ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – روز مادر –بیست ویک

درب آپارتمان را که باز کردم کسری پشت در ایستاده بود ،  سلامی کرد و داخل شد ، از آشپزخانه ظرف هندوانه و بشقابها را برداشتم و بیرون آمدم چشمانم را به صورت کسری انداختم تازه متوجه شدم کسری چهره اش نگرانتر از همیشه بود ، ظرف هندوانه را که جلویش گرفتم ظرف را  از دستم گرفت ودر حالی که خنده  میکرد  گفت تو برای خودت بردار و بقیه اش مال من ،

 روی مبل جابجا شدم و نگاهش کردم و گفتم چرا اینقدر نگران هستی . تازه متوجه من شد وچشمانش را از  روی زمین به سمت من لغزاند  ببین خراب کاری شده وضعیت خونه از کشمشی و قرمز هم رد شده ، بابا و مامان دیگه رسما» قصد جونم را کرده اند .

نگاهش کردم فکر میکردم شوخی میکنه اما غم تمام صورتش را پوشانده بود و احساس کردم اگر جمله ای دیگربگم به طور یقین اشکهایش را خواهم دید به سکوتم ادامه دادم ، کسری تکه ای دیگر از هندوانه را در دهانش جابجا کردو گفت  نمیدونم چطور اینطور شد اما خودشون همش اصرار کردند .

باز برای لحظاتی سکوت برقرار شد کسری که با چنگال بازی میکرد سرش را بالا گرفت و گفت از غروب بود که تلفن خونه شروع به زنگ خوردن کرد و از خاله و دختر خاله گرفته تا همسایه ها و آشناها  با مامان صحبت میکردند و با تبریک،  تلفن قطع و نفر بعدی شروع میشد ، بابا هم که پای تلویزیون نشسته بود و از این کانال به بعدی ….  مشغول بود ، هنوز سفره شام پهن نشده بود که بابا رو به مامان کرد و گفت حاج خانوم روزتون مبارک و با جدتون فاطمه محشور شی . مامان هم گفت مرسی حاج آقا ، بعد در حالی که تازه متوجه شده باشد رو به من و معصوم کرد و به بابا گفت بازم به فامیل و در و همسایه ها حداقل یک زنگ زدند و تبریک گفتند اما این بچه ها که حتی یک تبریک خشک و خالی را هم دریغ کردند ، بابا به سرعت سرش را برگرداند و من را نگاه کرد و دنبال معصوم گشت ، معصوم دیس برنج را وسط سفره جابجا کرد و بابا بهش گفت از این کسری که من هیچ انتظاری ندارم  عقل درست و حسابی که نداره اما تو دختر چرا همچنین توهین بزرگی را کردی اصلا از تو به عنوان یک فرد تحصیل کرده انتظار ندارم تازه ازت هم میخواهم این کسری را هم تحت تاثیر بگذاری ، بعد رو به من کرد و گفت با تو هم باید حسابم را تصفیه کنم خیلی برای خودت شدی . سکوت کردم و چیزی نگفتم . بابا دوباره رو به معصوم کرد و گفت خب چرا حالا اینکار را نمیکنی مگه با تو نیستم زودتر تبریکت را بگو ، معصوم کمی  معطل کرد و بالاخره گفت مامان روزت مبارک ، بابا که کمی عصبانی به نظر میرسید گفت مگه زورت میاد که حرف بزنی اصلا چی شده که به مامانت هم نمیتونی  بگی . 

مامان به بابا گفت : حاجی قضیه از جای دیگری آب میخوره ببین چی شده که نمیخواهد کلمه ای هم بگه . بابا دیگه نتونست تحمل کنه چند قدم  به معصوم نزدیک شد و گفت : چیه دوباره چه بساطی درست کردی که مامان گفت هیچی دیگه مسلمون نیستند این مراسم را قبول ندارند . بابا یک گام دیگر به معصوم نزدیکتر شد و صدای….  برخاست و سر معصوم چرخی زد ، همه جا را سکوت فرا گرفت بابا فریاد زد چی میگی حاج خانوم این دیگه چه بلایی که سرمون در آوردی ، معصوم که انگار تمام انرژیش تمام شده باشد اشکهاش به سرعت صورتش را گرفت و گفت : بابا آخه چرا میزنی ما به این نتیجه رسیدیم که امروز نمیتونه روز مادر باشه آخه کسی را که ما ندیده ایم و نه اطلاعاتی ازش داریم را چگونه الگو قرار دهیم و تازه حتی دقیق هم نمیدونیم چه روزی بدنیا آمده چرا باید ……… .

فریاد بابا همه خانه را فرا گرفت  این چرت و پرت ها را از کجا گیر آورده ای چرا میگی ما . تازه انگار متوجه شده باشد سریع به سمت من برگشت بازم این چرندیات را تو به خورد اینها دادی.  میدانستم که اول باید صبر کرد با سکوت به چشمان بابا نگریستم تمام وجودش پر از خشم شده بود ، دستش را بالا برد هیچ حرکتی نکردم صورتم داغ شد اما باز هیچ حرکتی نکردم با تمام وجود ایستادم و به چشمان بابا زل زدم ، بابا بلندتر فریاد زد پرو باز هم داری من را نگاه میکنی آخه من چه نونی به شما دادم که اینگونه شدید  تو هیچ دین و ایمونی نداری تو از خدا برگشتی کامپیوتر و ماهواره را ازت گرفتم گفتم درست میشی حالا میفهم که هر چه هست زیر سر این دوستات هست اونا همشون منحرف هستند ، باز به بابا نگاه کردم و گفتم به خودم هر چه خواستی گفتی دیگر به دوستانم چیکار داری که به اونها هم ناسزا میگویی ،

مامان دیگه  گریه را سر داد و بر سرش میکوبید وا مصیبتا  …. بابا گفت کارت به جائی رسیده که دیگه جواب من را هم میدی ای بی دین ، گفتم بابا ، کی گفته من بی دین و ایمان هستم ، من حرفم چیز دیگری است من میخواهم خودم انتخاب کنم من میگم هر روز روز مادر است من باید هر روز به فکرش باشم بعد … میخوام روزی را حداقل براش انتخاب کنم که آنروز متعلق به یکی از مادران ایرانم باشد نه ………………     داغ شدن صورتم دیگر اجازه نداد که صحبتم را ادامه دهم و فریادهای بابا و گریه مامان ، خونه دیگه داشت دور سرم میچرخید ، سعی میکردم کنترل خود را حفظ کنم ، فریادها هر لحظه بیشتر میشد فقط احساس کردم یک نفر دستم را میکشد و به پیش میبرد یک لحظه  مانند صحنه های فیلم ها شد با خودم گفتم آمده اند دنبالم و من را دارند میبرند خودم را رها کردم  دستم کشیده میشد و من  به جلو میرفتم  صدایی به من میگفت برو دیگه فعلا برو اینجا نمان برو . با خود میگفتم پس خانم فرشته اومده ، اما چرا انقدر صداش برام آشنا است چشمانم را تا حالا سعی کرده بودم ببندم باز کردم معصوم جلویم ایستاده بود و من را میکشید و انسی هم دست معصوم را سفت گرفته بود و اونهم تلاش میکرد تا من را به سمت درب خونه بکشه ، درب خونه را باز کردند و من دیگه بیرون بودم هنوز صدای فریادهای بابا و گریه های مامان را میتوانستم بشنوم . کسری چنگال را در بشقاب گذاشت و گفت فعلا باید چند وقتی را برم خونه مامان بزرگ تا ببینم چی پیش میاد ……………..

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: