ماجراهای کسری یک جوان ایرانی –همه دستها بالا-سی ودو

طالبی ها را بالا و پائین میکردم وسعی میکردم از میونشون چندتائی را جدا کنم … صدای کسری را پشت سرم احساس کردم ، برگشتم خودش بود با نسترن از جلو مغازه میوه فروشی داشت می گذشت ،
مثل همیشه پر سر و صدا  و شلوغ میکرد و نسترن هم فقط میخندید  ، یک گام بیرون مغازه اومدم و کسری را صدا کردم ، برگشت و با دیدن من به سمتم حرکت کردند سلامی کردند و به کسری نگاهی کردم و گفتم خیلی خوشحالی امروز ،
با لبخند نگاهی به نسترن کرد و گفت چرا نباشم . گفتم مزاحمتون نمیشم  موفق باشید ،
به سمت مغازه برگشتم که کسری گفت ما برنامه خاصی نداریم اگر دوست داری بیا با هم باشیم ، نگاهی بهشون کردم و گفتم نه راحت باشید .  نسترن گفت نه واقعا خوشحال میشیم که شما هم با ما باشید ، کمی فکر کردم و گفتم خب اگه موافقید بریم  خونه و اونجا یک گپ بزنیم  …
در خونه را که باز کردم  بچه ها وارد شدند و با اشاره من کسری و نسترن روی مبل نشستند  به آشپزخانه رفتم و از یخچال میوه را آوردم و نشستم  ،
برای اولین بار پیراهن سفید آستین کوتاه و یک شلوار جین آبی روشن که ظاهرکسری را مرتب تر کرده بود ………
کسری شروع به صحبت کرد وگفت برای نسترن از شب قبل میگفتم ، عروسی  برادر زن دائی جعفر رفته بودیم ،
در همان ابتدا اتفاق جالبی پیش امد ،  بابا و مامان با فکر اینکه  رعایت تمام اصولشون عروسی برگزار میشود تشریف آوردند ، اما از همان ابتدا یک شوک مغزی بهشون وارد شد ،گروه موزیک و رقص ………….
بابا اومد همون جا برگرده که پدر خانم دائی جعفر  به استقبالش اومد  و دستای بابا رو گرفت و برد تو مجلس ؛ دیگه صدا به صدا نمیرسید و بابا هم مبهوت به سالن نگاه میکرد ،
سالن هر لحظه یک رنگی و میشد و صدای خواننده و موزیک تمام سالن را میلرزاند ، یکی دو بار با اصرار بچه ها بلند شدم و رقصی کردم و بابا متحیر نگاه میکرد و هر چند لحظه یکبار هم پدر خانم دائی جعفر میومد و یک خوش و بشی باهاش میکرد و میرفت  بابا دیگه داشت عصبانی میشد که  به طور اتفاقی پدر عروس نزدیک بابا شد
نمیدونم چطور فهمید که بابا زیاد حالش خوش نیست نشست پیشش و شروع به صحبت کرد و گفت حاج آقا زمان ما که از این مراسم ها نبود همه توی یک حیاط  که چند روز قبل میز و صندلی چیده بودند جمع میشدند  یک گروه موزیک میاوردند که یکی ویولن میزد و یکی دیگه ضرب میگرفت و جوان ها یک به یک رقصی میکردند اما حالا ببین …
که در همین موقع  صدای خواننده از بلندگو به گوش رسید به افتخار آقا داماد آهنگ درخواستیش را میخوانیم همه دستها بالا ………
دیگه متوجه نمیشدم که بابا اینها دارند چی میگند انقدر شلوغ و پر صر وصدا شد ، نگاهی به مامان کردم و با گوشه چادرش دست معصوم را تو دستش محکم گرفته بود که نکند معصوم بلند شود ،
معصوم هم  سر و شونه هاش را به رقص در آورده بود ، بابا که دیگه نمیتونست بماند اشاره ای به من کرد و گفت کسری بیا باید بریم هوا خوری ، به حیاط که رسیدیم سر و صدا کم شده بود و صورت بابا هم کم کم به حالت معمول برمیگشت ، تو حیاط   یک گوشه چند نفر هم سن و سالهای بابا نشسته بودند  و با هم گفتگو میکردند که با دیدن ما یکی از آنها گفت حاج آقا بفرما جای ما اینجا است ،
نزدیکشان شدیم و یکیشان گفت حاج آقا سخت نگیر جوو ن هستند بزار چند لحظه ای برای خودشون باشند ، که بابا ناراحت گفت یعنی چی برای خودشون باشند ، من اگر از ابتدا میدونستم این مراسم اینطوری است اصلا خودم که هیچ ، هیچ کدام از بچه ها م را هم اجازه نمیدادم بیایند ، دیگه داشت بحث داغ میشد ….
یکی دیگه گفت بهتره حداقل این مراسم برگزار بشه خودمون هم باشیم  و جلو چشممون باشند ،
آقای که صحبت را آغاز کرده بود گفت ببینید به نظر من این اشتباه است باید گذاشت جوانها ، هم جوانی بکنند چرا باید همیشه بهشون آره و نه کنیم . بابا گفت یعنی چی آقا ، اینهای که من دیدم یک ذره مخ تو کله شون نیست این کارها چه معنی میده وسکوتی کرد و گفت: به قول حاج آقا تو مسجد که گفت این خانم های بی حجاب و بی خبر مخشون اندازه یک ارزن هم نیست و خانم های ……………
صحبت بابا را قطع کردند و آقای که با صدا کردن اسمش فهمیدم محمد نام دارد گفت  از شما بعید این حرفها را  کدام انسان عاقلی را میپذیره ، و نگاهی به من کرد و گفت تو اینجا چیکار میکنی برو صفا کن شب شما است ، بابا  گفت کسری هیچ نمیری همین جا بمون  .
آقا محمد رو به آقای دیگری که تاکنون ساکت بود کرد و گفت آقا حمید تو چرا ساکتی چرا هیچی نمیگی  . آقا حمید گفت : من با شما موافق هستم ولی از این آهنگ ها خوشم نمیاد بابا یک آهنگ درست و حسابی بذارند تا ما هم بتونیم یک تکونی به خودمون بدهیم ،
بابا که مونده بود چی بگه که آقا محمد گفت : ببینید تو دوره هرکدوم از ما همه این مراسم حتی به شکل های بیشتر و سخت تر به عنوان سنن و رسوم انجام داده ایم .
امروز این جوان ها چه اشتباه و چه صحیح میخواهند اینگونه باشند ما نمیتونیم جلوش را بگیریم و اصلا چرا باید این کار را کرد مگر کسی تونست جلوی ما را بگیرد ؛ در ضمن من توهین شما را هم نادیده میگیرم و به سادگیتان میسپارم الان توی اون سر و صدا دو پسر  و دو دختر م حضور دارند که اتفاقا همشون تحصیلات عالی هم دارند و صحبتهاتون را نگه دارید برای اون کسی که این وعظ را براتون کرده .
آقا حمید  میخواست ادامه بدهد که یک نفر گفت آقایان بفرمائید شام …. صحبتها قطع شد ….
کسری گفت : عصر  بابا اومد خونه  ، تلویزیون را روشن کرده بود و داشت روزنامه اش را ورق میزد که به یکباره تلویزیون را خاموش کرد و بعد انگار نمی دونست باید چیکار کنه روزنامه اش را تا کرد و به فکر رفت ،
مامان لیوان چای بابا را که روی میز میگذاشت گفت حاجی چیزی شده  بابا سکوت کرد … مامان باز هم تکرار کرد  …
بابا نگاهی کرد و گفت نمیدونم دیشب یک حرف میزدند و تلویزیون  یک چیز دیگه ، الان هم تو روزنامه میگه تلویزیون تمام ارزش ها را زیر سئوال برده و مردم را از مساجد بیرون آورده اند …….
نگاهی به بابا کردم و گفتم تو خودت حالا چی میگی   … میدونستم  جواب صحیحی در انتظارم نیست ..
بابا گفت من شما جوانها را نمیفهمم باید یک فکر اساسی کرد باید با همه چیز  را با شیوه خودم پای ریزی کنم اینطوری نمیشه ، از امروز همه قوانین میشه همه آنچه که فقط من میگم

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: