ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – صلح درخانه – بیست وسه

چند روزی به فکر کسری بودم حتی سعی نکرده بودم که باهاش تماس بگیرم ، احساسم اینطور بهم میگفت که به احتمال زیاد نباید شرایط مساعدی برای گفتگو داشته باشد اما از طرف دیگر تمام فکرم را کسری گرفته بود از اینکه هیچ راهکاری برایش نداشتم و تازه نمیتوانستم بهش کمکی هم بکنم عذاب وجدان گرفته بودم ،  دلم را به دریا زدم و گوشی را برداشتم و تماس گرفتم سعی کردم اول صدای کسری را بشنوم تا از روی صدایش متوجه شوم که میتوانم باهاش صحبت کنم یا نه …..

کسری سلام کرد و سریع حال و احوال پرسید تعجب کردم صدایش حالت عادی داشت ، حالش را پرسیدم و گفت بد نیستم گفتم کجائی میتونم ببینمت  باشنیدن بله قرارم را گذاشتم تا یک ساعت دیگر کسری را میدیدم …………

کسری مثل همیشه شاد و خندان  حاضر شد قدم زنان شروع به حرکت کردیم تا جایی خلوت پیدا کنیم و راحت صحبت کنیم ، کسری شروع به صحبت کرد احساس کردم از من دلخور است ….

کسری گفت آنشب بعد از اعلام جنگ رسمی از طرف بابا ومامان و صحبت با تو رفتم پیش مامان بزرگ ، هیچی بهش نگفتم و رختخوابم را گوشه اتاق پهن کردم و خوابیدم صبح مطابق معمول مامان بزرگ زود بیدار شده بود ، صدای قلق قلق سماورش و رادیو آمریکاش که اخبار صبح گاهی را میگفت بیدارم کردم ،

بوی نون سنگگ تازه و ….   حسابی بهم حال داد ، صبحانه را کامل خوردیم ، مامان بزرگ به من نگاهی کرد و گفت کسری چیزی شده اومدم بگم نه ، فقط اومدم پیشت . که نتونستم و سرم را تکان دادم که مامان بزرگ بالبخند گفت میدونم دیشب معصوم قبل از آنکه بیایی زنگ زد و بهم گفت چی شده ، سرم را بالا گرفتم و به چشمان آبی روشنش که هنوز درخشش خاص خودش را داشت نگاه کردم  ،

گفت : مادر چرا همش سعی داری برای خودت درگیری درست کنی ، گفتم : مامان بزرگ من هیچ کاری نکردم فکرم را گفتم اما خودشون حتی اجازه ندادند من ادامه بدهم ،

مامان بزرگ گفت پسرم تو توهین کردی چرا به روز مادر احترام نگذاشتی ،  آرام شدم و سکوت کردم فهمیدم دیگر هیچ نمیتوانم بگویم مامان بزرگ هم در این زمینه اعتقاد خودش را داشت با او هم نمیتوانستم حرف بزنم ،

مامان بزرگ ادامه داد : البته من از هیچ کدام از شماها انتظاری ندارم که برای من کاری بکنید ولی …

با خودم کلنجار رفتم گفتم مامان بزرگ شما مگه این مراسم را از کودکیتان تا به امروز بیاد دارید که حال میگوید باید احترام گذاشت شاید این کاری باشد که به اشتباه وارد فرهنگ ما شده و تازه همه هم به اجبار باید آن را انجام دهند نه از روی رغبت و میل … 

مامان بزرگ باز هم خنده ای کرد و گفت من با این قسمتی که میگی کاری ندارم به همین دلیل میگویم من انتظاری ندارم اما تو اشتباه کردی و باید عذر بخواهی ، مامان بزرگ من کتک خوردم و فحش شنیدم ………

مامان بزرگ از آشپزخانه برگشت و گوشی تلفن را در دست گرفت …. فهمیدم داره با مامان صحبت میکنه بهش گفت غروب با کسری میایم پیشتون  ..  توضیح میداد که آره اشتباه کرده ….. صبر کنید تا عصر باباش هم باشه .

نمیدونستم چیکار کنم میخواستم بگم مامان بزرگ من اشتباهی نکردم .. که مامان بزرگ رو به من گفت برو به کارهات برس ، عصر زود بیا تا بریم . نمیدونستم کجا برم پس تا عصر  بیرون نرفتم  …………..

عصر با مامان بزرگ  از خونه بیرون زدیم بهش گفتم مامان بزرگ بزار یک دربست بگیریم تا راحتر برسیم که قبول نکرد و گفت نه با تاکسی میریم بهتر …

سر خیابان که از تاکسی پیدا شدیم مامان بزرگ به گلفروشی اشاره ای کرد و گفت بریم یک دسته گل بگیر و بریم.

 از گل فروشی بیرون اومدیم و دسته گل زیبایی  توی دستم بود که مامان بزرگ با ظرافت خاصی آنها را انتخاب کرده بود ، به سر کوچه رسیدیم که با اشاره مامان بزرگ به مغازه شیرینی فروش محله وارد شدیم آقا محمود از قدیمی های محله بود و با دیدن من و مامان بزرگ از جایش بلند شد و سریع دستوراتی را به شاگردش داد و  شیرینی  در جعبه روی میز حاضر بود ، شیرینی مامان بزرگ مخصوص بود و سالها بود که آقا محمود میدونست که هر وقت میاد باید چه شیرینی آماده کند  خودش چند سالی میشد که به دستور دکترش شیرینی نمیخورد اما کیک های خامه ای بزرگ که آقا محمود هم خیلی باحال میپخت خوراک من و معصوم بود ، هنوز چند قدمی تا خانه فاصله بود ، مامان بزرگ نگاهی به من کرد و گفت : کسری سکوت میکنی .

درب خانه که باز شد وارد شدیم زودتر از همه انسی بیرون دوید  و با دیدن مامان بزرگ به بقلش پرید ،

من را دید اما خیلی بهم نگاهی نکرد و گفت مامان بزرگ ، بابا گفته نباید با کسری حرف بزنیم اون بی ادبه اخلاق شما را هم عوض میکنه . ..

روی مبل که نشستم بابا و مامان دقیقا روبرویم نشسته بودن ، معصوم با سینی چای از آشپزخونه بیرون اومد باز همه ساکت بودند ،

مامان بزرگ شروع به صحبت کرد و بابا  که بشدت عصبانی بود هر چند لحظه فریادی میکشید ، مامان بزرگ باز هم ادامه داد تا بالاخره پرچم سفید بالا رفت و صلح برقرار شد اما در آن شروطی قرار داده شد که مامان بزرگ همه را پذیرفت : قطع کردن ارتباط با دوستان ناباب ، عدم دسترسی به کامپیوتر ، آغاز همکاری با دائی جان مامان در حجره اش در بازار و …. از شروط این قرارداد صلح بود …

کسری نفسی تازه کرد و ادامه داد در این قرارداد صلح هیچ کاری بدون اجازه بزرگترها قابل انجام نیست و تازه وقتی عملیاتی میشود که تائیدبابا  رویش باشد .

به آشپزخونه رفتم معصوم الکی خودش را مشغول کرده بود نگاهی بهش کردم ، گفت کسری همه زحماتمون به باد رفت ازفردا هیچ راه فراری نداریم ، آخه چرا هیچ راه کاری نبود که اینطور نشود آخه همه فعالیت تو و صحبت های تو فقط به یک خوش آمدن روبرو شد آیا نباید هیچ فکر جدیدی  و پیشنهادی را باهاش روبرو میشدیم ؛ کسری گفت : به معصوم نگاهی کردم و گفتم هنوز زنده ایم و تلاش ادامه دارد هر چند که سنگرهای زیادی را از دست دادیم …………………  

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: