ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – روابط و رفاقت – سی ویک

کلید را به در انداختم بعد از چند روز ماموریت و دور از شهر بودن وارد خونه شدم ،  در و پنجره ها را باز کردم تا هوا کمی جابه جا بشه که سر و صدای خیابون مجبورم کرد  همه جا را ببندم ، استراحتی کردم و به کسری زنگ زدم ، تو مدتی که ماموریت بودم چند باری تماس گرفته بود اما نتونسته بودم باهاش صحبت کنم ،  سلام کرد و گفت به به رسیدم به خیر ، پول تلفنت زیاد میشه  اگر وقت داری بیام ببینمت ، مخالفتی نکردم  و وسایل را جمع و جور کردم و منتظر بودم تا بیاد ………….
روی مبل که نشست نفسی کشید و گفت : دیروز با مهران ، یکی از دوستام چند ساعتی را با هم بودیم بد نبود یک رستوران رفتیم و توی پارک هم قدمی زدیم خیلی وقت بود که ندیده بودمش ،
بچه بدی نبود تو دبیرستان هم کلاسیم بود و دورانی را با هم داشتیم  عاشق خلبانی بود و همش از هواپیما میگفت ، دانشگاه قبول نشد وبالاخره  رفت  آموزش خلبانی را طی سه  سال گذروند.
 حالا داره تمام تلاشش را میکنه تا بتونه استخدام یکی از این شرکتهای هواپیمائی بشه ،
اصلا باور نکردم میدونی  برای این سه سال حدود 40  50 میلیونی هزینه کرده ،
خیلی پر مدعا شده بود همش تو صحبتهاش میگفت وظیفه اشون بوده باید برام هزینه میکردند ،این که کاری نبوده که کردند خیلی بیشتر از اینها باید برام بکنند .  باورش برام سخت بود که چرا اینجوری فکر میکنه .
هر چند نمیدونستم توی این مدت باباش چطور دونسته این مبلغ را تهیه کنه و مهران هم میگفت براش فرقی نمیکنه ، حالا هم براحتی میگفت ببین باید از این بابا کند وگرنه کلاهت پس معرکه است ،
خودشون خواستند که ما باشیم پس همه مسائلش هم مربوط به خودشون میشه .
کسری گفت : اومدم ساکت نباشم و شروع کردم … آخه مهران  من اصلا مثل تو فکر نکردم توی همه دوران دانشگاهم سعی کردم هزینه سرباری براشون نباشم الان هم که درسم تموم شده یک مدت بیکار بودم و بعدش رفتم  تو آژانس و حالا هم که به اصرار بابا  تو مغازه دائی مامان کار میکنم ،
مهران زد زیر خنده و گفت بابا تو کجائی همین الان من تا پول تو جیبی را نگیرم ول کن ماجرا نیستم من تا شغل مورد نظرم پیدا نشد اصلا حاضر نشدم  جائی کار کنم بابا تو خیلی ساده هستی ،
کسری گفت حرفهای مهران  فکرم را مشغول کرد نمیدونستم چی باید بگم . به مهران گفتم : وقتی تو اینطور رفتار میکنی بابا و مامانت هیچی بهت نمیگند ،
زد زیر خنده و گفت همون دیگه میگم ساده ای باور نمیکنی  ، اوایل مجبور بودم سر و صدا به راه بیاندازم اما حالا دیگه خودشون برای فرار از سر و صدای من همون اول قبول میکنند و مسئله حل است
کسری  به من نگاه کرد و گفت هر چقدر بیشتر با مهران صحبت میکردم بیشتر تعجب میکردم  و مهران هم وقتی سکوت من را میدید باز میگفت ببین کسری من فقط  آنچه که وظیفه شان بود، به یادشان آوردم همین و بس .
کسری سکوت کرد و گفت : وقتی داشتم با مهران صحبت میکردم همش فکر میکردم اگر من مثل مهران بودم تو خونه مون چی میشد فکرش را بکن ، حتی تصورش هم نمیشه کرد و زد زیر خنده به بابام بگم تو وظیفه ات اینه که 40  50 میلیونی بدی ، وظیفه ات که برام امکانات تهیه کنی ……………
به یکباره یاد یکی از دوستای قدیمیم افتادم اسمش کوروش بود چند سالی میشه که  ندیدمش  ، قبلا حداقل سالی یکبار به ایران میومد اما الان دیگه …….. حالا فقط با تلفن با هم در تماس هستیم و حال هم را میپرسیم ….
به کسری گفتم : یاد کوروش دوستم افتادم اون هم یک پسر همسن و سال تو داشت شاید کمی بزرگتر از تو ؛ انگلیس زندگی میکنند مهرداد چند سال پیش که بحث تحریم و اینها خیلی جدی نشده بود خیلی ایران میومد یک تاجر تمام عیار بود .
برام جالب بود که تو تموم سفرهاش تنها میومد و وقتی ازش میپرسیدیم چرا تنها میای و ….. پسرت را با خود نمیاری ، میگفت اون خودش دارای فکره من نمیتونم بهش بگم بیا بریم ،
خودش اگر دوست داشته باشه میاد
اصلا نیازی نیست من بهش بگم باورم نمیشد اما وقتی با هم تماس میگرفتند و صحبت میکردند لذت میبردم .
اصلا کوروش  نمیپرسید خب الان داری چیکار میکنی چرا این کار را کردی نباید ……..
وقتی نگاه متعجب من را میدید میگفت من با آرش  قبل از آنکه یک پدر و پسر باشیم دو تا دوست صمیمی هستیم ،
نیازی نیست از هم بپرسیم چون خودمون به هم میگیم ، چیزی برای مخفی کردن از هم نداریم ،
کوروش میگفت : ببین من خیلی آرش را دوستش دارم همیشه میخواهم بهترین ها را براش بگیرم ،
ببین شاید وقتی هم با هم هستیم زیاد صحبت نکنیم اما حتما توی اون ساعتی که قراره با هم  صحبت کنیم میشنیم و گپ میزنیم هیچ دخالتی توی کارهاش نمیکنم هر جا که لازم باشه خودش میاد و مشورت میکنه و من سعی میکنم تو صحبتهام فقط نظرم را بگم و آزادش بگذارم تا خودش تصمیم بگیره  و وقتی هم تصمیم گرفت باهاش هستم تا هدفش را بتونه به انجام برسونه ،
کسری که خیلی متعجب شده بود رو بهم کرد و گفت : اولین باری که میبینم تو هم داری اظهار نظر میکنی ولی این آقا کوروش هم خیلی باحاله ، چطور ممکنه  این رفاقت به وجود بیاد …. خیلی …..
کسری را نگاه کردم و گفتم منم اول اینطور فکر میکردم اما بعد از مدتی دیدم انگار این حالتی که مابین ما است خیلی سخته چون کوروش  و پسرش همینطوری بودند که میبایست میبودند …………..
به کسری نگاه کردم و ادامه دادم  میدونی کوروش میگفت ما انسانها همیشه به دنبال سخت ترین ها هستیم و ساده ترین ها دراختیارمان هست اما از آنها استفاده نمیکنیم ……….
کسری سکوت کرده بود و فکر میکرد ، گفت اگر تونستی با اقا کوروش صحبت کنی ، خیلی دوست دارم با هاش صحبتی داشته باشم چندین سئوال دارم  میشه ……………………

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: