ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – خاطرات شاهرخ – بیست و دوم

کسری گفت : امروز با نسترن در پارک قرار داشتم ، نگاهش کردم و لبخندی زدم ……….

کسری ادامه داد  صحبتهامون تموم شده بود و نسترن رفت تا به کلاس دانشگاهش برسه و من تو پارک قدم میزدم  آقایی که در ظاهر بسیار مرتب بود و کت وشلوار قهوه ای روشنی بر تن کرده بود و کلاه لبه داری را بر سر گذاشته بود با لبخند به من نزدیک شد و سلام کرد نگاهش کردم ، تعجب کردم احساس کردم شاید با کسی دیگر اشتباه گرفته باشد جواب سلامش را دادم ، کلاهش را سر برداشت و به من نگاه کرد ، با مشخص شدن موهای جوگندمی  و کم پشتش و نمایان شدن چهره اش احساس کردم باید سنی ازش گذشته باشد  و با احترام کامل به من گفت شاهرخ هستم ، دیگه داشتم تعجب میکردم ، گفتم ببخشید من باید شما را بشناسم ، خنده ای کرد و گفت : نه جوان  صبر داشته باش . صدایش را صاف کرد و گفت : جوان من شاهرخ هستم ، هر روز میام توی این پارک قدمی میزنم و بعد چند دقیقه ای روی صندلی می نشینم و اطراف را نگاه میکنم ، امروزهم همین کار را انجام دادم  و بعد با انگشتش به صندلی اشاره کرد و گفت من آنجا نشسته بودم و  لحظاتی شما را نگاه کردم که با آن دختر خانم نشسته بودید و صحبت میکردید ، یهو داغ کردم فکرم مشغول شد گفتم این از اون های است که حتما میخواد الان گیر بده و ارشاد بکنه داشتم خودم را کنترل میکردم که آقا شاهرخ گفت جوان تو که هنوز خودت را معرفی نکردی اما من نمیخواهم سئوال و جوابت کنم دوست داشتم با هم گپی بزنیم ، نگاهش کردم صورتش کاملا روشن و شاد بود نمیدانستم به پیشنهادش چه جوابی بدهم  اما نوع  نگاهش برام جالب بود سرم را تکان دادم و گفتم کسری هستم ، آقا شاهرخ که انگار به یک پیروزی رسیده باشد دستانش را در هم کرد و گفت میشه روی اون صندلی بنشینیم ، با هم حرکت کردیم  بارامی و بسیار منظم راه میرفت ، چند لحظه ای  سکوت مابینمان گذشت بیکبار آقا شاهرخ گفت : یادش بخیر یک روز من هم جوان بودم و اما …. سکوت کرد و با کلاهش بازی کرد و دوباره نگاهم کرد ، در سالهای جوانی من یعنی انوقتی که حدودا همسن و سال تو بودم محیط ایران خیلی فرق میکرد  انقلاب شده بود و بگیر و بندها آغاز شده بود و هر حرکتمان تحت کنترل بود یادش بخیر جعفر دوستم و پسرخاله ام شهرام ، از نزدیکترین افراد به من بودند با آنکه فضای بسیار امنیتی حاکم بود اما همش دنبال یک فرصت بودیم تا با دوستانمون جمع بشیم و صفایی کنیم حال میخواست یک مراسم رقص باشد یا رفتن به سینما و……   .  کسری گفت بی اختیار سریع نگاهش کردم ، رقص .

که آقا شاهرخ  متوجه تعجب من شد زیر خنده و گفت : اره بابا دوران جالبی بود هر کجا که فرصتی میشد مسابقه رقصی میگذاشتیم و کیف میکردیم البته که کاملا باید مراقب هم میبودیم که اگر دست نیروهای کمیته میافتادیم دیگه هیچی ، الفاتحه ….. 

رقص یکی از تفریحات باحالی بود که اون موقع داشتیم مثل الان نبود که  کامپیوتر و اینترنت و… چیزهای دیگر باشد ، کل شادی ما شامل چیزهای خیلی ساده ای بود که امروز شما از آنها عبور کرده اید شما الان به راحتی با دوستتان قرار میگذارید میاید پارک و یا هر جای دیگه ولی کسی بهتون کاری نداره ،  اون زمان را دوران طلائی برای خودشان اسم نهاده بودند اگر یکی از جوانهای امثال من گرفتار کمیته و… میشد شاید تا مدتها کسی ازش خبر نداشت اما امروز شما به سرعت به همه خبر رسانی میکنید ، کسری گفت : به آقا شاهرخ نگاهی کردم و گفتم : ببین آقا شاهرخ با قسمتی از صحبتهای شما موافقم ، این که شما امروز میبینید به من ویا امثال من اگر با دوستم قرار میگزاریم کسی کار ندارد اینطور نیست همین الان هم باید از صدتا فیلتر رد بشیم و تازه کلی هم مراقب باشیم ، حال نه تنها از دست ماموران بلکه از دست خانواده ، چون الان آنچنان برنامه ریزی شده که خانواده همون شدن یکی از معترضین  و مخالفین اصلی و این ارتباط آنقدر سخت شده که اگر یکی از ما به آن اقدام کنیم دیگه هیچی تو خونه میشیم کافر و بی دین و…………. .

کسری گفت : آقا شاهرخ به من نگاهی کرد و سعی میکرد تعجبش را پنهان کند اما نتوانست و چشمانش گرد شد و گفت این حرفها دیگه چیه من که باور نمیکنم بابا من با خانواده ام اون موقع مشکل داشتم اما کاری هم به من نداشتند فقط می پرسیدند هر کجا میخواهی بری بگو وبرو و بهمین دلیل من خودم بهشون میگفتم الان میخواهم برم مسابقه دنس و یا با بچه ها بریم شمال ، تازه خودشون هم میدونستند که من دوست هم دارم و فقط میگفتند مواظب باش و…….

کسری گفت : خنده ای کردم و گفتم دیدی پس دوران طلائی به اینجا هم رسیده اما شکلش عوض شده ، امروز به جای حکومت خود خانواده ها را در مقابل ما قرار داده اند ، ببین الان من برای پوشیدن لباسهام مشکل دارم چون انتخاب با آنها است من مدل روز را دوست دارم اما اونها …

آقا شاهرخ نگاهم میکرد فکر میکنم داشت مسائل را با خودش بررسی میکرد .. که گفتم الان باید ناک اوتش کنم گفتم آقا شاهرخ زمان شما به قول خودتون اویل انقلاب بود با مسئله حجاب برخورد چطور بود منظورم جامعه نیست خود خانواده اتون نگاهم کرد و گفت اون اوائل خیلی معمولی بود یعنی بعضی از فامیل حجاب داشتند و بعضی دیگه نه و فکر کنم زیاد هم مهم نبود . آماده شدم و گفتم میدونی الان این یک مسئله اصلی شده یعنی اگر حجاب مطابق نظر اونها نباشد اون فرد و یا خانواده دچار مشکل اساسی هستند اصلا» حتی نمیخواهنند فکر کنند زمانی بغیر از این بوده و مردم همه در کنار هم زندگی میکردند ، یعنی الان من اگر بخواهم روزی ازدواج کنم اولین مسئله همین است باید خانواده ای باشند که حجاب داشته باشند البته نه منظورم معمولی نه با تمام امکانات از مقنعه ، مانتو ضخیم ، شلوار ساده بلند و چادر و…

کسری گفت : آقا شاهرخ به یکبار انگار یاد جوانیهاش افتاده باشد با انگشتانش روی پایش شروع به بازی کرد و زمزمه کرد : امشب شب مهتابه ، عزیزم را میخواهم اگ.. عزیرم خوابه …….

لبخند میزد و میخواند شروع به رقص نشسته کرد و کلاهش را جابجا میکرد خنده ام گرفته بود اما خیلی باحال اینکار را میکرد صبر کردم تا خودش بگه چی شده دیگه از حرکت دادن دستاش و تکان دادن کلاه بر سرش عبور کرده بود و کمرش را هم به آرامی و نرم  جابجا میکرد ..  پاهاش هم دیگه در جابجائی بود . ..  ………….

آهنگش تمام شد و بی اختیار براش دستی زدم و دختر و پسری هم از کنارمون رد شدند اونها هم شروع به تشویق کردند و دختر خانم گفت آقا ایول و……………………………..

کسری گفت : آقا شاهرخ نفسش را تازه کرد و ادامه راحت شدم تا امروز فکر میکردم فقط هم دوره ای های من فقط جوانی را از دست دادند ولی انگار تا همین الان هم ادامه داره ، فکر کنم باز هم برم با خاطراتم حال کنم و یاد آنروزها را حفظ کنم ، ولی امروز صحبتهات نگاه دیگه ای به من داد که تا حالا اینطور ندیده بودم اینکه شاید امروز باید حتی نگاه خانواده ها را هم عوض کرد و……………….

کسری گفت :آقا شاهرخ به ساعتش نگاهی کرد و گفت امروز دیگه وقتم تموم شد و از جیب کتش گوشیش را در آورد تعجب کردم گوشیش از  اون گوشیهای بود که من هم دوست دارم تاچ  با حال ، نگاه من را که دید گفت من  تکنولوژی را دوست دارم …… شماره اش را داد و گفت : هر وقت دوست داشتی من هستم ….

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: