ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – سفر دلنشین – بیست ونه

داشتم بدو بدو میکردم و وسایل را از تو آشپزخونه و اتاق خواب جمع میکردم و میگذاشتم جلو درب ،

که با صدای زنگ نگاهی به ساعت کردم گفتم معصوم ، مامان بجنبید  ساعت 10 هست و احتمالا آژانس  اومده ، معصوم از پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت   اوه اوه ببین  ماشینش چقدر تمیز  هست.

  صدای مامان از آشپزخونه میومد که  میگفت یکیتون به حاجی زنگ بزنه که کجا است دیر کرده  و به مامان بزرگ هم بگید حاضر باشه که میریم دنبالش ، و کیسه سیب زمینی و پیاز را به دستم داد  ، گفتم  مامان بابا داریم میریم مسافرت نه ،  قحطی که نیومده همه اینها  پیدا میشه که مامان گفت بچه حرف نزن من میدونم دارم چیکار میکنم اینقدر غر نزن  صدای معصوم از اتاق اومد که گفت : ما مان بابا میگه 20 نون سنگگ گرفتم بسه ، تا مامان اومد جواب بده گفتم نه بابا بگو 40 50 تا بربری هم بگیره ممکنه تا سالها نون پیدا نشه ……

کسری بطری نوشابه اش را سر کشید و نگاهی به اطراف کرد  ، خیلی گرممه و خلاصه هفته پیش رفتیم سفر.

 و ادامه داد  :   وسایل را بردم جلو ماشین که راننده پرید بیرون ، نگاهش کردم عجب تیپ و هیکلی داشت خیلی خوش پوش و مرتب ،سلام کرد و گفتم کسری هستم  ، گفت مهرداد هستم.

  نگاهی به ماشینش کردم ون سبز رنگ  ، همونطور که اشکان گفته بود ، وسایل را اوردم و اونهم چید تو ماشین ، دیگه مامان و معصوم و انسی  هم اومده بودند پائین که بابا هم رسید ، تو یک دستش نون سنگگ و توی دست دیگش هم هندونه و یک کیسه هم انگور ، نگاهی به مامان کردم و گفتم   الان دیگه شدیم یک فروشگاه  سیار………

سریع رفتم جلو کنار دست راننده نشستم  ، بابا نگاهی کرد وگفت  حداقل اجازه بگیر و یک بفرما بزن که گفتم بابا همش به فکر شما بودم گفتم من که استراحت نمیکنم تو ماشین شما اون عقب راحت باشید و ……..

 تازه نشسته بودم که مهرداد نگاهی بهم کرد و گفت از چی شروع کنم ، تا اومدم چیزی بگم ،  توی انگشتاش کنترل ضبط را جابجا کرد و تا اومد فشار بده سریع نگاهی به عقب کردم و گفتم نه صبر کن با یک افتخاری چیزی شروع کن تا بعدش ،

مهرداد گفت ببین باید تو سی دی ها بگردی خیلی کم از این آهنگها دارم و دستش کرد زیر صندلیش دو تا کیف بزرگ سی دی داد دستم و گفت بگرد و انتخاب کن ، ماشین شروع به حرکت کرد و خیابانها را با سرعت طی میکرد ، سرم را نزدیکش بردم و گفتم مهرداد جون یک کم آروم الانه که یک جنگ در بگیره بهت میگم ….. نگاهی به من کرد و یک نگاه به آینه … چشم کسری ……

مامان بزرگ  که سوار شد راننده گفت مادر جان براتون دو تا صندلی را باز کردم تا راحت باشید ، تو این فاصله هم بابا از کیوسک روزنامه فروشی برگشت و تو دستش چند تا روزنامه بود ……….

خیابانها به سرعت از جلو چشمم رد میشدند و به مهرداد  مینگریستم با عینک دودی خوش تیپ تر شده بود  و دو دستی فرمون را چسبیده بود و هر از گاهی سریع دستش رو روی دنده میگذاشت و ……. 

تو اتوبان بودیم که مهرداد  گفت کسری  حاجی رفت بزن بریم که وقتشه ، برگشتم و به عقب نگاهی کردم  روزنامه های بابا ولو بود و چشماش رو هم بود ….

مهرداد کنترل را فشار داد….                                                                                             

تو که چشمات خیلی قشنگه .. رنگ  چشمات خیلی عجیبه ……….. 

سریع به عقب نگاه کردم و ببینم که عکس العملها چیه ، معصوم لبخند میزد و سرش را دائم تکان میداد و مامان بزرگ هم چشماش را بسته بود و دستاش داشت حرکت میکرد و مامان هم بیرون را نگاه میکرد تا اومدم بگم مهرداد  مواظب هم باش ….

یه روز خوب میاد..که ما هم رو نکشیم..به هم نگاه بد نکنیم…….با هم دوست باشیم و…دست بندازیم روی شونه های هم، آها….. 

دیگه گفتم هر چی شد یکبار کیف کنیم جاده باریکتر شده بود و یک طرف رودخونه و سمت دیگه کوه؛ هوای خنک به صورتم میخورد و ترانه ها یک به یک میومدند و میرفتند به مهرداد نگاه میکردم با همه آهنگها ریتم میگرفت و مدل رانندگیش عوض میشد ،

مهرداد گفت با اشکان و دوستامون خیلی این راه رفته ایم یادش بخیر من که مشکلی نداشتم و بابا و مامان میدونند که کجا میرم و گیری نبود اما امیر وبهروز همش باید یک دلیل میاوردند تا بتونند بیاند و خانواده اشون صد بار زنگ میزدند و هر لحظه چکشون میکردند و در کل خیلی با حال بود یکی دو بار هم دوستامون را بردیم ، کنترل را تو انگشتاش فشار میداد و ترانه ها یک به یک عوض میشد ، سکوت کرد ………..

  شیرین من تلخی نکن با عاشق—–تموم می‌شن گم می‌شن این دقایقدنیای ما مال من و تو این نیست——-رو کوه دیگه فرهاد کوه کنی نیست—یه روزی میاد که نمی‌دونیم چی هستیمیار کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم———شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد—–شیرین شیرینم نده زندگیم رو بر باد……………….

هوا دیگه کاملا خنک شده بود  …. به یکباره بابا  فریاد زد کسری اون جلو چه خبره سریع برگشتم و گفتم هیچی…..

مهرداد  خیلی حرفه ای کنترل را تو انگشتش جابجا کرد و … گفت : حاج آقا مسجد یک کم جلوتره برای نماز نگه دارم ، و از زیر عینک به من نگاهی کرد و لبخندی زد بابا که انگار خوشحال شده بود گفت دست درد نکنه پسرم مگر تو هوای ما را داشته باشی از انوقت تا حالا همش تو سرم ونگ ونگ بود نمی فهمیدم  …..

بعد از نهار  حرکت ادامه پیدا کرد و حالا دیگه آهنگها سنگین بود و فضا امنیتی ، بابا هم سرش تو روزنامه هاش بود .. و سرش را بالا برد و گفت ببین چی نوشته  ، این حرفها را من صد بار گفتم تازه این حاج آقا گفته ببین اون موقع که گفتم ماهواره باید جمع بشه اشتباه نکرده بودم  ، کسری اون گوشات را باز کن تا قشنگ بشنوی  همش میگفتی این فیلمهای علمی را می ببینی نوشته اینها هم ……. لا اله ……………..    .

مهرداد زد زیر خنده و گفت ببخشید حاج آقا زیاد جدی نگیر این بابا فکر کنم خودش خیلی مشکل داره ، بابا که انگار تازه فهمیده باشه.. کی مشکل داره ….

 مهرداد انگار تازه موتور روشن کرده باشه گفت : حاج آقا …

ای برادر تو همه اندیشه‌ای…..مابقی خود استخوان و ریشه‌ای….

 بابا انگار سرش به سنگ برخورده باشد گفت چی میگی آقا ، مهرداد باز هم با  لبخند به آینه نگاه کرد و گفت : آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد ..

حاج آقا نگاه کن …

بگذاريم كه احساس هوايي بخورد./ بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند./ بگذاريم غريزه پي بازي برود./ كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.

بابا که دیگه کاملا جا خورده بود نمیدانست چیکار کنه لحن صحبتهای مهرداد هم یک جور خاص بود ،

بابا هنوز داشت به مهرداد نگاه میکرد ،

مهرداد گفت : حاج آقا  هوای بیرون خیلی سرده الانه که برف بیاد لطفا شیشه را ببندید ،

 بابا  حسابی گیج شده بود زد زیر خنده وبلند و بلند میخندید ، نگاهی  به ما کرد و دید که ما داریم نگاهش میکنیم دستی به ریشهاش کشید و سرش را از پنجره بیرون برد و لحظاتی بعد گفت آقا مهرداد به قول کسری ما را گرفتی ..

 این هوای عالی کجا است سرده و این آفتاب  و گرمای تابستون ممکن نیست برف بیاد ،

مهرداد  انگار منتظر این جواب بود عینکش را از چشمش جدا کرد و گفت : چشمها را باید شست جور دیگر باید دید …. 

حاج آقا شما خودتون تا با فکر خودتون لمس نکردید و ندیدید باور نکردید چطور ممکنه حرفهای این بابا را بدون آنکه حتی ذره ای فکر و اندیشه کرده باشید باور کردید ،

 مطمئن باشید این حرفها و سخن ها بجز انکه شما را در برابر من و بچه هاتون قرار بده  نیست ، 

مامان بزرگ گفت : جوان ممنون درس خیلی بزرگی به من دادی من سپاسگزارت هستم ،

بابا  در سکوت کامل بود و مهرداد دیگه هیچی نگفت و  کنترل را تو انگشتاش حرکتی داد و …

خدا را می شناسم از شما بهتر /شما را از خدا بهتر

خدا از هرچه پندارم جدا باشد/خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: