ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – سفرحج –نوزده

چند روزی بود خبری از کسری نداشتم ، گوشی را برداشتم  یک ، دو، سه ، چهار بوق خورد تا صدای کسری را شنیدم  سلام ، چطوری ، نیستی ، خب باشه میخواهی امروز خونه هستم برای نهار بیا منتظرتم ، دیر نکنی ها ، نه همه چیز خونه هست ، صبر کن داشتی میامدی سر کوچه بی زحمت یک نوشابه هم بگیر ، رنگش فرق نمیکنه هر چی خودت دلت خواست پس منتظرتم . ………………………………..
داشتیم ظرفهای نهار را میشستیم که کسری گفت : هر دم از این باغ بری میرسد …….. و ادامه داد نمیدونی توی این چند روز چقدر دردسر داشتیم . خنده ای کردم و  کسری این که میگی چیز تازه ای نیست ، چای را ریختم و  نشستم روی مبل که کسری گفت بابا تو میگی نوشابه ضرر داره و نمیخوری بعد بجاش هنوز غذات از گلوت پائین نرفته چای را میریزی ، خب من هم فکر میکنم چای بعد از غذا ضرر داره ، خنده ام گرفت و گفتم تو درست میگی ، بابا اصلا از این به بعد هیچ کس به کار دیگری کار نداشته باشه ، کسری بلند خندید و گفت بالاخره بردمت ، کم آوردی و ………….
کسری گفت خانم همسایه روبرویمان  داره میره  مکه ، البته خود رفتن به مکه  هم کلی داستان داره آخه دیگه رفتن به خانه خدا هم خرید و فروش میشه ، طرف میره ثبت نام میکنه بعد از اینکه  نزدیک نوبتش میرسه  نزدیک به دو برابر قیمت میفروشند خب اینهم یک راه درآمد هست ،
خانم همسایه هم که با مامان بسیار دوست هستند و رفیق ویار مسجد هم هستند گفت زحمت مواظبت از بچه ها با شما البته باباشون بعد ظهر میایند و میبردشون خونه ، مامان هم خوشحال گفت باشه زهرا خانم فقط بجاش ما را هم فراموش نکن و کلی برامون دعا بکن ،
کسری گفت هیچی دیگه از 5 روز پیش که ایشان با کلی مراسم تشریف بردند ، داستان خانه ما شروع شده ، زهرا خانم دو بچه دارد که اتفاقا هر دو دختر هستند ، دختر بزرگتر امسال دانشجو شده اند و دومی 4 سالی کوچکتر است ، به کسری نگاه کردم و گفتم خب پس معصوم کلی حال کرده چون  یک هم صحبت پیدا کرده ، که کسری گفت نه بابا معصوم میگه این سال پائینه هنوز آببندی نشده ، هنوز باید بیاد جلوی ما سال بالایها لنگ بیندازه ……
کسری روی مبل تکانی خورد و گفت هیچی دیگه روز اول مامان فکر میکرد  طبق معمول بابای بچه ها عصر به خانه برمیگردد و بچه ها را به خانه میبرد اما بابای بچه ها  در یک کارخانه کار میکند و تازه بعد از تعطیل شدن کارخانه توی شهر با اتومبیلشان گشتی زده و هزینه های مازاد دختر دانشجویشان را تامین میکند و تا به خونه برسند نزدیک ساعت 10 شب میشود ، بابا هم که احساس مسئولیت بسیار بالای دارد گفته تا باباشون نیاد بچه ها به خونه نرند چون دست ما امانت هستند و باید در حفظ امانت بسیار کوشید ،
از روی مبل بلند شدم و به کسری گفتم چای دوم را هستی که نگاهی به ساعتش کرد و گفت 45 دقیقه از صرف نهار گذشته نه دیگه ضرری نداره و سرش را تکان داد ، لیوان چای را که جلویش گذاشتم گفتم تا اینجا که مشکلی نبوده و فکر میکنم بهر شکل بابات هم کار بدی نکرده ، گفت بله اما میدونی مبحث این چند وقت اخیر مسجد دور و بر روابط جوانان هست و از چند روز قبلتر بابا هر شب که به خونه میومد با یک درس جدید در این خصوص وارد میشدند شروعش با دعوا سر عروسکهای انسی  شد که میگفت حاج آقا گفته این عروسکها غربی هستند و با عدم رعایت شئونات اسلامی بچه ها را منحرف میکند
و بعد تو روزنامه خوند و حاج احمد هم تائید کردند که باید شکل دانشگاهها عوض شود هنوز کامل وارد خونه نشده که با فریاد کی گفته معصوم باید دانشگاه بره بشین تو خونه تا یک شوهر برات پیدا بشه …….
هیچی دیگه روز دوم من خونه بودم که بچه های همسایه رسیدند و لیلا دختر بزرگ همسایه وقتی دید نمیتونه با معصوم بحث مشترکی را آغاز کنه نگاهی به من کرد و شروع به صحبت کرد و توی بحث لحظاتی مامان و معصوم هم صحبتی میکردند ؛ که بابا تشریف آوردند و خاک  به پا شد اول بابا نگاهی به ساعت کرد ورو به بچه ها گفت فکر میکنم باباتون دیگه اومده باشه بگذار تا در خونه همراهیتون کنم ،
معصوم نگاهی به بابا کرد و گفت : ببخشید بابا خونه اشون همین روبرو هست تا کجا همراهی کنی ، که بابا با اشاره دستش و با همراهی دختران همسایه به بیرون رفت و لحظاتی بعد برگشت ، نگاهی دور وبر خود کرد و رو به مامان کرد و گفت چشمم روشن حاج خانوم ، از صبح تا شب من باید استغفرالله کنم و انوقت شما اینجا لمیده اید وای حاج خانوم چه بلایی بر سرمون آوردی ، استغف………
نگاهی به بابا کردم و گفتم چیزی شده که بابا با فریاد گفت که هر چی آتشیه از ………   .
معصوم نگاهی به من و بعد بابا کرد وگفت بابا مگه کسری چیکار کرده . که بابا گفت ارتباط با دختر نامحرم ،
مگه خودت حاج خانوم تو مسجد نبودی که حاج آقا گفت هر نگاه به نامحرم آتشی به وسعت …  دربر میگیردت . نگاه کردن به اون ، وای بعد هم زن تو ندیدی که روسریش کنار رفته بود، مامان که تاکنون ساکت بود انگار تازه موتورش روشن شد به یکباره بر سرش کوبید و گفت حاجی ببخشید خودم به جات 1000 بار التوبه التوبه ……  میگم ، اصلا نفهمیدم که کسری داره صحبت میکنه و به یکباره انگار چیزی به مخش رسیده باشه به من نگاه کرد و گفت گفتم چرا کسری امروز اینقدر زود خونه آومده بود تو اصلا چرا لباسهات را عوض نکرده بودی و اینقدر مرتب نشسته بودی .. حاجی خدا عمرت را زیاد کنه  نجاتم دادی …………
هیچی دیگه از انشب تا به حال بنده زودتر به خونه میام و توی اتاقم محبوس میشم و منتظر هستم تا بابای لیلا خانم تشریف بیاورند و بعد من بیرون بیام و آب و غذای میل کنم و به اموراتم برسم ………

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: