ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – مهمان – بیست و پنج

در کارخانه بودم که تلفن روی میزم زنگ خورد از نگهبانی بود گفت آقایی آمده شما را ببیند …… میگند آقا کسری هستم ، خنده ام گرفت و گفتم آقا محمودی ایشان میگند آقا کسری یا شما  ، که آقای محمودی با لحنی جدی تری گفت نه آقا ایشون خودشون گفتند .
تعجب کردم خیلی وقت بود که کسری سرکارم نیامده بود ، منتظر شدم ، به ساعتم نگاهی کردم  یک ربع دیگه کارم تعطیل میشد، از اضافه کار و… هم که خبری نبود مدتها است که باید سر ساعت بیایم و بریم ،
صدای سلام  ، باعث شد که افکارم پاره شود کسری بود مثل همیشه شاد و خنده رو ، جلو آمد و گفت : گفتم بیام تا یک مسیر را با هم باشیم ؛ نگاهش کردم و آرام با  جمع کردن وسایل  ،  کامپیوتر را خاموش کردم ….
سوار ماشین که شدیم کسری گفت نمیشه دست از سر این رنو 5 برداری بابا همه دیگه آخرین مدل ماشین سوارند و تو هنوز رنو سوار ………………….
به کسری گفتم چه خبر ،
گفت نمیدونی یک اتفاق جالب افتاده ، اجازه نداد که دیگه حرفی بزنم و ادامه داد: گفتم خاله منیرم و مامان بزرگ تو فامیل با بقیه فرق دارند ، سرم را تکان دادم ، که کسری گفت : آره خاله ام یک پسر و دختر داره که هر دو سالها هست که خارج از کشور زندگی میکنند دخترش آمریکا است و پسرش کانادا .
هر چند وقت یکبار هم خاله جان میره برای دیدن بچه هاش ، آخه اونها خیلی دیر به دیر میاند ایران مثلا خود پسرخاله ام فکر کنم خودش حدود 8 سال پیش اومد و زن وبچه هاش 15 سالی میشه که نیومدند ، هیچی دیگه از یکهفته پیش پسرخاله با پسرش آریان اومدند ایران .
پریشب خاله جان همه فامیل را به توصیه مامان بزرگ دعوت کرد بیان خونه شون ، هیچی دیگه همه اومده بودند حتی دائی جان مامان هم با بچه هاش اومدند ، همه فامیل بودند و خاله جان هم سنگ تمام گذاشته بود و جالبتر اینکه اولش همه فامیل جمع بودیم و آقا بیژن پسرخاله و پسرش آریان نبودند ، آقا بیژن آریان را برده بود که شهر را نشان دهد آخه حدود 6 یا 7 سالی بیشتر نداشت که  ایران آمده بود ، آقا بیژن هم که فکر نمیکرد شهر انقدر شلوغ شده باشد تو ترافیک گیر کرده بود ،
وقتی رسیدند همه فامیل به یکبار دوره شان کردند و مراسم روبوسی شروع شد و همه هم هیجان زده شده بودند و آریان هم فقط نظاره میکرد و متعجب به اطراف مینگریست و با فارسی  که با تلاش سعی میکرد کلمات را صحیح ادا کند به همه جواب میداد وقتی که دو سه تا از فامیل صورتش را میبوسیدند گفت ببخشید من بوس شما را دوست ندارم ،  خاله جان پرید وسط معرکه و توضیح داد آریان خیلی ما را نمیشناسد ،
دیگه همه دور هم جمع شده بودند و صحبتها گل انداخته بود ، آرام آرام خودم را نزدیک پسرخاله کردم و نگاهش کردم و گفتم  سلام کسری هستم پسرخاله که انگار تازه من را بیاد آورده باشد خنده ای کرد و به آریان گفت کسری را یادت هست دفعه قبل رفتیم رودخونه نزدیک بود جفت تون را آب بره و زد زیر خنده ،
آریان دستش را جلو آورد وگفت سلام …….
همان جا مابین آقا بیژن و آریان نشستم ، بحث های جدی آغاز شده بود و دائی جان مامان دیگه به هیچ کس اجازه صحبت نمیداد و رو به آقا بیژن میگفت ما که نفهمیدیم تو و خواهرت یکهو چتون شد که سر به دیار غربت زدید آخه اینجا چی کم داشت که رفتید پیش یک مشت ….. لا ال……. ، نمیذارید دیگه . بابا میومدید تو همین مملکت خودمون دست تون را میگرفتیم و کاری براتون محیا میکردیم بابا اون خواهرت الله اکبر باید بره دیار کفر تازه اونجا هم با یک بی دین و ایمون اونوری ازدواج کنه ……….
خاله جان پرید وسط بحث و گفت خان داداش کوتاه بیا اینای که تو میگی مال سالها قبله هست ، احساس کردم آریان به حرکت در آمد ، اول آرام و بعد خیلی دقیق گفت ببخشید آقا من شما را نمیشناسم میشه لطف کنید خودتون را برای من معرفی کنید  . هنوز جمله آریان تمام نشده بود که دامادهای دائی جان خنده ای کردند و گفتند بابا فارسی را هم که به زور بیان میکنه ،
دائی جان صدایش را صاف کرد و گفت بچه جان من دائی مامان بزرگت هستم ،
آریان دوباره ادامه داد پس خیلی هم فامیل نزدیک نیستید شما ، آخه طوری صحبت کردید که من احساس کردم شما باید خیلی خیلی به ما نزدیک باشید که درموردمون اینگونه سخن میگوید ، ……………….
در همین موقع معصوم و چند تا دیگر از دخترای فامیل که تو آشپزخانه مشغول بودند بیرون آمدند و با دیدن آقا بیژن به سمت ما اومدند و سلام کردند و من هم معرفیشان کردم که با دیدن آریان به سمتش رفتند  ، اون هم دستش را به سمت معصوم دراز کرد ، که فریاد وامصیبتای دائی جان به هوا خواست ،  همین دیگه وقتی میگم میرن اونور همینطوری میشه دیگه محرم و نامحرم نمیفهمندد ،
بابا جان هم وارد معرکه شد و چهار تا بد و بیراه به معصوم گفت ، معصوم هم بی صدا  رفت ، که اینبار آقا بیژن گفت  دائی جان ببخشید شما انگار متوجه نیستید به هر حال آریان با یک فرهنگ دیگه بزرگ شده قصد بی احترامی که نداشت شما هم آرام باشید ، حواسش نبود فکر نمیکنم نیاز باشد اینگونه صحبت بشود .
دائی جان گفت ببین این هم جواب ما …….
آریان باز مودبانه گفت ببخشید آقائی که هنوز خودتان را معرفی نکردید من از فرهنگ شما مطلع هستم و وقتی هم داشتیم میومدیم ایران ، مامان باز هم برام گفت اما فکر میکردم شاید این مسائل دیگه مال خیلی پیش بوده ،
بابا هم که استاد این لحظات هست به یکباره گفت اتفاقا دائی جان هم همین را میفرمائید شما ها فکر کردید که این سنن مربوط به گذشته هاست نه خیر این قوانین ما هست و عوض ناشدنی و جز دینمان است اگر مامانت بهت یاد نداده حداقل الان یاد بگیر .
آقا بیژن اومد حرفی بزند که آریان گفت من گفتم که آداب شما را میدانستم شما از آدابتون میگید ولی اول اینکه پس چرا پشت سر عمه صحبت میکنید اون که اینجا نیست جوابتون را بده و دوم اینکه قوانیتون مال خودت شما است چون شما اونها را دوست دارید ولی ممکنه کس دیگری دوست نداشته باشد اونها را ، و من هم فکر میکنم بی احترامی نکردم .
به چهره دائی جان و بعد بابا نگاه کردم هر دو کاملا سرخ شده بودند و تا لحظاتی قبل صدای صحبتهای در هم همه به گوش میرسید اما همه جا را سکوت گرفته بود ،
دور تا دور سرم را چرخاندم  سکوت بود …………………
کسری گفت داشتم کیف میکردم دوست داشتم همون جا آریان را بوس کنم اما فقط نگاه میکردم که به یکبار صدای بابا به خودم آورد بازم تو اونجا چیکار میکنی هر چی هست زیر ……………..  به بابا نگاه کردم و تو دلم گفتم بازم کم آوری کمپرسی خاکت را رو من خالی کردی …………
کسری ادامه داد  سفره شام تازه جمع شده بود  همینطور نگاهم به آریان برخورد کرد
و با خودم گفتم : چرا اون با ما فرق دارد ،
چطور میشه اون میتونه راحت حرفش را بزنه ،
چه کسی بهش اجازه داده که میتونه اظهار نظر کنه ،
چطور میشه در همه این گفتگو یک بار هم آقا بیژن دخالتی نکرد و سکوت کرد و حتی وقتی اومد حرفی بزنه با صحبت آریان سکوت کرد ……….
همه مخم را سئوال پر کرده بود به آقا بیژن نزدیک شدم و به آریان گفتم بی خیال من گوشم پر شده از این حرفها
و بعد گفتم آقا بیزن اگر اجازه بدید از فردا میام دنبال آریان و باهم گشتی میزنیم و با دوستانم آشناش میکنم و شما هم به کارهای دیگرتون برسید و آقا بیژن لبخندی زد و گفت مگه من را دعوت میکنی که با من صحبت میکنی ، آریان زنده و حاضر به خودش بگو متعجب به آریان نگاه کردم و جمله ام را تکرار کردم ، آریان لبخندی زد و گفت اوکی عالیه ،
خوشحال شدم  ………..
کسری گفت تو هم دوست داری آریان را ببینی میخواهم باهاش یک بحث باحال داشته باشیم  موافقی ………….

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: