ماجراهای کسری یک جوان ایرانی –دردسر شبانه -سی وسه

نگاهی به ساعت کردم از دوازده گذشته بود و از کسری خبری نشده بود ، غروب زنگ زد و اومد ماشین را قرض گرفت و گفت با نسترن و دو دوست دیگرش میخواهند بروند کنار رودخانه و ساعتی را با هم باشند ، اول اومدم مخالفت کنم ولی بعدش فکر کردم  کسری که بچه نیست  من بخواهم مواظبش باشم و  اگر من بهش ماشین را ندهم میره و از یکی دیگر  میگیره …………

سوئیچ را بهش دادم و گفتم کسری اول مواظب ماشینم باش اذیتش نکن و بعدش مواظب خودتون هم باشید . …..

باز به ساعت نگاه کردم و بعد با خودم گفتم نه زنگ بهش نمیزنم پیش دوستاش ناراحت میشه ، سر خودم را گرم کردم و به کارهام رسیدم که صدای زنگ گوشیم به خودم آورد ،

نام کسری افتاده بود ، جواب دادم صدای کسری نبود شخصی با صدای خیلی خشن گفت : آقای ….   شما با ……………  چه نسبتی دارید ..  گفتم شما  ، با لحنی خشن تر گفت جواب سئوالات را بدهید بعد از چندین سئوال گوشی را قطع کردم ،

 با تلفن خونه آژانس سر کوچه را گرفتم ، سریع حاضر شدم ، چند لحظه بیرون ایستادم تا ماشین آژانس بیاد ،

 سوار شدم و آدرس را دادم خیابانها خلوت شده بود و راننده  هم سریع حرکت میکرد ، راننده شیشه را پائین داده بود و تازه هوا کمی خنک تر شده بود و باد به صورتم میخورد .

راننده بعد از چند دقیقه سکوت گفت : ببخشید خیلی نگران هستید اتفاقی افتاده صورتم را به سمتش برگرداندم و گفتم : آره اما مشکلی نیست ……..

به راننده گفتم همون جائی که ماشین ها را دارند متوقف میکنند لطفا نگه دارید  ، سرش را تکان داد و ارام  در کنار خیابان پارک کرد ، چندین نفر  کنار خیابان ماشین ها را نگه میداشتند و نگاهی به داخل ماشین ها میانداختند و سئوال میکردند ……

ماشینم جلوتر پارک شده بود اما در یک لحظه داغ کردم  انگار ماشینم منفجر شده بود تمام وسایل کنار خیابان ریخته شده بود ، صندلیها ، وسایل داخل صندوق عقب ،

 یک نفر به من نزدیک شد و گفت : کاری دارید …..

 به دنبال کسری بودم  نبود  نگران شده بودم ….. 

 همان فرد  به یک قدمی من رسید جوانی بود در حدود 27 ,26  سال صورتش را ریشهایش پوشانده بود  یک دستش چراغ قوه ای بود و در دست دیگر یک تابلو ایست ،

با لحنی  خاص گفت : با شما هستم چه کار دارید ….

 یک گام با هم فاصله داشتیم ، گفتم : شما با من کار داشتید وگرنه من هیچ کاری با شما ندارم و با انگشت به ماشینم اشاره کردم و گفتم کسانی که تو ماشین بودند کجا هستند ،

 نگاهی کرد و گفت : آهان اون بچه سوسولهای مز….. را میگی  شما چه نسبتی باهاشون دارید .  داشتم داغ میکردم بهش گفتم : شما با چه مجوزی اینجا ایستاده اید و دارید همه را مواخذه میکنید ،

 با صدای من دو نفری که عقبتر بودند جلو آمدند  ویکیشون گفت : چیه چرا سر وصدا میکنید حواستون باشه …

 ادامه داد کسانی که  دنبالشون هستید جلوتر هستند و دو نفرشون جلوتر به حرکت در آمدند …

کسری و یک نفر دیگه  بر لبه بلوکهای سیمانی جوب نشسته بودند با دیدن من بلند شد و به سمتم اومد ..

 ببخشید واقعا نمیخواستم مزاحمت بشوم اما کسی دیگه به جز تو نمیتوانست برامون کاری بکنه ، اون هم سیامک دوستم هست . سرم را چرخاندم   به یکباره گفتم کسری مگه نگفتی نسترن هم با هاته ..

کسری گفت : آره نسترن و نرگس هر دوتاشون با ما هستند ، سرم داشت سیاه میرفت ..

گفتم کجا هستند که یکی از کسانی که همراه من بودند با دست یک پیکان را اونور خیابان نشان داد و گفت اونجا هستند ، شما اول باید پاسخ بدهید اینها با آن دخترها و ماشین شما چرا هستند ..

کسری سریع نگاهی به من کرد وگفت : هر چی من بهشون میگم من با نسترن نامزد هستم گوش نمیدهند و تو چشمای من نگاه کرد میدونستم اگر لحظه ای تردید کنم کار از دستمون خارج خواهد شد .

 سریع گفتم یعنی همه مشکلتون این قراضه من به اضافه حضور این بچه ها است ،

 فردی که تاکنون با من بود و توانستم از صحبت همکارهای دیگرش بفهمم حسین نام دارد . گفت : آقا ما برای همین کار اینجا هستید ،

 کسری گفت : یعنی هستید که مزاحم شوید ، همه مشکلاتمون حل شده حالا بیرون رفتن ما براتون شده مسئله …..  . حسین گفت : تو که تا چند لحظه پیش صدات در نمیاومد حالا بلبل شدی میخوای بگم حالت را بگیرند …….

میدونستم که کسری با دیدن من انرژی گرفته و الان دردسر درست میکنه گفتم : آقا من که تائید کردم که  ایشون نامزد اون دختر خانوم هستند الان میتونیم بریم  .. 

حسین گفت : نه تا حاجی نیاد شما هیچ جا نمیروید ، بهش نزدیک شدم و گفتم : اینها که کاری نکردند کل ماشین را هم که گشتیدید بیخیال شوید …

 حسین گفت : یعنی هیچی به هیچی نه آقا باید مدرک نشان بدهند .. لبخندی زدم و گفتم مگر برای نامزدی مدرکی هم وجود دارد .

یک لحظه سکوت کرد و گفت : چرا اینطوری لباس پوشیده این چه جور شه … نگاهی به کسری کردم … و کسری گفت مگر چی کار کردم پوشیدن یک شلوار جین و یک تیشرت مشکلش چیه ………..

با انگشتم اشاره ای به کسری کردم و اون سکوت کرد …. حسین نگاهی بهش کرد و گفت نه آقا برامون جلسه گذاشتند و گفتند شلوار جین  از جن میاد و این غربیها ……..  . باشه دیگر نمیپوشه باز به کسری اشاره کردم و اون هیچی نگفت …. حسین دوباره گفت :  نه نمیشه باید حاجی بیاد بعد اون آقا و اون دختر باهاشون چیکار میکرده …… 

دستم را به صورتم کشیدم  و نفسم را بیرون دادم ، تا کسری بیاد چیزی بگه گفتم : اینها خوشحال بودند که با هم نامزدشدند ایشون دوستشون را دعوت کردند و همینطور …………  

 حسین ساکت بود …

سریع به کسری اشاره کردم و گفتم خانمه ها را با آژانس بفرست بروند … کسری سریع حرکت کرد …………. آژانس رفت .

نگاهی به ماشینم کردم و بهش نزدیک شدم ، صندلیها بیرون بود و روکشهایش پاره شده بود ، بطریهای آب خالی شده روی زمین و جعبه ابزار و ……….. شروع به جمع آوری کردم  برگشتم و صدا زدم کسری با دوستتون تشریف بیاریند تا این جنازه را جمع کنیم ………… 

 نگاهی به ساعت کردم نزدیک چهار بود هر چی استارت میزدم ماشین روشن نمیشد ، خسته  پیاده شدم و به کسری و سیامک گفتم تشریف بیارید بریم خونه ، تا صبح با بچه ها بیام ماشین را ببرم ………

گوشه خیابان شروع به حرکت کردیم میدونستم این موقع توی این نقطه هیچ ماشینی اونهم برای ما سه نفر توقف نخواهد کرد …………

کسری  همینطور که قدم زنان پیش میرفتیم میگفت : ببین واقعا ما هیچ کاری نکردیم ساعت را هم فراموش کردیم و گرنه میدونستم که جدیدا از 12 شب به بعد شهر در دست نیروهای بسیج است …….

به خونه که رسیدیم کسری  رفت استراحتی بکنه و من هم فقط فرصت یک دوش و آماده شدن برای رفتن ….  براش نوشتم من رفتم تو یخچال همه چیز هست   می بینمت ………..

 تو اتوبوس که بودم به اتفاقات فکر میکردم انگار دوباره به سالهای قبل برگشته بودیم ، اگر طرف راضی نشده بود چی میشد برای دخترها چه مسائلی  میتونست پیش بیاد . …………..

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: