ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – گفتمان-بیست و هفت

ساعت را نگاه کردم 10 دقیقه دیگه وقت داشت که بیاد ، به روزنامه ها و مجلات  دکه روزنامه فروشی  نگاه میکردم ، با صدای سلام برگشتم ، کسری بود خنده ای کرد و گفت : دنبال چیزی میگردی  همشون یک جور مینویسند ، از دکه روزنامه فروشی چند قدمی دور شدیم گفتم چه خبر ، خنده ای کرد و گفت هیچی نگو که خیلی خبرها است جات خالی دیروز یک میز گرد حسابی با آریان و اشکان و امیر رضا داشتیم ،

نگاهش کردم و گفتم بدون من ، اخه بی معرفت مگه قرار نبود که من هم باشم ، نگاهم کرد و گفت اول اینکه دقت نمیکنی ، دوم گفتم میز گرد ، سوم خب وقتی میگم میز گرد یعنی جایی باید تشکیل شده باشد که سربسته باشد ، و آخرش جلسه خونه مامان بزرگ بود .

نگاهش کردم و گفتم اونجا چرا  نگاهی به اطراف کرد و گفت دفعه اول بود و خاله هم که خیلی وسواس داشت و نگران نوه اش بود پیشنهاد داد با دوستام بریم خونه اشون که با مخالفت من و نظر مامان بزرگ با بچه ها رفتیم اونجا .

من هم اول رفتم دنبال آریان و گشتی زدیم و رفتیم خونه مامان بزرگ تا دوستام رسیدند ، اما میدونی خیلی جالب بود تو خیابان آریان با دقت به اطراف مینگریست و بعضی مواقع  هم کامل تعجب میکرد و به من نگاه میکرد و میگفت یعنی چی این کار الان چه معنی دارد .

من هم بهش میگفتم بابا تو چقدر با ما فرق داری اینها همه کارهای روزمره ماست ، مثلا گیر داد چرا مردم اینقدر عصبانی  هستند ، دائم بر سر هم داد میزنند ، نمیفهم چرا پدر و مادر ها اینقدر با بچه هاشون بلند حرف میزنند ،

همش بهش نگاه میکردم و میگفتم بابا عادت میکنی تو فرق داری اما راضی نمیشد و به همه نگاه میکرد و میگفت کسری ببین انگار باید یک طوری به اجبار همدیگر را تحمل کنند مگه میشه اینجوری بود ،

دیگه کلافه شدم هیچ جوابی نداشتم میخواستم بگم ……………  اما سکوت میکردم . دیگه خودش هم فهمید گفت ببین کسری تو هم مخفی میکنی  اخه چطور ممکنه …………………………..

به خانه که رسیدیم به مامان بزرگ کمک کردیم که وسایل را آماده کنه ، مامان بزرگ چادر سرش کرد و گفت میخوام برم  خونه همسایه یک سری بزنم ،

من فهمیدم که میخواد ما راحت باشیم که آریان گفت مامان بزرگ مگه شما نگفتید دوست ندارید جائی برید پس الان کجا …….

مامان بزرگ لبخندی زد و دیگه نتونست و گفت : آخه میخواستم مزاحم شما نباشم ، که آریان خندید و … اگه فکر میکردم شما مزاحم هستید خودم از اول بهتون میگفتم ………..

با اومدن اشکان و امیر رضا جمع تکمیل شد اول شروع کردیم به کلی شوخی  و خاطره گفتن ،

 مامان بزرگ هم ساکت نشسته بود و گاهی لبخندی میزد ، نمیدونم چی شد که اوج شوخیهامون بود  به یکباره اشکان که بلند بلند میخندید صداش گرفت و شروع به سرفه کرد و مامان بزرگ لیوان آب را آورد و اشکان کمی آب خورد .. مامان بزرگ گفت خدا ازشون نگذره ، اشکان پسرم تو هنوز بهتر نشدی . …….

با این جملات آریان گفت ببخشید مگه چیه شده مامان بزرگ ، چرا اینطوری گفتی به همدیگر نگاه کردیم و مامان بزرگ با گوشه چادرش صورتش را پاک کرد …….. که اشکان رو به همه کرد و گفت خب دیگه از چی بگیم … آریان زل زده به مامان بزرگ و مستقیم بهش نگاه میکرد ،

امیررضا گفت : اشکان از دو سال پیش تاکنون  چندین بار کتک خورده و بارها گاز فلفل تنفس کرده اونهم بشدت زیاد ، یک مشکل تنفسی پیدا کرده که البته الان خیلی بهتره ….

آریان  نتونست خودش  را کنترل کنه و گفت اشکان تو از اونهای بودی که تو خیابون بودی و شعار میدادی ، بابا  خیلی صحبت میکرد وفیلم ها را میدیدیم و میگفت این انسانها خیلی بزرگ هستند با قلبهاشون دارند مبارزه میکنند ببین هیچ سلاحی ندارند اما تو خیابون هستند تا حقشون را بگیرند ،  اشکان تو خیلی شجاع هستی .

اشکان به آریان نگاهی کرد و گفت نه واقعا من در برابر خیلی از دوستام که مردانه می ایستادند خیلی ضعیف بودم من خیلی جاها میترسیدم و چند گام عقبتر میایستادم اما اونها با تمام وجود  ایستادگی میکردند ،

امیر رضا گفت : آریان تو شاید فیلمهاش را دیده باشی ولی ما از نزدیک درگیر بودیم و همه چیز در جلوی چشمانمان میگذشت ، می دیدیم که چطور کتک میزدند ، و تیراندازی میکردند .

کسری ادامه داد : آریان فقط به ما نگاه میکرد و با خودش فکر میکرد ،  و بعد گفت : من فکر کنم مثل شما شهامت نداشتم که اینکارها را بکنم ، نگاهی بهش کردم و گفتم آریان یک حرفی میزنم و هیچ جا نباید به زبانش بیاری ،

امیر رضا و اشکان که فکر کنم متوجه شدند ، سریع گفتند نه کسری نگو که دیگه کار از کار گذشته بود و گفتم ما همه با هم بودیم و اینجا مقرر بود و همه با هم میرفتیم ، …….

مامان بزرگ سینی چای را آورد که آریان بهش نگاهی کرد و گفت یعنی مامان بزرگ شما هم بودید ، مامان بزرگ جا خورد و گفت کجا بودم پسرم که با نگاه امیر رضا و اشکان فهمید که من قضیه را لو دادم خنده ای کرد و گفت نه مادر من فقط میخواستم مواظبشون باشم ؛ که اشکان خنده ای کرد و گفت البته سعی میکرد مواظب همه باشه چندین بار بچه ها را زیر چادر خود میگرفت تا از باتون مامورها در امان باشند ……………….

کسری گفت : آریان فقط نگاه میکرد  و گوش میداد ……. وقتی  بچه ها رفتند آریان گفت میخواهم همه دوستات را ببینم ،  مامان بزرگ زد زیر خنده و گفت : انوقت مجبوری حالا حالا ها اینجا باشی چون این کسری خیلی دوست داره تو که نمیدونی …………………………….

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: