ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – گفتمان سبز-بیست وچهار

سر درد شدیدی داشتم گوشیم را برداشتم، با  محل کار تماس گرفتم…… سلام خانم ، امروز ناخوش هستم نمیتوانم بیام ، آره اگر بهتر شدم سعی میکنم خودم را برسونم مرسی و ممنون . …..
لحظاتی با خودم در گیر بودم و فکر میکردم اگر برم و بخوابم شاید بهتر شوم ، …………..
با صدای زنگ پریدم ، اخه کی میتونست باشه با خودم فکر میکردم اگر از سر کار باشند چند تا حرف بهشون بزنم تا حساب کار دستشون بیاد …..
گوشی را برداشتم و حتی حوصله نگاه کردن به شماره را نداشتم ، صدای کسری کاملا هوش و حواسم را سر جاش آورد ، سلامی کرد و گفت : زنگ زدم کارخونه گفتند ناخوشی نیومدی ، حالت چطوره دیگه اجازه نداد که چیزی بگم ،
خودم را اماده کرده بودم که چند تا حرف نثارش کنم اما فقط گوش کردم و ادامه داد : میخواهی بیام پیشت ازت پرستاری کنم ، میدونستم که داره میگه میخواهم بیام . مخالفتی نکردم با آنکه هنوز سردردم شدید بود خونه را جمع و جور کردم  و منتظر شدم ……….. با صدای زنگ درب آپارتمان را باز کردم ، کسری سلام کرد ……..
پارچ آب خنک و لیوانها  را روی میز گذاشتم ، سعی میکردم خودم را متمرکز کنم و هر چند لحظه دستی به پیشونیم میکشیدم و شقیقه هایم را فشار میدادم . کسری نگاهم میکرد و میخندید ، سعی میکرد به قول خودش انرژی درمانی کند ..   و به یکباره گفت میدونی دیروز با اشکان قرار داشتم و منتظر بودم که بیاد میخواستیم یک دوری بزنیم ،……
کسری گفت :سر خیابان  نزدیک ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم  احساس کردم چیزی به پشتم برخورد کرد خودم را حرکت دادم فکر کردم حتما چیزی از درخت پائین افتاده ،
لحظاتی گذشت تا دوباره احساس همان ضربه را کردم اینبار بدون آنکه بر گردم دستم را به کمرم رسانم و حرکت دادم چیزی نبود اما بلافاصله دوباره ضربه بهم وارد شد سریع برگشتم با خودم گفتم حتما اشکانه که داره اذیت میکنه ، سعی کردم خودم را آرام نشان دهم و به آهستگی برگشتم و نفسم را حبس کردم تا بتونم بلندتر فریاد بزنم . ………
کاملا برگشته بودم که نفسم را آزاد کردم و فریادی زدم اما صدا نصفه ونیمه تو گلوم خشک شد ،
آقای در جلوم ایستاده بود .. با صدای من یک گام عقب رفت و همینطور من را نگاه کرد .
من هم  متعجب  بودم   سعی میکردم دقیقا ببینمش باور نمیکردم برام آشنا میومد وای چقدر شبیه بابا بزرگ درگیر بود همین طور که همیشه تصویر شده بود.  قد حدودا کوتاه،  ابروهاش   ، قاب عینکش را پوشانده بود و موهای سفیدش که فقط در دو سمت گوشهاش رویش داشت و سبیل بلندش ، فقط تفاوتش در پوشیدن یک کت و شلوار دودی خوش رنگ بود که بسیار خوش تیپ  تر شده بود ،
عصایش را تکانی داد و سینه اش را سپر کرد و گفت : من بودم .دیگه نتونستم تحمل کنم و گفتم : بابا بزرگ  شما هستید چرا حالا به من ضربه میزنید
خودش را جدی نشان داد و گفت ، دیدم  مدتی است اینجا ایستاده ای . من هم منتظر بودم گفتم چند کلمه ای با هم صحبت کنیم ،  گفتم : چرا اینقدر حالا جدی صحبت میکنید ، که خودش را جابجا کرد و با دستاش آستین های کت را بالاتر کشید و گفت مگه میگذارند که من آرام باشم ، نگاهش کردم با بالا کشیدن آستین کتش نوار سبز رنگی که به دور دست راستش بسته شده بود بیرون زد ، همینطور که نگاهش میکردم گفتم : بابا بزرگ هنوز دست بند را از دستت باز نکردی
نگاهم کرد و عصایش را در دستش جا بجا کرد و گفت من وقتی حرفی میزنم تا آخرش هستم ، فکر کردی به همین راحتی صحنه را خالی میکنم نه من تا زنده هستم در برابرشون میایستم ، نگاهی به اطرافم کردم و گفتم بابا بزرگ یک کم آرومتر میاند میگیرند و میبرندمون …..
سینه اش را جلوتر داد و گفت چی خیال کردی خودم یک نفر از پس همه شون بر میام ، یکبار دیگه کاملا براندازش کردم و یاد اشکان افتادم که تو اوج درگیری ها یک کتک مفصل خورده بود و تا چند وقتی خونه خوابیده بود و هنوز هم  وقتی میخواد سریع نفس بکشه به سرفه میافته که دکترهاش بهش گفتند مال گاز فلفلی هست که تنفس کرده ،
صدای بابا بزرگ به خودم آورد ، چیه داری فکر میکنی من اینجام از چی میترسی ، گفتم نه داشتم فکر میکردم که چی بگم ، بابا بزرگ جدی تر گفت تازه داری فکر میکنی که چیکار کنی .
ما راهمون مشخصه فقط باید بخواهیم و ادامه بدیم ، بهش نگاهی کردم وگفتم : آخه فکر کنم حمایتها کم شده ….
دیگه نگذاشت حرفم را ادامه بدم و گفت : این چه حرفیه میزنی نه همه حمایت میکنند فقط باید هر کس وظیفه اش را به نحو احسن انجام بده ؛ گفتم : اخه کدوم وظیفه کی تعیین میکنه که چه کسی وظیفه اش چیه ….
عینکش را جابجا کرد و با شدت تمام در حالی که تمام وجودش میخروشید گفت : چه کسی باید برات تعیین کنه بابا خودت هستی وخودت ، تو تصمیمت را بگیر ، همینطور بقیه همه باید به خودشون نگاه کنند و از خودمون شروع کنیم ، من فریادم را همه جا میزنم ، تو جوانی دانش و فهمت از من خیلی بیشتره تو اطلاع رسانی کن حالا از هر راهی که میشه .
گفتم بابا بزرگ : من از توی خونه شروع کردم که کار به جنگ  و تهدید رسید ، تازه امکاناتم را ازم گرفتند مثل کامپیوتر، اینترنت ، قرار با دوستام و…. تصمیم گرفتم دیگه سکوت کنم ،
دیگه نگذاشت ادامه بدم باور نمیکردم هر دو دستش را بالا و پائین میبردو همزمان تمام بدنش را جابجا میکرد نه نه این راهش نیست ، هر چی را از ما بگیرند باز هم ما هستیم امروز تو با من صحبت میکنی و من سعی دارم تو را تشویق کنم بهت نشون بدم پس تو هم میتونی ….
کمی صبر کردم و گفتم :  جنگ ما خیلی گسترده است ولی یک جاهای فکر میکنم دیگه نمیشه جلوتر رفت ..
بابابزرگ پاهاش را محکم برزمین زد و گفت : بله همینطور ه جنگ ما بزرگه چون دشمنمون هم قوی هست اون به همه جا رخنه کرده و خیلی فکرها را عوض کرده اما همیشه کار بزرگ ماندگار میمونه و ما هم میخواهیم همین کار را بکنیم اما میدونی مشکل از همین جا بوجود میاد ما یک گام برمیداریم و فکر میکنیم دیگه رسیدیم ،
اما اینطوری نیست همیشه باید رفت ، ما هنوز اولین قدم را محکم نکردیم یک سری میاند و مخالفت میکنند و یک گروه دیگه پرونده های قدیمی را بازگشائی میکنند و عده ای دیگر نوع حکومت بعدی را معین میکنند
خب این همون چیزیه که دشمن ما میخواد بابا دستت را اول به من بده تا بتونیم از این جوب بپریم اونور جوب ، وقتی که رسیدیم دیگه سرکوب گری نداریم اونوقت میشنیم و صحبت میکنیم و………..
صدای بوق اتوبوس بابا بزرگ را به خودش آورد و عینکش را بالاتر برد و گفت : من دیگه باید برم  راستی تو چرا اینقدر از اول بابا بزرگ مرا صدا کردی …. اسمت را هم نگفتی ، روی پله اول اتوبوس بود . گفتم کسری هستم و شما مگه بابا ب…… که فریاد زد صدات را نمیشنوم ……….. و دو پله دیگه اتوبوس را هم رد کرد و نزدیک راننده بود صدای بلندش را میشنیدم آقای راننده چرا این کارت خوانت کار نمیکنه ……. چرا باید پول بدهم ……… یکبار پول دادم این کارت را خریدم …….. آقا بهشون بگو درستش کنند ……….. نمیکنند ای تف …………..
درب  اتوبوس بسته شد و اتوبوس به حرکت در آمد ………….. اشکان صدام میزد برگشتم و نگاهش کردم و از سوی دیگه به اتوبوسی که حال با سرعت بیشتری به جلو میرفت نگاه میکردم……………………….
کسری لیوان را برداشت و یک سره آبش را سر کشید و نگاهم کرد ………. گفت : بهتری …………………………………..

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: