ماجراهای کسری یک جوان ایرانی-کوی دانشگاه – سی

هوای گرم تابستون کلافه ام کرده بود و از همه بدتر ماشینم صبح خراب شده بود و مجبور بودم که با تعویض چندین اتوبوس برم خونه .

  اتوبوس به حرکت در آمد نگاهی به کسری کردم راحت وایستاده بود و بیرون را نگاه میکرد گفتم کسری واقعا تو گرمت نیست اذیت نیستی ،

خنده ای کرد و گفت :  باید عادت کنی  ،  اصلا فکرش را هم نکن وقتی داری از گرما کباب میشی به خودت بگو وای چه هوائی اگر گرم بود چی میشد …

نگذاشتم ادامه بودم و گفتم خیلی خب بحث را فلسفی نکن ؛ توضیحت خیلی کامل بود ………………

چند لحظه ای سکوت بین مان سپری شد ، طاقت نیاوردم و گفتم کسری تو گرمت نیست ….  چرا امروز این همه تو فکر هستی … سرش را تکانی داد و گفت : گرما هم شده یکی از اتفاقهای معمول ، بهش اینطور نگاه میکنم که باید اینگونه باشد راه حلی برای فرار از آن ندارم  تحملش میکنم چاره ای برای فرار ازش ندارم میدونی حتی اگر فکری هم براش بکنم چاره ای به جز آنکه باز هم همین را طی کنم ندارم ……

 به بیرون مینگریست ، ادامه داد ، میدونی دیروز یکی  دیگه از دوستای خوبم پرید ، 

پرید یعنی چی ، یعنی رفت ……………  

کسری میون حرفم پرید و گفت نه از اون پریدنها و بعد انگشتان دستش را در کنار هم چسباند و  دستش را از پائین به بالا برد و هو وووووو  …… یعنی از کشور رفت ..

 با سکوت من گفت: حمیدرضا را حدود 13 سالی میشد که میشناسم رفیق باحالی بود ،  اولین بار خونه خاله دیدمش  من اون موقع 11 سال بیشتر نداشتم و اون هم 18 ساله  از اقوام شوهر خاله ام از شهرستان اومده بود دانشگاه قبول شده بود کلی خودش و خونوادش خوشحال بودند که اون دانشگاه قبول شده اونهم دانشگاه تهران ، خوابگاه گرفته بود و بعضی از مواقع میومد خونه خاله ، یادم نمیره تازه که اومده بود  من شده بودم استاد راهنماش هر جا که میخواست بره میومد خونه خاله ، زنگ میزد و من باهاش میرفتم بیرون ، ………..

تا اینکه ،  توی تایستون بود و من شب خونه خاله مونده بودم  . آخه اونموقع  خاله ،   شوهرش از دنیا رفته بود و بچه هاش هم که خارج کشور بودند و اون تنها بود یادم نیست ساعت چند بود اما توی رختخواب پهن شده بودم و کتاب میخوندم  ، که صدای زنگ خونه به صدا در اومد ، تعجب کرده بودم اون موقع شب کی میتونست باشه ، بلند شدم  که خاله هم خواب آلود در را باز کرد ….. حمیدرضا اینموقع شب اینجا چیکار میکنی ، بیا تو …. تا اسم حمید را شنیدم از اتاق بیرون اومدم ، باور نمیکردم حمیدرضا صورتش مثل گچ سفید شده بود و  میلرزید ،

 خاله فریاد میزد چی شده حمیدرضا ساکت میلرزید ، از توی اتاق  یک پتو پیدا کردم  و خاله هم لیوان آب قند را داد دستش ،

کسری نفس عمیقی کشید و به بیرون نگاه کرد و با صدای ایستگاه انقلاب  به خودش اومد و ادامه داد : حمیدرضا کمی حالش جا اومد و خاله هم دیگه آروم ازش میپرسید حمیدرضا چه اتفاقی افتاده …….

حمیدرضا هر بار که میومد شروع به صحبت کنه میزد زیر گریه ………..

خاله  باز هم آرومترش میکرد و با انگشتاش اشکهایش را پاک میکرد و میگفت پسرم هیچی نیست بگو ، …….

 لحظات خیلی سختی بود ….. دیگه حمیدرضا به حرف اومد توی خوابگاه با بچه ها خوابیده بودیم که به یکباره صدای فریاد و  شکسته شدن همه چیز از خواب پریدم ،

اوضاعی بود بچه ها هر کدوم به یک طرف میپریدند ، و میگفتند  حمله کردند مواظب باشید ، خاله بچه ها از روز قبل تظاهرات میکردند و بیانیه میدادند ……………… .

 دیگه بچه ها نمیدونستند چیکار کنند ، من هم وسط اتاق بودم و نگاه میکردم که ایوب در را باز کرد و فریاد میزد پشت در را محکم کنید نگاهش کردم صورتش خونی بود و  یک دستش از آرنج ول بود .

شاهین پنجره را باز کرد و گفت از اینجا هم که نمیشه فرار کرد و دو طبقه ارتفاع ،

 صدای شکسته شدن در و فریاد افرادی که پشت در بودند توی یک لحظه دیگه نفهمیدم چی شد فقط دیدم یک نفر در یک قدمی رسیده و محکم تو صورتم زد  تا اومدم حرفی بزنم ضربه بعدی را هم خوردم دیگه گیج شده بودم و با لگدی که بهم زد پرت شدم ،

شاهین خودش را بهش رسوند و فریاد میزد برا چی میزنی ؛ چرا …. که یک نفر دیگه  سر رسید و گردنش را تو دستش گرفت و شروع به زدنش کرد و ایوب به زور خودش را به دیوار رسوند  و همه جا تاریک شد …..

 صدای شکسته شدن شیشه و ریختن کتابها را میشنیدم و به زور خودم را به بیرون رسوندم تو راهروها همه جا در هم بود و صدای فریاد از همه جا شنیده میشد و به سرعت فرار کردم ………….. 

خاله تشکی را آورد و با کمک من حمیدرضا دراز کشید ………………….

کسری گفت : بعد از آنروز تا مدتها حمیدرضا مشکل پیدا کرده بود …. دیگه با هم خیلی دوست بودیم …درسش هم تموم شد تو یک کارخونه خودروسازی مشغول کار بود ،

یک فعال اجتماعی شده بود … تا دو سال پیش  که همش تو خیابون بود …..

 با اصرار نامزدش که میگفت ما دیگه نمیتونیم اینجا بمونیم …………

حمیدرضا میگفت نباید اینطور میشد اما چند بار برای تحقیق اومدند سرکارم ، من دیگه اون جوون ساده نیستم امروز به دنبال  عادت کردن نیستم دیگه نمیتونم تحمل کنم ………………….تا کارهاشون درست شد…….

به شانه کسری ضربه ای زدم و صورتش را به سمت من برگردوند … چشمهاش سرخ بود .. گفتم کسری رسیدیم باید پیاده بشیم … کسری نگاهی کرد و گفت آره باید عادت کنیم به همه چیز نه ،ولی …………………………….

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: