی شده چرا تو رنگت پریده ، بعد خنده ای کرد و گفت خب تقصیر خودته من چقدر باید ازت حمایت کنم وقتی خودت هیچ کاری نمیکنی بابا معصوم هم که فقط منتظر……….
صورتم را با دستام پوشاندم ، به یاد کوروش دوست قدیمی افتادم و انتظاری که برای تماسش داشتم باید باهاش صحبت میکردم ، نگاه ویژه اش به عشق و دوست داشتن، همیشه برایم ستودنی بود . همیشه وقتی صحبت از عشق میکرد ازش طوری صحبت میکرد که وجودش پر میشد و خالی میشد میگفت : دوست داشتن ، ارمغانی است که انسانها فراموشش کردند ، توی دوست داشتن چیزی برای پنهان کردن نیست ،
به کسری نگاهی کردم و گفتم منتظرم کوروش بهم زنگ بزنه ولی میدونم تماس نمیگیره ، چون میگه انچه را که باید میدونستی بهت گفتم تو خودت باید تجربه اش کنی ، برای عبور از رودخانه خروشان باید با تموم وجود به آب زد وگرنه آب تو را با خودش میبره ….
کسری از روی مبل بلند شد و گفت بابا من گرسنه ام فکرات را بگذار برای خودت ………………..

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: