ماجراهای کسری یک جوان ایرانی –دردسر شبانه -سی وسه

نگاهی به ساعت کردم از دوازده گذشته بود و از کسری خبری نشده بود ، غروب زنگ زد و اومد ماشین را قرض گرفت و گفت با نسترن و دو دوست دیگرش میخواهند بروند کنار رودخانه و ساعتی را با هم باشند ، اول اومدم مخالفت کنم ولی بعدش فکر کردم  کسری که بچه نیست  من بخواهم مواظبش باشم و  اگر من بهش ماشین را ندهم میره و از یکی دیگر  میگیره …………

سوئیچ را بهش دادم و گفتم کسری اول مواظب ماشینم باش اذیتش نکن و بعدش مواظب خودتون هم باشید . …..

باز به ساعت نگاه کردم و بعد با خودم گفتم نه زنگ بهش نمیزنم پیش دوستاش ناراحت میشه ، سر خودم را گرم کردم و به کارهام رسیدم که صدای زنگ گوشیم به خودم آورد ،

نام کسری افتاده بود ، جواب دادم صدای کسری نبود شخصی با صدای خیلی خشن گفت : آقای ….   شما با ……………  چه نسبتی دارید ..  گفتم شما  ، با لحنی خشن تر گفت جواب سئوالات را بدهید بعد از چندین سئوال گوشی را قطع کردم ،

 با تلفن خونه آژانس سر کوچه را گرفتم ، سریع حاضر شدم ، چند لحظه بیرون ایستادم تا ماشین آژانس بیاد ،

 سوار شدم و آدرس را دادم خیابانها خلوت شده بود و راننده  هم سریع حرکت میکرد ، راننده شیشه را پائین داده بود و تازه هوا کمی خنک تر شده بود و باد به صورتم میخورد .

راننده بعد از چند دقیقه سکوت گفت : ببخشید خیلی نگران هستید اتفاقی افتاده صورتم را به سمتش برگرداندم و گفتم : آره اما مشکلی نیست ……..

به راننده گفتم همون جائی که ماشین ها را دارند متوقف میکنند لطفا نگه دارید  ، سرش را تکان داد و ارام  در کنار خیابان پارک کرد ، چندین نفر  کنار خیابان ماشین ها را نگه میداشتند و نگاهی به داخل ماشین ها میانداختند و سئوال میکردند ……

ماشینم جلوتر پارک شده بود اما در یک لحظه داغ کردم  انگار ماشینم منفجر شده بود تمام وسایل کنار خیابان ریخته شده بود ، صندلیها ، وسایل داخل صندوق عقب ،

 یک نفر به من نزدیک شد و گفت : کاری دارید …..

 به دنبال کسری بودم  نبود  نگران شده بودم ….. 

 همان فرد  به یک قدمی من رسید جوانی بود در حدود 27 ,26  سال صورتش را ریشهایش پوشانده بود  یک دستش چراغ قوه ای بود و در دست دیگر یک تابلو ایست ،

با لحنی  خاص گفت : با شما هستم چه کار دارید ….

 یک گام با هم فاصله داشتیم ، گفتم : شما با من کار داشتید وگرنه من هیچ کاری با شما ندارم و با انگشت به ماشینم اشاره کردم و گفتم کسانی که تو ماشین بودند کجا هستند ،

 نگاهی کرد و گفت : آهان اون بچه سوسولهای مز….. را میگی  شما چه نسبتی باهاشون دارید .  داشتم داغ میکردم بهش گفتم : شما با چه مجوزی اینجا ایستاده اید و دارید همه را مواخذه میکنید ،

 با صدای من دو نفری که عقبتر بودند جلو آمدند  ویکیشون گفت : چیه چرا سر وصدا میکنید حواستون باشه …

 ادامه داد کسانی که  دنبالشون هستید جلوتر هستند و دو نفرشون جلوتر به حرکت در آمدند …

کسری و یک نفر دیگه  بر لبه بلوکهای سیمانی جوب نشسته بودند با دیدن من بلند شد و به سمتم اومد ..

 ببخشید واقعا نمیخواستم مزاحمت بشوم اما کسی دیگه به جز تو نمیتوانست برامون کاری بکنه ، اون هم سیامک دوستم هست . سرم را چرخاندم   به یکباره گفتم کسری مگه نگفتی نسترن هم با هاته ..

کسری گفت : آره نسترن و نرگس هر دوتاشون با ما هستند ، سرم داشت سیاه میرفت ..

گفتم کجا هستند که یکی از کسانی که همراه من بودند با دست یک پیکان را اونور خیابان نشان داد و گفت اونجا هستند ، شما اول باید پاسخ بدهید اینها با آن دخترها و ماشین شما چرا هستند ..

کسری سریع نگاهی به من کرد وگفت : هر چی من بهشون میگم من با نسترن نامزد هستم گوش نمیدهند و تو چشمای من نگاه کرد میدونستم اگر لحظه ای تردید کنم کار از دستمون خارج خواهد شد .

 سریع گفتم یعنی همه مشکلتون این قراضه من به اضافه حضور این بچه ها است ،

 فردی که تاکنون با من بود و توانستم از صحبت همکارهای دیگرش بفهمم حسین نام دارد . گفت : آقا ما برای همین کار اینجا هستید ،

 کسری گفت : یعنی هستید که مزاحم شوید ، همه مشکلاتمون حل شده حالا بیرون رفتن ما براتون شده مسئله …..  . حسین گفت : تو که تا چند لحظه پیش صدات در نمیاومد حالا بلبل شدی میخوای بگم حالت را بگیرند …….

میدونستم که کسری با دیدن من انرژی گرفته و الان دردسر درست میکنه گفتم : آقا من که تائید کردم که  ایشون نامزد اون دختر خانوم هستند الان میتونیم بریم  .. 

حسین گفت : نه تا حاجی نیاد شما هیچ جا نمیروید ، بهش نزدیک شدم و گفتم : اینها که کاری نکردند کل ماشین را هم که گشتیدید بیخیال شوید …

 حسین گفت : یعنی هیچی به هیچی نه آقا باید مدرک نشان بدهند .. لبخندی زدم و گفتم مگر برای نامزدی مدرکی هم وجود دارد .

یک لحظه سکوت کرد و گفت : چرا اینطوری لباس پوشیده این چه جور شه … نگاهی به کسری کردم … و کسری گفت مگر چی کار کردم پوشیدن یک شلوار جین و یک تیشرت مشکلش چیه ………..

با انگشتم اشاره ای به کسری کردم و اون سکوت کرد …. حسین نگاهی بهش کرد و گفت نه آقا برامون جلسه گذاشتند و گفتند شلوار جین  از جن میاد و این غربیها ……..  . باشه دیگر نمیپوشه باز به کسری اشاره کردم و اون هیچی نگفت …. حسین دوباره گفت :  نه نمیشه باید حاجی بیاد بعد اون آقا و اون دختر باهاشون چیکار میکرده …… 

دستم را به صورتم کشیدم  و نفسم را بیرون دادم ، تا کسری بیاد چیزی بگه گفتم : اینها خوشحال بودند که با هم نامزدشدند ایشون دوستشون را دعوت کردند و همینطور …………  

 حسین ساکت بود …

سریع به کسری اشاره کردم و گفتم خانمه ها را با آژانس بفرست بروند … کسری سریع حرکت کرد …………. آژانس رفت .

نگاهی به ماشینم کردم و بهش نزدیک شدم ، صندلیها بیرون بود و روکشهایش پاره شده بود ، بطریهای آب خالی شده روی زمین و جعبه ابزار و ……….. شروع به جمع آوری کردم  برگشتم و صدا زدم کسری با دوستتون تشریف بیاریند تا این جنازه را جمع کنیم ………… 

 نگاهی به ساعت کردم نزدیک چهار بود هر چی استارت میزدم ماشین روشن نمیشد ، خسته  پیاده شدم و به کسری و سیامک گفتم تشریف بیارید بریم خونه ، تا صبح با بچه ها بیام ماشین را ببرم ………

گوشه خیابان شروع به حرکت کردیم میدونستم این موقع توی این نقطه هیچ ماشینی اونهم برای ما سه نفر توقف نخواهد کرد …………

کسری  همینطور که قدم زنان پیش میرفتیم میگفت : ببین واقعا ما هیچ کاری نکردیم ساعت را هم فراموش کردیم و گرنه میدونستم که جدیدا از 12 شب به بعد شهر در دست نیروهای بسیج است …….

به خونه که رسیدیم کسری  رفت استراحتی بکنه و من هم فقط فرصت یک دوش و آماده شدن برای رفتن ….  براش نوشتم من رفتم تو یخچال همه چیز هست   می بینمت ………..

 تو اتوبوس که بودم به اتفاقات فکر میکردم انگار دوباره به سالهای قبل برگشته بودیم ، اگر طرف راضی نشده بود چی میشد برای دخترها چه مسائلی  میتونست پیش بیاد . …………..

Advertisements

فوتبال بی حساب

گزارشی از وضعیت فعلی تیمهای لیگ برتر فوتبال کشورمان برایمان میتواند جالب توجه باشد .

اگر به این نکته بیشتر توجه کنیم که تا  چند روز آینده مسابقات فوتبال لیگ برتر ایران آغاز خواهد شد این آمار به نتایجی دیگر ما را خواهد رساند

ردیف

نام باشگاه

ورودی

خروجی

1

صبای قم

15

7

2

فجر سپاسی شیراز

12

2

3

استقلال تهران

11

12

4

تراکتور سازی تبریز

11

8

5

راه آهن شهر ری

11

6

6

شهرداری تبریز

11

6

7

داماش گیلان

10

0

8

سپاهان اصفهان

8

8

9

فولاد اهواز

8

4

10

سایپا کرج

8

2

11

پرسپولیس تهران

7

8

12

مس سرچشمه

7

1

13

مس کرمان

6

4

14

ملوان بندر انزلی

6

3

15

نفت تهران

5

5

16

ذوب آهن اصفهان

5

3

17

صنعت نفت آبادان

5

3

18

شاهین بوشهر

5

4

 

با ذکر این مطلب که اکثر تیمهای حاضر در لیگ برتر دولتی بوده و با دست بردن در جیب  دولت هزینه های خود را براورده میسازند ،

 اما اگر آمار مربوط به سه لیگ برتر اروپا را در کنار لیگ ایران بررسی کنیم به آمار جالبتری دست پیدا خواهیم کرد .

ردیف

نام کشور

تعداد ورودی به باشگاه

1

اسپانیا

24

2

انگلیس

42

3

ایتالیا

43

4

ایران

151

 با نگاه دقیق تر به  انتقال بازیکنان درایران با  سه کشور صاحب فوتبال ، و نمایان شدن آماری درحدود سه برابر میتواند نشان از چه باشد

در چند سال اخیر چقدر فوتبال ما رشد داشته است

در چند سال اخیر چقدر توانسته ایم نیروهای جوان را به فوتبالمان تزریق کنیم  

جابجا شدن فوتبالیستها از تیمی به تیم دیگر چه حاصلی را برایمان داشته است

وقتی در انتقال بازیکنان با آمار سنی بالای 25 سال روبرو میشویم .

پس دیگر سقف قرارداد و مابقی داستانها چه ارزشی دارد ، فقط پول این مملکت است که از بین میرود تا فقط چندین مدیر دولتی از این سفره استفاده های سیاسی برده و بتوانند چند صباحی در صحنه باقی بمانند و در ضمن از این طریق آینده سیاسی خود را جهت به دست آوردن صندلی های با ارزش تر ضمانت کنند .

از این فوتبال چه توقعی را میتوان داشت تا فلان مربی عوض میشود و یا فلان مربی به باشگاه دیگر میرود سیل انتقال بازیکنان آغاز میشود ؛ واقعا به نظر نگارنده چه زمانی خواهد رسید که این طور چوب حلاج بر سرمایه های این مملکت نزنیم ، حتی اگر میخواهیم فوتبالی درخور داشته باشیم حتی با هزینه های گزاف تر به پرورش بازیکنان روی آورده و یک فضای ایده ال ایجاد کنیم تا جوانان علاقمند بتوانند پرورش یابند و چهره هایی برای آینده مان باشند . …..

 

ماجراهای کسری یک جوان ایرانی –همه دستها بالا-سی ودو

طالبی ها را بالا و پائین میکردم وسعی میکردم از میونشون چندتائی را جدا کنم … صدای کسری را پشت سرم احساس کردم ، برگشتم خودش بود با نسترن از جلو مغازه میوه فروشی داشت می گذشت ،
مثل همیشه پر سر و صدا  و شلوغ میکرد و نسترن هم فقط میخندید  ، یک گام بیرون مغازه اومدم و کسری را صدا کردم ، برگشت و با دیدن من به سمتم حرکت کردند سلامی کردند و به کسری نگاهی کردم و گفتم خیلی خوشحالی امروز ،
با لبخند نگاهی به نسترن کرد و گفت چرا نباشم . گفتم مزاحمتون نمیشم  موفق باشید ،
به سمت مغازه برگشتم که کسری گفت ما برنامه خاصی نداریم اگر دوست داری بیا با هم باشیم ، نگاهی بهشون کردم و گفتم نه راحت باشید .  نسترن گفت نه واقعا خوشحال میشیم که شما هم با ما باشید ، کمی فکر کردم و گفتم خب اگه موافقید بریم  خونه و اونجا یک گپ بزنیم  …
در خونه را که باز کردم  بچه ها وارد شدند و با اشاره من کسری و نسترن روی مبل نشستند  به آشپزخانه رفتم و از یخچال میوه را آوردم و نشستم  ،
برای اولین بار پیراهن سفید آستین کوتاه و یک شلوار جین آبی روشن که ظاهرکسری را مرتب تر کرده بود ………
کسری شروع به صحبت کرد وگفت برای نسترن از شب قبل میگفتم ، عروسی  برادر زن دائی جعفر رفته بودیم ،
در همان ابتدا اتفاق جالبی پیش امد ،  بابا و مامان با فکر اینکه  رعایت تمام اصولشون عروسی برگزار میشود تشریف آوردند ، اما از همان ابتدا یک شوک مغزی بهشون وارد شد ،گروه موزیک و رقص ………….
بابا اومد همون جا برگرده که پدر خانم دائی جعفر  به استقبالش اومد  و دستای بابا رو گرفت و برد تو مجلس ؛ دیگه صدا به صدا نمیرسید و بابا هم مبهوت به سالن نگاه میکرد ،
سالن هر لحظه یک رنگی و میشد و صدای خواننده و موزیک تمام سالن را میلرزاند ، یکی دو بار با اصرار بچه ها بلند شدم و رقصی کردم و بابا متحیر نگاه میکرد و هر چند لحظه یکبار هم پدر خانم دائی جعفر میومد و یک خوش و بشی باهاش میکرد و میرفت  بابا دیگه داشت عصبانی میشد که  به طور اتفاقی پدر عروس نزدیک بابا شد
نمیدونم چطور فهمید که بابا زیاد حالش خوش نیست نشست پیشش و شروع به صحبت کرد و گفت حاج آقا زمان ما که از این مراسم ها نبود همه توی یک حیاط  که چند روز قبل میز و صندلی چیده بودند جمع میشدند  یک گروه موزیک میاوردند که یکی ویولن میزد و یکی دیگه ضرب میگرفت و جوان ها یک به یک رقصی میکردند اما حالا ببین …
که در همین موقع  صدای خواننده از بلندگو به گوش رسید به افتخار آقا داماد آهنگ درخواستیش را میخوانیم همه دستها بالا ………
دیگه متوجه نمیشدم که بابا اینها دارند چی میگند انقدر شلوغ و پر صر وصدا شد ، نگاهی به مامان کردم و با گوشه چادرش دست معصوم را تو دستش محکم گرفته بود که نکند معصوم بلند شود ،
معصوم هم  سر و شونه هاش را به رقص در آورده بود ، بابا که دیگه نمیتونست بماند اشاره ای به من کرد و گفت کسری بیا باید بریم هوا خوری ، به حیاط که رسیدیم سر و صدا کم شده بود و صورت بابا هم کم کم به حالت معمول برمیگشت ، تو حیاط   یک گوشه چند نفر هم سن و سالهای بابا نشسته بودند  و با هم گفتگو میکردند که با دیدن ما یکی از آنها گفت حاج آقا بفرما جای ما اینجا است ،
نزدیکشان شدیم و یکیشان گفت حاج آقا سخت نگیر جوو ن هستند بزار چند لحظه ای برای خودشون باشند ، که بابا ناراحت گفت یعنی چی برای خودشون باشند ، من اگر از ابتدا میدونستم این مراسم اینطوری است اصلا خودم که هیچ ، هیچ کدام از بچه ها م را هم اجازه نمیدادم بیایند ، دیگه داشت بحث داغ میشد ….
یکی دیگه گفت بهتره حداقل این مراسم برگزار بشه خودمون هم باشیم  و جلو چشممون باشند ،
آقای که صحبت را آغاز کرده بود گفت ببینید به نظر من این اشتباه است باید گذاشت جوانها ، هم جوانی بکنند چرا باید همیشه بهشون آره و نه کنیم . بابا گفت یعنی چی آقا ، اینهای که من دیدم یک ذره مخ تو کله شون نیست این کارها چه معنی میده وسکوتی کرد و گفت: به قول حاج آقا تو مسجد که گفت این خانم های بی حجاب و بی خبر مخشون اندازه یک ارزن هم نیست و خانم های ……………
صحبت بابا را قطع کردند و آقای که با صدا کردن اسمش فهمیدم محمد نام دارد گفت  از شما بعید این حرفها را  کدام انسان عاقلی را میپذیره ، و نگاهی به من کرد و گفت تو اینجا چیکار میکنی برو صفا کن شب شما است ، بابا  گفت کسری هیچ نمیری همین جا بمون  .
آقا محمد رو به آقای دیگری که تاکنون ساکت بود کرد و گفت آقا حمید تو چرا ساکتی چرا هیچی نمیگی  . آقا حمید گفت : من با شما موافق هستم ولی از این آهنگ ها خوشم نمیاد بابا یک آهنگ درست و حسابی بذارند تا ما هم بتونیم یک تکونی به خودمون بدهیم ،
بابا که مونده بود چی بگه که آقا محمد گفت : ببینید تو دوره هرکدوم از ما همه این مراسم حتی به شکل های بیشتر و سخت تر به عنوان سنن و رسوم انجام داده ایم .
امروز این جوان ها چه اشتباه و چه صحیح میخواهند اینگونه باشند ما نمیتونیم جلوش را بگیریم و اصلا چرا باید این کار را کرد مگر کسی تونست جلوی ما را بگیرد ؛ در ضمن من توهین شما را هم نادیده میگیرم و به سادگیتان میسپارم الان توی اون سر و صدا دو پسر  و دو دختر م حضور دارند که اتفاقا همشون تحصیلات عالی هم دارند و صحبتهاتون را نگه دارید برای اون کسی که این وعظ را براتون کرده .
آقا حمید  میخواست ادامه بدهد که یک نفر گفت آقایان بفرمائید شام …. صحبتها قطع شد ….
کسری گفت : عصر  بابا اومد خونه  ، تلویزیون را روشن کرده بود و داشت روزنامه اش را ورق میزد که به یکباره تلویزیون را خاموش کرد و بعد انگار نمی دونست باید چیکار کنه روزنامه اش را تا کرد و به فکر رفت ،
مامان لیوان چای بابا را که روی میز میگذاشت گفت حاجی چیزی شده  بابا سکوت کرد … مامان باز هم تکرار کرد  …
بابا نگاهی کرد و گفت نمیدونم دیشب یک حرف میزدند و تلویزیون  یک چیز دیگه ، الان هم تو روزنامه میگه تلویزیون تمام ارزش ها را زیر سئوال برده و مردم را از مساجد بیرون آورده اند …….
نگاهی به بابا کردم و گفتم تو خودت حالا چی میگی   … میدونستم  جواب صحیحی در انتظارم نیست ..
بابا گفت من شما جوانها را نمیفهمم باید یک فکر اساسی کرد باید با همه چیز  را با شیوه خودم پای ریزی کنم اینطوری نمیشه ، از امروز همه قوانین میشه همه آنچه که فقط من میگم

سقوط با تمام سرعت

این روزها از شنیدن اخبار شگفت زده نمیشویم ، تعجب هم نمیکنیم ، دیگر برای هر اتفاقی گذشته تاریخیمان را نیز به پیش نمیکشیم ،

 اصلا که بودیم را به فراموشی سپردیم ،

 دیگر حوصله ای برای خواندن نصایح اخلاقی سعدی و….. وجود ندارد .

روزگاری  تلویزیون مکانی بود برای  به نمایش کشیدن فرهنگ ناپسند غرب و زیبا جلوه دادن ما . زمان زیادی نگذشته که افراد در صفحه ظاهر میشدند و همه اتفاقات را ناشی از عدم درک صحیح فرهنگ غربیان میدانستند و افتخار میکردند که ما اینگونه نیستیم

اما هم اکنون در چه وضعیتی هستیم در همه  صحبتها اشاره میشود به اینکه بد زمانه ای شده دیگر کسی به کسی رحم هم نمیکند ،

دیگر تعریفی برای اتفاقات نداریم ، افتخاراتمان عوض شده و هر کس بیشتر بتواند عربده بکشد جایگاهی برای خود دست و پا میکند ، از آن روزی که صحبتهای شخصیت های کارتونی سانسور میشد که تاثیر بر روی کودکان نگذارد خیلی گذشته است ، امروز در برابر همگان تصاویر بازیگر سینما به آتش کشیده می شود

تعدادي از بنرهاي فيلم «اينجا بدون من» كه شامل تصوير فاطمه معتمدآريا است توسط گروهي مخدوش و آتش زده شده است.

عجب روزگاری شده ، دنیا با سرعت تمام در حال صعود است ، به دست آوردن  و پیدا کردن ناپیداهای دیروز ،

اما ما به کجا میرویم با سرعت تمام به سوی سقوط ،

آیا دفاعیه ای برای سقوطمان داریم ،

 آیا خودمان میدانیم به کجا رهسپاریم ،

 آیا آینده ای را برای فرزندان ، برادران و خواهرانمان متصور هستیم ،

در حال ساخت چه هستیم

آماراز رشد سرطانی طلاق صحبت میشود ،

بنگریم که بر ما چه گذشته است شاید نیاز باشد گاهی به جای محکوم کردن دیگران ، به خود هم و آنچه که مرتکبش میشویم هم فکر و اندیشه کنیم ،

شاید با دیدن سقوط بتوانیم خود را نجات دهیم و گرنه سرنوشتمان به جز نابودی چیزی نخواهد داشت حتی اگر امروز هم موفق شویم مسائلمان را درک کنیم برای حل آنان سالها از خود گذشتگی نیاز است . بیائیم دست در دست از سقوط بپرهیزیم که فردا دیر است .

ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – روابط و رفاقت – سی ویک

کلید را به در انداختم بعد از چند روز ماموریت و دور از شهر بودن وارد خونه شدم ،  در و پنجره ها را باز کردم تا هوا کمی جابه جا بشه که سر و صدای خیابون مجبورم کرد  همه جا را ببندم ، استراحتی کردم و به کسری زنگ زدم ، تو مدتی که ماموریت بودم چند باری تماس گرفته بود اما نتونسته بودم باهاش صحبت کنم ،  سلام کرد و گفت به به رسیدم به خیر ، پول تلفنت زیاد میشه  اگر وقت داری بیام ببینمت ، مخالفتی نکردم  و وسایل را جمع و جور کردم و منتظر بودم تا بیاد ………….
روی مبل که نشست نفسی کشید و گفت : دیروز با مهران ، یکی از دوستام چند ساعتی را با هم بودیم بد نبود یک رستوران رفتیم و توی پارک هم قدمی زدیم خیلی وقت بود که ندیده بودمش ،
بچه بدی نبود تو دبیرستان هم کلاسیم بود و دورانی را با هم داشتیم  عاشق خلبانی بود و همش از هواپیما میگفت ، دانشگاه قبول نشد وبالاخره  رفت  آموزش خلبانی را طی سه  سال گذروند.
 حالا داره تمام تلاشش را میکنه تا بتونه استخدام یکی از این شرکتهای هواپیمائی بشه ،
اصلا باور نکردم میدونی  برای این سه سال حدود 40  50 میلیونی هزینه کرده ،
خیلی پر مدعا شده بود همش تو صحبتهاش میگفت وظیفه اشون بوده باید برام هزینه میکردند ،این که کاری نبوده که کردند خیلی بیشتر از اینها باید برام بکنند .  باورش برام سخت بود که چرا اینجوری فکر میکنه .
هر چند نمیدونستم توی این مدت باباش چطور دونسته این مبلغ را تهیه کنه و مهران هم میگفت براش فرقی نمیکنه ، حالا هم براحتی میگفت ببین باید از این بابا کند وگرنه کلاهت پس معرکه است ،
خودشون خواستند که ما باشیم پس همه مسائلش هم مربوط به خودشون میشه .
کسری گفت : اومدم ساکت نباشم و شروع کردم … آخه مهران  من اصلا مثل تو فکر نکردم توی همه دوران دانشگاهم سعی کردم هزینه سرباری براشون نباشم الان هم که درسم تموم شده یک مدت بیکار بودم و بعدش رفتم  تو آژانس و حالا هم که به اصرار بابا  تو مغازه دائی مامان کار میکنم ،
مهران زد زیر خنده و گفت بابا تو کجائی همین الان من تا پول تو جیبی را نگیرم ول کن ماجرا نیستم من تا شغل مورد نظرم پیدا نشد اصلا حاضر نشدم  جائی کار کنم بابا تو خیلی ساده هستی ،
کسری گفت حرفهای مهران  فکرم را مشغول کرد نمیدونستم چی باید بگم . به مهران گفتم : وقتی تو اینطور رفتار میکنی بابا و مامانت هیچی بهت نمیگند ،
زد زیر خنده و گفت همون دیگه میگم ساده ای باور نمیکنی  ، اوایل مجبور بودم سر و صدا به راه بیاندازم اما حالا دیگه خودشون برای فرار از سر و صدای من همون اول قبول میکنند و مسئله حل است
کسری  به من نگاه کرد و گفت هر چقدر بیشتر با مهران صحبت میکردم بیشتر تعجب میکردم  و مهران هم وقتی سکوت من را میدید باز میگفت ببین کسری من فقط  آنچه که وظیفه شان بود، به یادشان آوردم همین و بس .
کسری سکوت کرد و گفت : وقتی داشتم با مهران صحبت میکردم همش فکر میکردم اگر من مثل مهران بودم تو خونه مون چی میشد فکرش را بکن ، حتی تصورش هم نمیشه کرد و زد زیر خنده به بابام بگم تو وظیفه ات اینه که 40  50 میلیونی بدی ، وظیفه ات که برام امکانات تهیه کنی ……………
به یکباره یاد یکی از دوستای قدیمیم افتادم اسمش کوروش بود چند سالی میشه که  ندیدمش  ، قبلا حداقل سالی یکبار به ایران میومد اما الان دیگه …….. حالا فقط با تلفن با هم در تماس هستیم و حال هم را میپرسیم ….
به کسری گفتم : یاد کوروش دوستم افتادم اون هم یک پسر همسن و سال تو داشت شاید کمی بزرگتر از تو ؛ انگلیس زندگی میکنند مهرداد چند سال پیش که بحث تحریم و اینها خیلی جدی نشده بود خیلی ایران میومد یک تاجر تمام عیار بود .
برام جالب بود که تو تموم سفرهاش تنها میومد و وقتی ازش میپرسیدیم چرا تنها میای و ….. پسرت را با خود نمیاری ، میگفت اون خودش دارای فکره من نمیتونم بهش بگم بیا بریم ،
خودش اگر دوست داشته باشه میاد
اصلا نیازی نیست من بهش بگم باورم نمیشد اما وقتی با هم تماس میگرفتند و صحبت میکردند لذت میبردم .
اصلا کوروش  نمیپرسید خب الان داری چیکار میکنی چرا این کار را کردی نباید ……..
وقتی نگاه متعجب من را میدید میگفت من با آرش  قبل از آنکه یک پدر و پسر باشیم دو تا دوست صمیمی هستیم ،
نیازی نیست از هم بپرسیم چون خودمون به هم میگیم ، چیزی برای مخفی کردن از هم نداریم ،
کوروش میگفت : ببین من خیلی آرش را دوستش دارم همیشه میخواهم بهترین ها را براش بگیرم ،
ببین شاید وقتی هم با هم هستیم زیاد صحبت نکنیم اما حتما توی اون ساعتی که قراره با هم  صحبت کنیم میشنیم و گپ میزنیم هیچ دخالتی توی کارهاش نمیکنم هر جا که لازم باشه خودش میاد و مشورت میکنه و من سعی میکنم تو صحبتهام فقط نظرم را بگم و آزادش بگذارم تا خودش تصمیم بگیره  و وقتی هم تصمیم گرفت باهاش هستم تا هدفش را بتونه به انجام برسونه ،
کسری که خیلی متعجب شده بود رو بهم کرد و گفت : اولین باری که میبینم تو هم داری اظهار نظر میکنی ولی این آقا کوروش هم خیلی باحاله ، چطور ممکنه  این رفاقت به وجود بیاد …. خیلی …..
کسری را نگاه کردم و گفتم منم اول اینطور فکر میکردم اما بعد از مدتی دیدم انگار این حالتی که مابین ما است خیلی سخته چون کوروش  و پسرش همینطوری بودند که میبایست میبودند …………..
به کسری نگاه کردم و ادامه دادم  میدونی کوروش میگفت ما انسانها همیشه به دنبال سخت ترین ها هستیم و ساده ترین ها دراختیارمان هست اما از آنها استفاده نمیکنیم ……….
کسری سکوت کرده بود و فکر میکرد ، گفت اگر تونستی با اقا کوروش صحبت کنی ، خیلی دوست دارم با هاش صحبتی داشته باشم چندین سئوال دارم  میشه ……………………

سوانح -یک

سالها در خبرها  و حتی با چشمانمان شاهد اتفاقات ناگواری هستیم که چهره مان را در هم میکند اما بعد از مدتی  به فراموشی سپرده میشود

 شاید این جمله جزئی از ما شده است اتفاقات جزئی از زندگی است.

 براستی چگونه میتوان پذیرفت و چرا باید این گونه اتفاقات بیشتر در این گوشه دنیا پیش آید ،

 وقتی خبرهای حوادث در گوشه ای دیگراز این دنیا را بررسی میکنیم شاهد هستیم به سرعت پرونده هایی قطور برای مقصرین تشکیل و مجرمان در هر پستی که باشند با استعفا و قبول سهل انگاری از همه ملت  عذر خواهی کرده و خودشان را به قانون میسپارند اما برعکس این ادعا  در ایران  است سوانحی به وقوع میپیوند و مقصرین اصلی براحتی از قانون عبور کرده و در پشت پرده مخفی شده و پرونده ها به بخش راکد سپرده میشود و بعد از یکی دو روز که رسانه ها به آن میپردازد به فراموش خانه سپرده میشود و مقامات و مدیران اصلی خطا کار به کار خود ادامه داده بدون آنکه تغییری رخ دهد ،

 صفحه ای را خواهم گشود که در آن به سوانح اینچینی میپردازم و خود به قضاوت مینشینیم که چه کسانی باید پاسخگو میبودند که تا به امروز دمی بر نیاورده اند  

سوانح در بزرگترین بخش صنعتی کشور –صنعت  نفت

جائی که در پایان سال 1389 به عنوان رکورد سوانح در تاریخ  101 ساله خود طی کرد با بیش از 25 تن کشته و بیش از 50 نفر مصدوم به کار خود پایان داد   

رکورد سوانح  !!!!!!      سال 1390 را هم  116 روز از آن طی کرده ایم و اخبار این حوادث هنوز در جریان است

 

پالایشگاه تهران در حین انجام تعمیرات در سوئیچ برق یکی از واحدهای پالایشگاه ، سه نفر از کارکنان این مجموعه پالایشی دچار سوختگی 50 درصد، 30 تا 40 درصد و 10 درصد شدند. ( 23 تیر – 1390) 1*

پالایشگاه تهران کار بلندکردن وزنه شروع شد اما هنوز وزنه چند سانتی‌متر بیشتر از زمین بلند نشده بود که ناگهان بوم جرثقیل قدیمی که توانایی بلندکردن وزنه را نداشت، شکست و به پایین پرت شد. دو نفر  از مهندسان شرکت که کنار کانکس ایستاده بود بر‌اثر اصابت بخش جدا شده جرثقیل، جان‌شان را از دست دادند و 3کارگر دیگر هم به خاطر برخورد قطعات کوچک‌تر به آنها، مجروح شدند.(9 تیر-1390) 2*

پتروشیمی کرمانشاه دو دستگاه كمپرسور در اين حادثه آسيب ديده اند كه البته بر بخشهاي جانبي نيز تاثير گذاشته است،
خوشبختانه اين حادثه خسارات جاني نداشته است،( 7 تیر-1390)3*

 پتروشیمی بسپاران بندر امام در واحد HD  در حالیکه یکی از کارگران برای خالی کردن و نظافت به یکی از مخزنهای پودر حاوی مواد اولیه ساخت پلی اتیلن وارد شده بود، دچار خفگی شد و کارمند ایمنی در حالیکه برای نجات وی به داخل مخزن رفته بود، او هم دچار حادثه شد و هر دو جان خود را از دست دادند. (11 خرداد-1390) 4*

پتروشیمی آبادان حادثه در یکی از واحدها در حین انجام تعمیرات دوره ای به وقوع پیوسته است و به دلیل گاز گرفتگی دو نفر از کارکنان این مجتمع پتروشیمی کشته شده اند. ( 10 خرداد-1390) 5*

پالایشگاه آبادان با بی اعتنائی به نظر کارشناسان و توسط احمدی نژاد افتتاح شد که نتیجه این افتتاح غیر کارشناسانه انفجار و از دست دادن چند تن از کارکنان و مصدومیت 29 تن از کارکنان شد . ( 3 خرداد-1390) 6*

سه رشته خط لوله 56 اینچی انتقال گاز طبیعی ایران در استان قم به دلایل نامشخصی منفجر شده است. مسئولیت اصلی این خطوط لوله انتقال گاز طبیعی از پالایشگاههای جنوب کشور همچون مجتمع گازی پارس جنوبی، پارسیان و فجرجم به استانهای شمال و شمالغربی ایران است.(19 فروردین -1390)7*

قطعا حوادث ذکر شده بالا تنها اتفاقات در مدت زمان سپری شده از سال 1390 نبوده ،ولی کدام پرونده برای مقصرین گشوده شد و چه کسانی پاسخگو بودند و خانواده هایی که دچار این سوانح شدند امروز به چه شیوه ای زندگی سپری میکنند ،

چرا باید جان انسانها بی ارزش شده باشد و از سویی دیگر سرمایه اصلی ایران به بهای ندانم کاری و سو مدیریت از بین برود و کسی هم پاسخگو نباشد

 

پا نوشت :

1*-http://shafaf.ir/fa/pages/?cid=66072

2*-http://www.hamshahrionline.ir/news-139150.aspx

3* –http://www.irna.ir/NewsShow.aspx?NID=30452472

4*-http://www.aftabnews.ir/vdcivvazyt1arw2.cbct.html

5* –http://www.fardanews.com/fa/news/149682

6* –http://www.aftabnews.ir/vdcao0n6m49nuo1.k5k4.html

7* –http://www.khabaronline.ir/news-141645.aspx

ماجراهای کسری یک جوان ایرانی-کوی دانشگاه – سی

هوای گرم تابستون کلافه ام کرده بود و از همه بدتر ماشینم صبح خراب شده بود و مجبور بودم که با تعویض چندین اتوبوس برم خونه .

  اتوبوس به حرکت در آمد نگاهی به کسری کردم راحت وایستاده بود و بیرون را نگاه میکرد گفتم کسری واقعا تو گرمت نیست اذیت نیستی ،

خنده ای کرد و گفت :  باید عادت کنی  ،  اصلا فکرش را هم نکن وقتی داری از گرما کباب میشی به خودت بگو وای چه هوائی اگر گرم بود چی میشد …

نگذاشتم ادامه بودم و گفتم خیلی خب بحث را فلسفی نکن ؛ توضیحت خیلی کامل بود ………………

چند لحظه ای سکوت بین مان سپری شد ، طاقت نیاوردم و گفتم کسری تو گرمت نیست ….  چرا امروز این همه تو فکر هستی … سرش را تکانی داد و گفت : گرما هم شده یکی از اتفاقهای معمول ، بهش اینطور نگاه میکنم که باید اینگونه باشد راه حلی برای فرار از آن ندارم  تحملش میکنم چاره ای برای فرار ازش ندارم میدونی حتی اگر فکری هم براش بکنم چاره ای به جز آنکه باز هم همین را طی کنم ندارم ……

 به بیرون مینگریست ، ادامه داد ، میدونی دیروز یکی  دیگه از دوستای خوبم پرید ، 

پرید یعنی چی ، یعنی رفت ……………  

کسری میون حرفم پرید و گفت نه از اون پریدنها و بعد انگشتان دستش را در کنار هم چسباند و  دستش را از پائین به بالا برد و هو وووووو  …… یعنی از کشور رفت ..

 با سکوت من گفت: حمیدرضا را حدود 13 سالی میشد که میشناسم رفیق باحالی بود ،  اولین بار خونه خاله دیدمش  من اون موقع 11 سال بیشتر نداشتم و اون هم 18 ساله  از اقوام شوهر خاله ام از شهرستان اومده بود دانشگاه قبول شده بود کلی خودش و خونوادش خوشحال بودند که اون دانشگاه قبول شده اونهم دانشگاه تهران ، خوابگاه گرفته بود و بعضی از مواقع میومد خونه خاله ، یادم نمیره تازه که اومده بود  من شده بودم استاد راهنماش هر جا که میخواست بره میومد خونه خاله ، زنگ میزد و من باهاش میرفتم بیرون ، ………..

تا اینکه ،  توی تایستون بود و من شب خونه خاله مونده بودم  . آخه اونموقع  خاله ،   شوهرش از دنیا رفته بود و بچه هاش هم که خارج کشور بودند و اون تنها بود یادم نیست ساعت چند بود اما توی رختخواب پهن شده بودم و کتاب میخوندم  ، که صدای زنگ خونه به صدا در اومد ، تعجب کرده بودم اون موقع شب کی میتونست باشه ، بلند شدم  که خاله هم خواب آلود در را باز کرد ….. حمیدرضا اینموقع شب اینجا چیکار میکنی ، بیا تو …. تا اسم حمید را شنیدم از اتاق بیرون اومدم ، باور نمیکردم حمیدرضا صورتش مثل گچ سفید شده بود و  میلرزید ،

 خاله فریاد میزد چی شده حمیدرضا ساکت میلرزید ، از توی اتاق  یک پتو پیدا کردم  و خاله هم لیوان آب قند را داد دستش ،

کسری نفس عمیقی کشید و به بیرون نگاه کرد و با صدای ایستگاه انقلاب  به خودش اومد و ادامه داد : حمیدرضا کمی حالش جا اومد و خاله هم دیگه آروم ازش میپرسید حمیدرضا چه اتفاقی افتاده …….

حمیدرضا هر بار که میومد شروع به صحبت کنه میزد زیر گریه ………..

خاله  باز هم آرومترش میکرد و با انگشتاش اشکهایش را پاک میکرد و میگفت پسرم هیچی نیست بگو ، …….

 لحظات خیلی سختی بود ….. دیگه حمیدرضا به حرف اومد توی خوابگاه با بچه ها خوابیده بودیم که به یکباره صدای فریاد و  شکسته شدن همه چیز از خواب پریدم ،

اوضاعی بود بچه ها هر کدوم به یک طرف میپریدند ، و میگفتند  حمله کردند مواظب باشید ، خاله بچه ها از روز قبل تظاهرات میکردند و بیانیه میدادند ……………… .

 دیگه بچه ها نمیدونستند چیکار کنند ، من هم وسط اتاق بودم و نگاه میکردم که ایوب در را باز کرد و فریاد میزد پشت در را محکم کنید نگاهش کردم صورتش خونی بود و  یک دستش از آرنج ول بود .

شاهین پنجره را باز کرد و گفت از اینجا هم که نمیشه فرار کرد و دو طبقه ارتفاع ،

 صدای شکسته شدن در و فریاد افرادی که پشت در بودند توی یک لحظه دیگه نفهمیدم چی شد فقط دیدم یک نفر در یک قدمی رسیده و محکم تو صورتم زد  تا اومدم حرفی بزنم ضربه بعدی را هم خوردم دیگه گیج شده بودم و با لگدی که بهم زد پرت شدم ،

شاهین خودش را بهش رسوند و فریاد میزد برا چی میزنی ؛ چرا …. که یک نفر دیگه  سر رسید و گردنش را تو دستش گرفت و شروع به زدنش کرد و ایوب به زور خودش را به دیوار رسوند  و همه جا تاریک شد …..

 صدای شکسته شدن شیشه و ریختن کتابها را میشنیدم و به زور خودم را به بیرون رسوندم تو راهروها همه جا در هم بود و صدای فریاد از همه جا شنیده میشد و به سرعت فرار کردم ………….. 

خاله تشکی را آورد و با کمک من حمیدرضا دراز کشید ………………….

کسری گفت : بعد از آنروز تا مدتها حمیدرضا مشکل پیدا کرده بود …. دیگه با هم خیلی دوست بودیم …درسش هم تموم شد تو یک کارخونه خودروسازی مشغول کار بود ،

یک فعال اجتماعی شده بود … تا دو سال پیش  که همش تو خیابون بود …..

 با اصرار نامزدش که میگفت ما دیگه نمیتونیم اینجا بمونیم …………

حمیدرضا میگفت نباید اینطور میشد اما چند بار برای تحقیق اومدند سرکارم ، من دیگه اون جوون ساده نیستم امروز به دنبال  عادت کردن نیستم دیگه نمیتونم تحمل کنم ………………….تا کارهاشون درست شد…….

به شانه کسری ضربه ای زدم و صورتش را به سمت من برگردوند … چشمهاش سرخ بود .. گفتم کسری رسیدیم باید پیاده بشیم … کسری نگاهی کرد و گفت آره باید عادت کنیم به همه چیز نه ،ولی …………………………….