ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – نامه برای …….- بیست وشش

کسری ادامه داد علی آقا از همسایه های قدیمی محله است اون در خونه ای که از پدرش به ارث رسیده زندگی میکند ، احمد رضا پسرش  11 ،12 سال بیشتر ندارد بیشتر اوقات با یک توپ سرکوچه وایستاده  و مشغول بازی است …. گاهی اوقات هم که میبینم تنها است دو سه تا توپ براش میزنم و کلی کیف میکنه ، پدرش علی آقا توی مناطق جنوبی ایران کار میکنه چند وقتی است که رفته عسلویه . ….

علی آقا قبلا یک زیر پله ای کوچک داشت که در آن کارمیکرد ، و آنوقتها حضور علی آقا تو کوچه صدای موتور هوندای قدیمیش که یک لوله گیر بزرگ پشتش آویزان بود مشخص میشد و از صبح تا شب کارش این بود که از این خانه به خانه بعدی خلاصه هر کاری از دستش برمیامد انجام میداد….. نمیدونم چی شد که اول اومدند مغازه اش رابستند…. علی آقا هم یواش یواش کارش کم شد …. بعد یک مدت دیگه دیده نشد و توی مسجد همسایه ها فهمیده بودند که علی آقا بدهی بالا آورده و به توصیه یکی از دوستانش برای جبران بدهی ها و خرج خونه سر از جنوب در آورد ………….. علی آقا بجز احمد رضا دو دختر بزرگتر داره که یکی دانشجو  و بعدی هم محصل  و احمد رضا کوچکترین آنها هست  ……………………

کسری نگاهم کرد و گفت : دیروز احمد رضا مطابق معمول سرکوچه بازی میکرد من هم عجله داشتم که زودتر برم خونه خاله و با آریان برم بیرون که احمد رضا توپش را به سمتم شوت کرد با یک ضرب توپ را برگردانم به سمتش و با دست بهش اشاره کردم که میخواهم برم اما اتفاقی نگاهم به صورتش افتاد به نظرم خیلی غمگین میرسید نزدیکتر شدم بهش گفتم احمد رضا چیزی شده چرا اینقدر ناراحتی …….. احمد رضا نگاهی بهم کرد و گفت : هیچی …. و سرش را انداخت پائین …. به ساعتم نگاهی کردم زیاد وقت نداشتم با دستم پیشونیم را مالیدم و احمد رضا را نگاه کردم دیگه نتونستم گفتم احمد رضا بیا بگو ببینم چی شده که اینقدر ناراحتی ……….. احمد رضا نگاهم کرد ……… چشمانش بیکباره پر اشک شد .. دیگه نمیتونستم تحمل کنم …احمد رضا چی شده اتفاقی افتاده و اشکهای احمد رضا سریعتر شد و سرش به شدت تکان میخورد با دستام سرش را گرفتم و گفتم میخوای بریم خونه ……….. که سریع با دستش صورتش را پاک کرد و گفت نه چیزی نیست … لحظاتی سکوت کرد و بعد دستش را تو جیبش کرد و کاغذی را در آورد و گفت دلم خیلی تنگ بابا شده از تعطیلات نوروز که رفته هنوز برنگشته حدودا میشه 80 روز که رفته ، نگاهش کردم و گفتم خب اشکالی نداره میاد به زودی که احمد رضا گفت : تو که نمیدونی بابا همش زنگ میزنه و با مامان صحبت میکنه ، مامان صداش را پائین میاره و یواش میره تو اتاق باهاش صحبت میکنه نمیدونم چی میگن ولی همش میگه پول دیگه نداریم ……..

کسری نفسش را آزاد کرد و گفت : احمد رضا میگه : خواهر بزرگم اومده بود و به مامان میگفت مامان پول دانشگاه دیر شده و مامان بهش میگفت یک کم صبر کن  بابا سه ماهه حقوق نگرفته مگه نمیبینه حتی مرخصی هم نمیاد میگه پول نیست که بیام ……

احمد رضا کاغذش را که داخل مشتش محکم گرفته بود به سمتم دراز کرد و گفت نامه براش نوشتم ببین ، کسری گفت کاغذ را از دستش گرفتم …. بعد کسری کاغذ تا شده ای را به من داد  باز کردم و نوشته درشت و خوانا نوشته شده بود  :

سلام بابا حالت چطوره میدونی چند روز هست که نیومدی خونه خیلی زیاد هست 80 روز میشه ، بابا یاد اون روزها که همش میومدی غروب با موتور منو میبردی و یک دور میزدیم و همش میگفتی احمد رضا سعی کن درس خون بشی تو باید یک کسی برای خودت باشی تو باید پیش خونواده موفق باشی ، بابا اون موقع من خیلی نمیفهمیدم چی میگفتی ، همش میگفتم بابا داره من را میپیچونه تا بستنی نخره و همش از دستت ناراحت بودم ، تابستان که میشد هممون را سوار موتور میکردی و میگفتی بریم امامزاده داود ، وقتی میرسیم اونجا مامان همش گریه میکرد و دستاش را گره میکرد و میگفت امامزاده به ما سلامتی و پول به اندازه بده ، بابا هیچ وقت نفهمیدم چرا هیچی نشد و تو رفتی …  بابا چرا بهت پول نمیدند مگه تو کار نمیکنی آخه تو کتابی که خاله برام گرفته بود نوشته حق کارگر را باید قبل از آنکه عرقش خشک شود داد اما بابا تو همش میگی اونجا انقدر گرمه که همش عرق میکنی و همیشه لباسات خیس خیس هست پس برای همینه که بهت پول نمیدند . بابا من که چیزی نمیخواهم دیگه به آبجی زهرا هم میگیم دانشگاه نره ، اونوقت دیگه پول کم میخوایم و تو هم مجبور نیستی بری ، آخه بابا همش بهت فکر میکنم یاد اوندفه که اومدی و دستات همه سوخته بودند گفتی : دستکش تقلبی دادند ، من نفهمیدم مشغول کار بودم و که مذابها ریخته بود تو دستکشهام ، بابا آخه همش فکر میکنم چطوری تو توی آفتاب توی لوله میری و میگی کار میکنم ، من ظهر دست زدم به لوله ها که گوشه حیاط ریخته دستم سوخت و بعد هر چی نگاه کردم نفهمیدم تو چطوری میتونی بری توی لوله هه .

دیگه نتونستم بخونم احساس خاصی داشتم و به کسری نگاه کردم ، کسری گفت نامه را گرفتم و گفتم برای پدرش میفرستم و کسری ادامه داد : احمد رضا ساکت شد و گفت نامه را برای بابا میفرستی نمیخواهم مامان و آبجی هام بفهمند آخه بابا گفته من مرد خونه هستم نمیخواهم بفهمند که من گریه کردم و برای بابا نامه نوشتم

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: