سردار رویانیان و رویاندن ادبیات جدید

اندر حضور سرداران در مستطیل سبز و حضور همزمان در اقتصاد مملکت همین بس که سردار رانندگی پریروز ، مدیر سوخت دیروز و مدیر عامل قرمزهای پایتخت  در مصاحبه با گزارشگر فوتبالی سیما (پیمان یوسفی) در جواب سئوال برای حل مشکل اقتصادی باشگاه برنامه تون چیه در جمله آنچنان افاضه کلام میفرمایند:  می خواهیم باشگاه پرسپولیس را اقتصادزا کنیم !

در این خصوص باید گشت و گشت تا به مفهوم دوکلمه مخلوط با هم شده رسید » اقتصاد+زا»

مطابق لغت معنی دهخدا برای کلمه زا به معانی ذیل دست یافته

در تداول بمعنی زایش .- سر زا رفتن ؛ مردن زن گاه بارنهادن . || (نف ) مخفف زاینده . افزاینده : سخت زا.- نازا ؛ عقیم . ما

اینکه سردار با همه مشغله هایی که اینروزها دارد به تخصص دکترای  زائیدن و رفع نازائی رسیده است باید نگران آینده  خانم دستجردی وزیر بهداشت  و آقای حسینی وزیر در آستانه استیضاح اقتصاد بود  که هر لحظه ممکن است با تخصص جدید سردار این دو وزارتخانه در هم آمیخته خواهند شد و زایشی دگر شکل خواهد گرفت ……………

داستان محمود احمدی نژاد و سازمان ملل !!!!

به گزارش ایرنا، محمود احمدی نژاد گفت :‌ در سال 1384در سخنانی در سازمان ملل به نظم موجود دنیا اعتراض كردم در آن زمان سه چهار نفر بیشتر نبودند كه خواستار نظم نوین در جهان بودند ولی اكنون پس از شش هفت سال همه به این نظم اعتراض دارند.

محمود خان باز به جاده خاکی پیچید ،  گرد و غبار به آسمان بلند کرد و فکر کرد که هیچ کس دیگر نمی بیندش ،

محمود زمانی که برای اولین بار سازمان ملل رفت ، هاله نورانی به کمک رسید و گفت : نمیدونی چه تاثیری بر روی همه گذاشت و همه حیران و ویران به من  می نگریستند ،

هر چند همون موقع به جز خودش ، رئیس ، نگهبانان ومسئولان سالن که  به اجبار شغلی در سالن باقی ماندند  تو ماندی و صندلی های بی صدا .

اما داستان اینبار کمی متفاوت تر شد هاله نورانی مدتها است که به دست توانمند حامیان دیروز مفقود شده و محمود تنها به اضافه صندلی های خالی  ،  اینبار فریاد بر آورد همه اعضا سازمان ملل موافق نظرات من برای برپایی نظم نوین جهانی  و معترض شرایط امروز جهان .

محمود با این بیانات فکر کرد که این بار هم فرش برایش پهن میکنند نه بابا دیگه اون ممه را لولو برد و تو هستی تغار ماست که اینبار بر سر دستت باد کرده و خریداری ندارد …….   

فصل پائیز ، باز مدرسه دیر نمی شه

پائیز همیشه یاد آور خاطرات است

با روشن شدن هوا به دنبال کیف ، شلوار و جوراب

ریختن چندین پیمانه شکر در استکان چای

 واژگون شدن  استکان چای در سفره صبحانه

پشت درب مدرسه ایستادن و توضیح خواستن مدیر

یافتن دوستان جدید و تشکیل دسته برای جنگ های مدرسه ای 

سالها است از آن روزگار گذشته و دیگر فصل ها فقط یاد آور است

دیگر اول مهر  آنچنان مهم نیست ،

 بچه ها می توانند در هر روز دیگری هم دارای کفش ولباس نو باشند

پائیز نشان شور و اشتیاق بود

صورتهای خندان و لباسهای رنگارنگ و پیاده روهایی که پر می شدند و خالی می گشتند

دستهای کوچکی که در دستان بزرگتری پیش می رفتند 

سالها است از آن روزگار گذشته

صورتها دیگر شاد نیست ، رنگها یکنواخت شده است و..

بجای کیف در دست ، با دستان کوچک شیشه های خودروهای عبوری را پاک میکنند

بجای کیف در دست ، در کوچه  کیسه ای را از ته مانده به  جا مانده  پر میکند

بجای کیف در دست ، دستان دراز شده اش به دنبال اسکناسی است

بجای کیف در دست ، بیش از 37 درصد دانش آموزان ترک تحصیل کرده اند

باز مدرسه دیر نمیشه ، دیگه کسی نمی پرسه ……….

گزارش‌ مرکز آمار ایران  جمعیت 19 میلیون و 435 هزار نفری در سنین 7 تا 19 سال که باید آموزش خود را در مدارس ادامه دهند، بیش از 7 میلیون و 135 هزار نفر به دلایل مختلف قادر به ادامه تحصیل نیستند و در حقیقت بیش از 37 درصد دانش‌آموزان ایرانی مجبور به ترک تحصیل شد‌ه‌اند.

مدیریت جهان در ابعادی جدید

محمود احمدی نژاد  دوشنبه شب وارد نیویورك شد،  با نخست وزیر کشور  «سنت وینسنت و گردنادین ها»  دیدار کرد

در سالهای نه چندان دور و اندر دوران بچگی هر وقت نقشه روی دیوار مدرسه را نگاه میکردیم و  با نام یک کشور جدید روبرو میشدیم  به خود میگفتیم چرا دفعه قبل نتوانسته بودیم این کشور را ببینیم و برای خود دلیل می تراشیدیم  حتما نام آن کشور زیر پونز نقشه بوده است و ما نتوانسته ایم …..

اما اینبار که جناب رئیس جمهور در سفر به ینگه دنیا ملاقاتی  با نخست وزیر کشور  «سنت وینسنت و گردنادین ها»داشتند  هر چه تلاش کردم  بیاد گذشته ها  بگویم اینبار هم زیر پونز بوده است و ….  نشد که نشد و ماندم که این کشور ده ها هزار نفری در حوزه دریای کارائیب  از کجا پیدا شد و آنقدر مهم شد که میبایست وعده 7 میلیون دلار برای ساخت فرودگاه و بورسیه دانشجویانش داد . واز همه مهمتر اینکه بحث در خصوص مسائل جهان و مدیریت بر آن هم بین احمدی نژاد و نخست وزیر کشور مربوطه هم انجام یافته است ،

هر چند که در این خصوص شاید که از کوچکترین ها باید شروع شود تا به بزرگتر ها برسد ، و شاید باید به این نوع آوری به احمدی نژاد تبریک گفت و اینکه ایشان همیشه قصددارند راه های جدیدی را کشف کننداینبار هم سعی و تلاش بسی  فرموده اند  که اصلاح جهان را از یک کشور ده ها هزار نفری آغاز نمایند که جز کشورهای همسود با بریتانیا نامبرده میشود

 بعد از دیدن انیمیشن ماداگاسکار و دیدن فوتبالیستهایش در ایران نام کشور «سنت وینسنت و گردنادین ها» هم بیش از این خواهیم شنید و نام خیابانی در تهران هم به نامشان خواهد شد .

از اختلاس تا سلامتی نظام

اسماعیل کوثری عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس گفت: تشکیلاتی که اختلاس اخیر و مفاسد قبلی را کشف کرده در چارچوب مجموعه نظام بوده و کسی نباید این مسئله را تنها به نام خود ثبت کند.  کشف و خنثی سازی اختلاس ها نشانه سلامت نظام است

ما که نفهمیدیم سلامت چگونه به اثبات رسید یعنی نظامی با داشتن جرمهایی همچون :  دزدی رای مردم، تهدید مردم ، سلب آزادی مردم و اختلاس از سرمایه ملی کشور است دارای سلامت است

چگونه و براساس کدام استدلال شما و همفکرانتان به این نتیجه رسیده اید

واقعا این طور که شما میگوید چطور به خنثی سازی رسیده اید ،  نظام بانکی اعلام میدارد :

 فقط مبلغ 900 میلیاردتومان آن بازگشت خورده است

 و از سویی دیگر سازمان فرا بورس اعلام میکند  پول پذیره‌نویسی بانک آریا نزد یکی از بانک‌های تحت نظارت بانک مرکزی موجود است. بنابراین در مورد نحوه بازگشت پول خریداران سهام در فرابورس، باید از بانک مرکزی سؤال شود. و این یعنی تازه باید به  مبلغ 3 هزار میلیارد هم مبالغ خرید  سهام بانک آریا توسط مردم را هم افزود .

میتوانید یکبار بگوئید چگونه سلامتی نظام شما دارد ، شما که تازه بر طبق باور و عقیده تان برداشت از بیت المال گناهی نابخشودنی است  

یکبار نظام تان را با کشورهای دیگر مقایسه نماید همانهایی که شما میگویید کافر هستند  بابت کوچکترین خطایشان به دادگاه کشیده می شوند و پاسخگو کارهایشان هستند  ، میگوئید جریان انحرافی در اختلاس دست داشته است و سران آن هم اکنون آزادانه در خیابان های نیویورک قدم می زنند  .

نه آقا بهتر است درب آن مجلس را ببندید تا مجبور نشوید برای افکار مردم هم که شده سخن گزافی بگویید و همان به که خاموش باشید .

شکست پرسپولیس

بعد از گذشت چند روز از بازی پرسپولیس با استقلال شاید بهتر بتوان در خصوص این دیدار به بحث نشست ، اخبار و تفسیرهای بیشماری نوشته شد

سال پیش  بعد از بازی این دو تیم مطلبی را در خصوص تنهائی علی دائی نگاشتم و امروز هم مجبورم باز همان صفحه را باز کنم و تنهائی حمید استیلی را بر روی نیمکت پرسپولیس بنویسم شاید دیدن یک گاردیولا بر روی نیمکت بارسا و یا  فرگوسن بر روی نیمکت منچستر ما را به همین نتیجه برساند که آنها هم یک تنه بر همه مسائل فائق میایند اما به نظر نگارنده دقیقا نکته در همین جا است سالها است که کشورهای صاحب فوتبال و باشگاههای طراز اول به نتیجه رسیده اند که باید برای موفقیت باید یک تیم در کنار مجموعه بازیکنان باشد آری امروزبه تنهایی  گاردیولا ، فرگوسن ، ونگر و….. تضمینی برای پیروزی نیستند .

در مملکتی که همه ارکانش بر اساس سیستم فرد محوریت اداره میشود شاید نباید انتظار بیشتری داشت .

اما شاید این سئوال مطرح باشد چرا با همین سیستم استقلال پیروز گشت ، باید درابتدا گفت که استقلال هم ثابت کرده که بر اساس همین محوریت در حال حرکت است و فقط گاهی این چرخ میچرخد و زمانی دیگر باز می ایستد ،

در سیستمی که بعد از دو سال و اندی هنوز تیم مدیریتی هر دو باشگاه تعیین نشده اند و سرنوشت شان از این سو به آن سو در حال حرکت است چگونه میتوان انتظار داشت

وقتی در هر دوباشگاه هیچ برنامه مشخص و مدون برای آینده نوشته نشده است و کسی پاسخگو نیست چگونه میتوان به نتیجه دلخوش بود

زمانی که حضور مردم فقط برای تشویق شکل میگرد و از آنها هیچ کمکی گرفته نمیشود و هیچ اختیاری برای باشگاه شان برایشان متصور نیستند چگونه میتوان موفقیت را دید

حتی اگر امروز صندلی حمید استیلی را خالی کرد چه تضمینی وجود دارد نفر بعدی  به موفقیت برسد

نه ،  کج راهی که مدیریت حاکم  ما را به آنجا رسانده  به بن بست رسیده و فرار و هیا هو کردن به جای نخواهد رساندشان ،  امروز باید به سراغ حاکمانی رفت که با دزدی رای ،  بر صندلی نشسته اند و تصمیمات غلط شان هر روز بیش از دیروز است

 تا خیلی دیر نشده باید به خواسته هایمان برسیم  که فردا دیر است ………

در باب کفران نعمت

خبرگزاری شفاف نوشت : حبيبي دبیر کل حزب موتلفه اسلامی تصريح كرد: آيا پس از مقام معظم رهبري شخصيت‌هاي برجسته‌اي مانند آيت‌الله مهدوي كني و آيت‌الله يزدي وجود دارد؟ هر كس قدردان آنها نباشد كفران نعمت كرده است

در خصوص موضوع فوق میتوان گفت :

اندر حکایات آورده اند که » تو نیکی کن در دجله انداز تا ایزد در بیابانت دهد باز «

از این روی که سخن بزرگان و گذشتگان را باید احترام نمود لذا کیسه ای فراهم نموده و هر دو را در کیسه ای مجزا و در بسته به درون رودخانه اروندکنار ،نهاده تا که ایزد بر ما خیری دگر رساند و خیر آنها بر ……

در این امر دو خصلت است :

 اول  معنی کفران که در زبان ساده پوشاندن آورده شده است با گذاردن در کیسه ،عمل پوشاندن و در معرض دید همگان قرار ندادن به طور کامل انجام یافته است

 دوم  آن نعمتی که از سر ما زیاد هم هست به دیگرانی نهادیم که شاید مستحق تر باشند

 باشد که آیندگان رحمتی برما بفرستند ……………..

هرچند اندر حکایت باید مراقب بود که سرنوشت کفشهای میرزا نوروز در انتظارمان نباشد

اما آنچه در این باب باید گفت باز آورده اند : هیچ دوی نیست که سه نشود ودر این باره  فراموشی جناب حبیی  نامهایی را از قلم پنهان نموده اند  و آن نیست بجز شیخ جنتی بزرگ خاندان نسل ماقبل تاریخ ،و شیخ احمد خاتمی و …………. با این فراموشی آقای حبیبی خود دچار کفرانی شده اند که تا آخرت همراهشان خواهد شد و دود  همه نسلهایش را در بر خواهد گرفت باشد عبرتی برای دیگران .

ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – دردسر عاشقی – سی وشش

احساس خستگی میکردم و با خود می اندیشیدم نباید اینگونه باشد نه نباید تکرار باشد همیشه ازش فرار کردم سعی کردم تکراری نداشته باشم ، نه نه خسته هستم گوشی را برداشتم دکمه ها را فشار دادم  روی صفحه نوشت در حال برقراری تماس  چندین بار زنگ خورد اما  کسی جواب نداد صدای پیغام گیر آمد …
دوست نداشتم پیغامی بگذارم و تماس را قطع کردم و باز فکر …………..
لحظاتی گذشت صدای زنگ تلفن خوشحالم کرد فکر کردم قطعا خودش است گوشی را  برداشتم و به صفحه نگاه کردم نوشته بود
…… کسری …………
نه خودش نبود ولی باید جواب میدادم ، با بیحالی به کسری جواب دادم اما مثل همیشه کسری سرحال و شاد حرف میزد برای لحظاتی سکوت کرد و به یکباره گفت چیزی شده …. با سکوت من فهمید …. بعد انگار به نتیجه ای رسیده باشد همین الان حاضر میشوم و راه میافتم ، دارم میام با هم حرف میزنیم درست میشه صبرکن …
نمیدونستم باید چی بگم اصلا کسری در مورد چی داشت حرف میزد و از کجا میدونست  من چه حالی دارم …………….
کمی خانه را مرتب کردم ………
در را  باز کردم کسری فریاد زد خیلی گرمه خیلی .. آتیش گرفتم …. واخ  واخ ……
روی مبل نشسته بود و به من نگاه میکرد و بلافاصله گفت ببین تو یخچالت چیزی برای خوردن پیدا میشه امروز جمعه است و از بعد سحری تا حالا هیچی نخوردم دارم غش میکنم و بدون آنکه منتظر باشه رفت تو آشپزخونه و  با صدای بلند گفت هیچی که تو یخچال نیست اشکالی نداره نون کجاست حداقل یک نون و پنیری بزنم ………………..
کسری جابجا شد و گفت آخیش یک کم ته دلم ساکت شد دیگه حالم بد شده بود و تازه انگار فهمیده باشه که من هم هستم گفت خب تو چرا این شکلی شدی چیه اتفاقی افتاده ……..
واقعا ناراحت شده بودم و گفتم پس اون حرفهایی که پشت تلفن میزدی چی بود من را ببین همش داشتم فکر میکردم تو از کجا فهمیدی من ….
کسری زد زیر خنده و گفت ببین چاره ای نداشتم بابا ، مامان و معصوم ولو شده بودند کف اتاق و نگاهشون به ساعت بود دیدم هیچ راه فراری نداشتم یک جوری گفتم که بتونم بزنم بیرون ……………..
نگاهی به گوشیم انداختم نه زنگی نخورده بود کمی داشتم نگران میشدم معمولا اخلاقش طوری بود که اگر زنگ میزدم یا جواب میداد یا اینکه اگر در موقعیتی بود که نمیتوانست جواب بدهد در اولین فرصت تماس میگرفت ……..
کسری گفت : دیشب همه خونه دائی جان مامان به صرف افطار دعوت بودیم این یک رسم شده که هر سال تو ماه رمضون هر چند شب یکبار همه فامیل دور هم جمع میشوند …..
جالب بود دیشب  زهرا یکی از دخترهای دائی محمد که تازه با رضا نامزد شده بودند هم آمده بودند ، از اول تا آخر مهمانی همه نگاهشون به این دو نفر بود ،
در موقع پهن کردن سفره و آوردن غذا آقا رضا بهمراه ما بلندشد و کمک میکرد که با اشاره های دائی جان مامان و بابا و بقیه آقایان که بهش چشم غره میرفتند آمد و نشست البته در این خصوص به من گیر نمیدهند چون فعلا جزء گروهی محسوب نمیشوند اما آقا رضا خیلی فرق داشت همین که نشست دائی جان مامان صدایی صاف کرد و گفت توی این خونه تکلیف همه مشخص و تعیین شده دخالت در امور دیگران قابل پذیرش نیست آقا رضا که انگار جا خورده باشه گفت ببخشید منظورتان را درک نکردم …
داماد بزرگ دائی جان مامان زد زیر خنده و گفت حاج آقا تازه کاره طرف باید یک دوره بگذرونه ، آقا جوون کار خونه متعلق به خانم ها است هیچ دخالتی توی این امور نباید بکنی اینم لپ کلام … افتاد ………….
آقا رضا انگار تازه ازخواب پریده باشه شوکه گفت من میخواستم کمک کنم مگه فرقی هم داره که دائی محمد رو به دامادش کرد و گفت آقا رضا باشه بعد صحبت میکنیم ……..
هنگام شام خوردن بود که آقا رضا در کنار زهرا خانم نشست و به خوردن غذا مشغول بود و با لذت تمام با زهرا آروم آروم  صحبت میکرد و صورتش با لبخند نمایان بود ، که اینبار بابا وارد گود شدند و به دائی محمد گفت : آقا محمد توی فامیل ما رسم نداشتیم که سر سفره آقا و خانم کنار هم بنشیند و با هم باشند و خودش را جابجا کرد و گفت آقا رضا تشریف بیاورید اینجا رضا جان پیش ما صفای دیگه ای داره ………….
آقا رضا اینبار هم بدون اعتراض  نگاهی به بشقاب مشترکشان با زهرا انداخت و بلند شد و رفت پیش بابا نشست و ثانیه ای بعد یک بشقاب تمیز بهمراه قاشق و چنگال جلوش قرارداده شد ، آقا رضای شوک خورده از زیر چشم به زهرا مینگریست و بابا دیس برنج را جلوش قرارداده بود ………………..
بعد از صرف شام آقا رضا کنار زهرا خانم نشسته بود و مشغول صحبت بودند و دائی جان مامان هم مشغول سخنرانی برای آقایان بود  و دامادهایش هر چند لحظه یکبار سری تکان میدادند و میگفتند بله …
سینی چای را که جلو بابا گرفتم ، نگاهی به رضا کرد و گفت این ندید بدید را از اونجا بلندش کن چه معنی داره …
نگاهی با معنی به بابا  کردم و سریع رفتم ، هنوز سینی چای را تو آشپزخونه نگذاشته بودم که صدای بابا را شنیدم ، فهمیدم داره یک اتفاقاتی میافته ، وقتی تو اتاق رسیدم  چهره سرخ شده آقا رضا …. و بعدش بابا که میگفت بابا عجب دورانی شده یعنی چی از اول شب تا همین الان انقدر چسبیدن به هم ، آقا زشته این کارها چیه دیگه والله ….
دائی جان مامان هم که انگار منتظر بود گفت : آقا حرمتها هم حفظ نمیشه یعنی چی یکی نیست بهشون بگه آقا یعنی چی این حرکات قباحت داره …
رضا که انگار این ضربه ناک اوتش کرده بود وا رفته نگاه میکرد ؛ اومدم حرفی بزنم اما با دستم جلوی دهانم را گرفتم ، زهرا بلند شد و دوید تو آشپزخونه ؛
چند ثانیه سکوت ………….
معصوم  شروع کرد و رو به همه شون کرد و گفت ببینم یعنی چی همش از اول تا حالا یکسره گیر دارید مگه چه کار کرده زنش هست و نشستند کنار هم دارند صحبت میکنند میتونید بگید کی میتونه احساساتش را به هم بگند.
خیابان که حق ندارند برند چون هنوز رسمی زن و شوهر نیستند ،
خونه آقا رضا اینها که ممنوع ،
پس کجا نشون بدهند که عاشق هم هستند یعنی از نظرتون اینقدر عشق بده که باید این طور برخورد کنید ………
بابا که دیگر نمیتونست تحمل کنه فریاد زد دختر از تو کسی نظر خواست کی گفت تو حرف بزنی ، میدونستم که الان کار بیخ پیدا کنه نزدیک معصوم شدم و آروم دستش را گرفتم و رو به بابا گفتم ، یک کم آروم باش صبر کن ؛  دیگه بابا  منتظر این فرصت بود آره دیگه همه اینها از گور تو بلند میشه معلم همه اینها تو هستی  و نگاهی به دائی جان مامان کرد و گفت : دست شما درد نکند اومد پیش شما  درست بشه ببین چی داره میشه …
میدونستم الان من نقطه حمله شدم و معصوم را فراری داده ام ، دائی جان مامان نگاهی با غیظ به من کرد و گفت حاجی درست میشه صبرکنم بلایی سرش بیارم که یادش بره اسمش چیه ،
و بعد انگار تازه متوجه شده باشد رو به بابا و مامان کرد و گفت : فکرتنون را کردید برای عید فطر بگم با خانواده اش بیان و یک نامزدی براشون بگیرید ،
دست معصوم از توی دستام رها شد سریع نگاهش کرد صورتش سفید سفید شد . حرف میزد لبهاش به هم میخورد اما صدایی ازش در نمی اومد خیلی ارام از تو اتاق بیرون رفت همه ساکت بودند ، نگاهی به دور وبرم کردم رضا نبود ، زهرا را هم ندیدم ……..
کسری به من نگاهی کرد و گفت چی شده چرا تو رنگت پریده ، بعد خنده ای کرد و گفت خب تقصیر خودته من چقدر باید ازت حمایت کنم وقتی خودت هیچ کاری نمیکنی بابا معصوم هم که فقط منتظر……….
صورتم را با دستام پوشاندم ، به یاد کوروش دوست قدیمی افتادم و انتظاری که برای تماسش داشتم باید باهاش صحبت میکردم ، نگاه ویژه اش به عشق و دوست داشتن، همیشه برایم ستودنی بود . همیشه وقتی صحبت از عشق میکرد ازش طوری صحبت میکرد که وجودش پر میشد و خالی میشد میگفت : دوست داشتن ، ارمغانی است که انسانها فراموشش کردند ، توی دوست داشتن چیزی برای پنهان کردن نیست ،
به کسری نگاهی کردم و گفتم منتظرم کوروش بهم زنگ بزنه ولی میدونم تماس نمیگیره ، چون میگه انچه را که باید میدونستی بهت گفتم تو خودت باید تجربه اش کنی ، برای عبور از رودخانه خروشان باید با تموم وجود به آب زد وگرنه آب تو را با خودش میبره ….
کسری از روی مبل بلند شد و گفت بابا من گرسنه ام فکرات را بگذار برای خودت ………………..