ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – جداسازی-بیست وهشت

کسری گفت ایندفعه دیگه واقعا جات خالی بود نبودی ببینی …….. چی شد دیشب یک جنگ تمام عیار تو خونه شکل گرفت ، اینقدر با هیجان میگفت که من فقط سعی کردم بهش نگاه کنم و هیچ نگم تا صحبتش تموم بشه ……

آره دیشب آریان  نوه خاله  ،مهمان تازه از خارج برگشته را با اصرار مامان به اتفاق آقا بیژن پسرخاله و خاله ومامان بزرگ  برای شام اومدند خونه مون …..

بابا هم مطابق معمول دیر رسید همون که از در وارد شد قیافه اش بقول معصوم خواهرم نورانی شده بود و حالتش مشخص بود که سخنرانی حاج آقا تو مسجد خیلی اثر گذار بوده  همین که وارد شد اول از همه   به معصوم نگاهی کرد و گفت این چه قیافه ای که درست کردی برای خودت مگه نمیبینی یک اجنبی تو خونه زشته دختر حیا کن ،

 معصوم آب دهنش را قورت داد و نگاهی به خودش کرد و گفت بابا من که روسریم سرم هست شلوارم  و پیراهن بلند هم که پوشیدم چه اشکالی داره ،

 بابا خودش را جمع و جور کرد و تسبیحش را جابجا کرد و گفت این حاج آقا همش میگه باید با خشونت رفتار کرد این جونها هیچی سرشون نمیشه ، صداش را محکم کرد و گفت برو چادر سرت کن همین که میگم ،

 معصوم  به اتاقش رفت  و بابا که انگار اثرات مسجد هر لحظه بیشتر میشد و در خودش احساس پیروزی میکرد  بدنش را محکمتر کرد و به اتاق پذیرایی اومد با دیدن مهمانان سلامی و کرد و روی مبل نشست ، هنوز لحظاتی نگذشته بود که معصوم با  چادر وارد شد و گوشه ای نشست ،

 مامان بزرگ با دیدن معصوم ، صحبتش را قطع کرد و گفت دختر این چیه به سرت کشیدی شدی هم سن و سال من ……….. که بابا الله اکبری  گفت : حاج خانوم عیب داره چقدر راحت بهشت را فروختی بابا بگذار حداقل تن ما فردا تو گور نلرزه ، الان اگر ولشون کنی فردا که نیستیم چه ها که نکنند ،

 آقا بیژن که ساکت بود نگاهی به بابا کرد و گفت حاجی در مورد دختر ت داری میگی این حرفها صحیح نیست ، که بابا گفت خوبه، شما بچسبید به همون مملکت غربیتون و ما را به حال خودمون رها کنید من نمیدونم چه اصراری دارید که فرهنگ اجنبیها را به ما یاد بدید ،

 به قول آخوند مسجد هر چی هست زیر سر شما خارجیها است ،

 در همین حال و هوا بود که انسی خواهر کوچکم  که یک دستش عروسکش بود و دست دیگرش تو دست آریان وارد شد حیرت کرده بودم دامن گل گلی کوتاه خیلی خوشگل با موهای بسته شده دو طرف ، آقا بیژن و مامان بزرگ با دیدنش  دستی زدند … که صدای بابا همه را ساکت کرد حاج خانوم اینها چیه تن این بچه کردی ، سوختم ، آتش گرفتم ……

 مامان که به سرعت از آشپزخونه بیرون اومده بود با دیدن انسی دستش را گرفت و سریع بردش ، آریان هم که هاج و واج به اطراف نگاه میکرد و نمیدونست چیکار کنه …. و با اشاره من آروم کنار من نشست ، بابا که کمی آروم شده بود با خودش اما بلند بلند میگفت این حاج آقا درست میگفت باید ……

 بیکباره نگاهی به معصوم کرد و انگار که چیزی یادش افتاده باشد اخم کرد و گفت : معصوم توی این دانشگاهت پسر و دختر با هم هستید آره ، وای که  همه اینها را میدیم و نمیفهمیدم تا این حاج آقا امشب گفت و من را به یاد خودم انداخت سرش را بالا گرفت و گفت معصوم تا تکلیف این دانشگاه مشخص نشه و از پسرها جدا نشید حق رفتن به دانشگاه را نداری میفهمی میمونی توی همین خونه ،

 نتونستم جلوی خودم را بگیرم و خنده  کردم که بابا گفت به حساب تو هم میرسم  گفتم بابا آخه الان که دیگه دانشگاه تعطیل شد رفت تا دو سه ماهه دیگه . بابا که میخواست کم نیاره گفت همین که گفتم حرفم یکی است هر چی هم بگید همینه که هست …………..

  آریان که تا اونموقع ساکت بود به یکباره گفت آقا  من نمیفهم چرا اینقدر شما تلاش دارید همه چیز را با شدت و قدرت به انجام برسانید ، کمی جابجا شدم که بابا نگاهم و کرد و گفت : تو پاشو برو انورتر بشین هر جا فتنه هست سر تو هم همونجا ست نگاهش کردم  ……

 آریان گفت : ببخشید من با شما صحبت کردم چرا دوست دارید به یکی دیگه حرف بزنید ، بابا  گفت آقا من با شما حرفی ندارم شما که از فرهنگ ما چیزی سر در نمیاورید چرا اظهار نظر میکنی ،

به آریان نگاهی کردم و آروم گفتم  آریان بیخیال این دوزه صحبتهای مسجد خیلی بالا بوده بابا کم آورده دنبال بهونه داره میگرده ……………..

 بابا گفت : کسری مگه من با تو نیستم تو هم دیگه از فردا نبینم از این شلوار تنگای جنی بپوشی ، دیگه دوران خوشیحات به سر اومد ، بازم دست این حاج آقا درد نکنه که به فکر آخر و عاقبت ما هستند و از فردا جلوی همتون را میگیرند ، گفتم : بابا  این هم شد تحریم بعدی ،

 آقا بیژن نگاهم کرد و گفت : تحریم چیه نمیفهمم ….. نگاهش کردم و گفتم : آقا بیژن تو خونه ما که ماهواره پاکسازی شد و اینترنت جمع آوری گردید و حالا هم که دست به پوششیدن ما گذاشتند ، آریان با تعجب گفت : یعنی همه این اتفاقها اینجا افتاده ………. که مامان بزرگ گفت : حاجی  کمی آروم آخه اصلا بچه های تو چه نیازی به این حرفها دارند برو خدا را شکر کن که بچه های …………..

 بابا گفت من نمیدونم شماها چی میگید شماها انقدر مسجد نیومدید که یادتون رفته مسلمونی چیه ، …………..

 با صدای مامان و معصوم که میگفتند شام حاضر هست همه ساکت شدند و بابا از مبل بلند شد و با دست اشاره کرد و همه به بیرون اتاق رفتیم ……….

 همینطور که مامان و خاله اشاره میکردند تا همه سر سفره بنشینند  آریان ایستاده بود و نگاه میکرد که  بابا نگاهی بهش کرد و گفت بچه  چرا ایستادی که آریان لبخندی زد وگفت منتظر بودم ببینم این طرح جداسازیتون شامل این سفره هم میشه یا نه ………… دیگه نتونستم تحمل کنم با تمام وجود شادان شدم  و به بابا نگاه کردم همینطور دور و برش را نگاه میکرد وتمام صورتش فشرده شده بود ..  

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: