ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – همه چی آرومه – سی وپنج

کسری زودتر از همیشه رسید ، نگاهش کردم سکوت کرده بود و هیچ نمیگفت ، گفتم چرا اینقدر ساکت  .

جواب داد ببین حتی وقتی  فکر میکنی  شاید به یک حالت مناسب رسیدی باز هم میبینی هیچ اتفاقی نیافتاده و در همان حالت اول و شاید بدتر هستی ………………

نگاهی خاص بهش کردم و گفتم من که نفهمیدم چی میگی  یک هفته  بیشتر نیست همدیگر را ندیدیم  چرا اینطور شدی اتفاقی افتاده ….

کسری گفت : ببین شاید یک مقدار خسته شده باشم….

هفته پیش اشکان زنگ زد و گفت برات یک کار مناسب گیر اوردم بجنب خودت را برسون تا کار از دست نرفته  …………..

اشکان را که دیدم گفت یکی از دوستاش ، توی یک شرکت کار میکنه و گفته نیرو جذب میکنه و کلی از شرکت و محیطش تعریف کرده و تازه میگه مدیراش خودی هستند یعنی تو یک جبهه هستیم … تعجب کرده بودم و از سویی دیگر خوشحال به اشکان  گفتم زنگ بزن و یک قرار بگذاره ….

هنوز تلفن اشکان به دوستش تمام نشده بود که گوشیش دوباره زنگ خورد و اشکان گفت یک لحظه و نگاهی به من کرد و گفت کسری یک ساعت دیگه میدان…. خیابان …. میتونی باشی خود مدیر عامل میخواد باهات مصاحبه کنه  . نگاهی به ساعت کردم و گفتم آره …  سریع از اشکان جدا شدم و رفتم محل شرکت  …

شرکت خیلی بزرگ نبود و  وارد ساختمان  شدم   ابتدا با خودم گفتم بهتره اول برم و رفیق اشکان را ببینم و بعد برم دفتر مدیر عامل  …  .سراغ آقای رضائی را گرفتم و وارد اتاقی شدم  ، آقای رضائی را دیدم جوانی بود هم سن و سال خودمون ، باهاش کمی صحبت کردم و متوجه نشدم که از کارش راضی هست یانه جوابهاش همش دو پهلو بود …….

 با راهنمایش رفتم دفتر مدیر عامل . آقای احمدی با دیدن من بلند شد و دست داد و با خنده  سعی میکرد من را جذب کنه ؛ قیافه اش جوان بود و برعکس تصورم که فکر میکردم باید فرد جا افتاده ای باشد  نبود …

هنوز کلمه ای نگفته بودم که شروع  به سخنرانی در خصوص  شرکتش و فعالیتهاش کرد  ،به سرعت میگفت و بعضی مواقع  نفس کم میاورد میگفت میفهمی که چی میگم  ….

 لحن صحبت کردنش و نوع برخوردش قانعم میکرد که اینکار را بپذیرم .. به قول خودش میگفت من یک مثبت اندیش هستم و علاقه مند به شما جوانان ، والبته مخالف سر سخت دروغگوئی و یابه گوئی  و دوباره گفت میفهمی که چی میگم یعنی مخالف رئیس جمهورت هم هستم ….  

صبر کردم صحبتهاش که تمام شد گفتم ببخشید از کی رئیس جمهور این مملکت فقط شده متعلق به من ،  خنده ای کرد و گفت : خانم …. لطفا برگه های استخدام را بیاورید ؛ در همین لحظه خانمی وارد شد که بسیار دقیق در حال بررسی من بود و رو به ایشان گفت :  کسری …   هستند و با اشاره به خانم گفت رئیس خانه و کار بنده  همسرم که مدیر مالی شرکت هم هستند …..

 با پر کردن فرم ها و صحبت های بعدی قرار شد که از فردا سر کار حاضر باشم و با خوشحالی به خانه رفتم  فقط تو راه یک زنگ به دائی جان مامان زدم و گفتم یک هفته نمیتونم بیام مغازه و بعدش خواهم آمد البته اونموقع نفهمیدم چرا اینگونه صحبت کردم ، من که دلخوشی از مغازه رفتن نداشتم اما دائی جان مامان هم مخالفتی نکرد ……

روز اول   به شرکت رفتم به کمک آقای رضائی دوست اشکان میز و لوازم در اختیارم قرار داده شد و از همان لحظه کارم آغاز شد، اولین تلفن روی میزم آقای احمدی  مدیر عامل بود گفت کارت رابا ، بررسی وضعیت شرکتهای همکار  شروع کن و لیست تو کامپیوترت هست ، تعجب کردم برعکس آنچه که دیروز گفت و من را به مدیر اداری شان معرفی کرده بود و قرار بود با ایشان هماهنگ باشم خودش با من شروع به کار کرده بود ، طبق توضیحات دو سه جا زنگ زدم و با نفراتی صحبت کردم … یک ساعت بیشتر نگذشته بود که آقای احمدی دوباره زنگ زد و گفت برم دفترش …. ازم یک گزارش گرفت  و دوباره گفت برم مشغول شم ،

روز دوم –  توی زنگهایی که میزدم احساسی بهم میگفت انگار دارم بازی میخورم چون همه شرکتهایی که زنگ میزدم  قبلا باهاشون صحبت شده اونهم خود شخص مدیر عامل اینکار را کرده ….

روز سوم- دیگه رفتم پیش آقای احمدی و گفتم ببخشید یکی از شرکتهایی که باهاشون در تماس بودم اعلام کرده اند که با شما مفصل صحبت کرده اند و به توافق رسیده اند …. با حرف من کمی جا خورد و بسرعت خودش را جمع وجور کرد و گفت غلط کرده ، دروغ میگوید برو به کارهات برس ….

 هنوز از اتاق خارج نشده بودم که سریع صدایم کرد و گفت ببین میخواهم امروز یک رزومه توپ از شرکت درست کنی با بچه ها هماهنگ کن  خودشون بهت میگنند باید چیکار کنی ، با دو تا همکارها مشورتی کردم و به بررسی فایل ها پرداختم نه هیچ کدام از کارهای ذکر شده  توی رزومه های قبلی مربوط به شرکت نبود یعنی چی ، باز هم با بچه ها صحبت کردند و اونها هم  اظهار بی اطلاعی میکردند ولی میدونستم که دارند پنهان کاری میکنند … باز آقای احمدی و صحبت باهاش آخرین چاره بود ، ایشان اول گفت دروغ کی گفته نه بابا این فرق داره ببین اینجا من به کارفرماها اطلاعات میدم اشکالی نداره ، تعجب کردم گفتم ولی اطلاعات صحیح نیست دروغ است ، با نگاه به من گفت نه آقا برو به کارت برس ……..

روز چهارم- امروز یکی از شرکتهای طرف قرارداد درخواستی داشت  آقای احمدی صدایم زد و گفت هماهنگی ها با تو .

هنوز ساعتی نگذشته بود که فهمیدم درخواست کارفرما نه تنها حاضر نیست بلکه برای آماده کردن و ارسالش چند روزی وقت نیاز است گزارشش را به آقای احمدی دادم ایشان هم گفت میدانم اشکالی نداره برو بگو آماده است و ارسال شده ، گفتم آقا چند روزی فقط نیاز است ، اشکالی نداره یکی دو روز که گذشت تماس بگیر و بگو ماشین تو راه خراب شده دیرتر میرسه ، با نگاهم بهش گفتم دروغ بگویم ، به یکباره گفت نه آقا برو به کارت برس ….دروغ چیه ……..

روز پنجم -برای اولین بار مدیر اداری  را که قرار بود از روز اول باهاش کار کنم دیدم لیستی را به من داد و گفت ببر تائید مدیر را بگیر ، نگاهی به لیست کردم ، بیمه کارکنان بود نگاه دقیق کردن نام دو نفر بیشتر نبود یعنی بقیه چی ، آقای مدیر اداری عینکش را جابجا کرد و گفت آقای مدیر خودش میدونه چند نفری را از کارگاه برج سازی کنار دریاش رد میکنه و چند نفری هم که اصلا نیازی به بیمه ندارند خودشون هم ادعایی ندارند …. با گرفتن برگه ها به سمت دفتر مدیر عامل رفتم ، کاغذها را روی میز گذاشتم و گفتم چند تا از بچه ها اسمشون نیست ، سریع نگاهی کرد و گفت هیچ اشکالی نداره میدونم برو سراغ کارت ، با خودم گفتم باز هم دروغ …..

روز ششم – برای اعلام یک گزارش به اتاق مدیرعامل رفتم ، روزنامه در دستش بود و با دیدن من سعی کرد خودش را خیلی ناراحت نشان بدهد گفت ببین این رئیس جمهور دروغگو  و …  چی گفته : امروز می‌توان ادعا کرد که در تمام ایران حتی یک نفر وجود ندارد که محتاج نان شب باشد و به فضل الهی در آینده‌ای نزدیک اعلام خواهد شد که در سرتاسر ایران فقیری وجود ندارد

به روزنامه نگاه کردم وبه آقای احمدی نگریستم ، و با سکوت  از اتاق بیرون آمدم …  رضائی را در سالن دیدم  و گفتم یعنی تو هیچی نمیدونی چی  دور وبرت میگذره و وقتی ازت سئوال میکنم جواب نمیدی ، نگاهی کرد و گفت فکر میکنی باید چی بهت بگم اگر از اول میگفتم دو تا اتفاق میافتاد یکی اینکه یا پیش خودت فکر میکردی  دوست ندارم اینجا کار کنی و دوم اینکه با گفتنم من خودم هم اقرار کرده بودم و نمیتونستم بماننم و از سمت دیگه من ازدواج کرده ام و خرج و مخارجم بالا است پس نمیتوانم بیکار باشم  وبه این پول نیازمند هستم ، دستم را به سمتش دراز کردم و گفتم خداحافظ ……

حالا هم که اینجا هستم دارم فکر میکنم  چیکار بکنم برگردم پیش دائی جان مامان تو مغازه و همه شرایطش را بپذیرم یعنی به خودم هم دروغ بگم ، یا انکه برم شرکت دوباره و با همه آنچه که دیدم روزگار سپری کنم  فکر میکنم باید بخونم همه چی آرومه من چقدر خوشبختم

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: