ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – کلاس – هجده

سلام حالت چطوره ، وقت داری باهات صحبت کنم  . صدای کسری بود ، جوابم مثبت بود قرار گذاشت که  پارک بریم  البته مهمان خودش .
لباسهایم را  عوض کردم و آماده خارج شدن از خانه شدم که گوشیم دوباره زنگ خورد جواب دادم باز کسری بود گفت دیر نکنی منتظرت هستم ، گفتم کسری من که عادت دارم همیشه نیم ساعت زودتر هم به قرارم برسم پس نگران نباش اومدم ، از اتوبوس پیدا شدم و نگاهی به اطراف کردم ، مکان قرارمون همین جا بود نگاهی کردم کسری را که به سرعت داشت میومد و با دستهاش هم علامت میداد را دیدم .
کسری گوشه ای از پارک را که خلوت تر بود نشانم داد قدم زنان رسیدیم و بر نیمکت پارک نشستیم  ، نگاهی به دور و بر کردم پارک خلوت بود و تنها صدای بچه هایی که آنطرفتر مشغول بازی بودند را میتوانستم بشنوم ، در خودم غرق شدم این پارک  قدیمی بود  خاطرات زیادی باهاش دارم یادش بخیر در گذشته فواره های آب باز بودند و با نسیم باد قطرات آب را به صورت میزدند و آهنگ دلپذیر پای لنگ استاد شجریان پخش میشد ، هر چند بابت این که  آهنگ چند بار پخش شود با دوستانم پولی به متصدیش میدادیم و …………..
با صدای کسری به خودم آمدم  کجائی بابا دوباره این فصل آوردمت پارک یاد عاشقیهات افتادی . خنده ام گرفت و با انگشتانم به آرامی بدون آنکه کسری متوجه شود گوشه چشمم را پاک کردم .
کسری گفت دیروز به اصرار معصوم که اونهم به اصرار شراره دوستش به کلاس آموزشی رفتیم ، گفتم خب چه جالب  . کسری گفت نمیدونم چی بگم ،  معصوم بهم گفت چند تا از دوستاش به یک کلاسی میروند که خیلی ازش تعریف میکنند و میگند تازه سنهای مختلفی هم میایند ، دیگه با هماهنگی معصوم  رفتیم ، وارد که شدیم یک سالن بود که به شکلی در هم ریخته صندلیهایش چیده شده بود تعجب کردم به شراره گفتم اینجا از جنگ جهانی دوم باقی مونده که شراره خندید و گفت کم صبری نکن و معصوم هم با آرنجش ضربه ای به شکمم زد و گفت میشه شلوغ نکنی ، همینطور ایستاده بودیم که شاگردها یک به یک میرسیدند
با اشاره شراره جایی را انتخاب کردیم و نشستیم و لحظاتی بعد استاد وارد شدند و با نگاهی به شاگردان ، لبخندی زد و گفت : آموزیندگان جدید ،
تعجب کردم این دیگه چه اصطلاحی بود ، بعد رو به همه گفت مطابق معمول خودتان را معرفی نمایید بهش نگاه کردم زیاد سن و سال دار نمیاومد موهای بلندش را از پشت سر بسته بود و کت و شلوار اطو خورده و مرتبی داشت همینطور بهش نگاه میکرد که ضربه ای به حال خودم آوردم معصوم بود ماست بازی در نیار نوبت توئه ، سرفه ای کردم و گفتم کسری
استاد که تازه متوجه من شده باشد مستقیم به من نگاه کرد و من هم همینطور به او ، چشمانش  بدون آنکه پلکی بزند نگاهم میکرد من هم همینطور بعد انگار که خسته شده باشد با اخم رویش را برگرداند و در حالی که سعی میکرد  جو کلاس را برگرداند و توجه خودش به من و بلعکس رهای یابد ، سرفه ای کرد و گفت از دوستان تقاضا دارم برای آوردن میهمان قبلش هماهنگ کنند و اطلاعات را در اختیار بگذارند چون در غیر اینصورت دستانش را در هوا چرخی داد و نگاه به همه کرد و گفت ریسمان ارتباطیمان را قطع میکند ، که در همین موقع فریاد خانمی که در گوشه ای از کلاس نشسته بود توجه مان را جلب کرد ، استاد دارم میبینم چقدر نورانی و درخشان هست وای میچرخد و میچرخد و تنومندتر میشود  شما را در بر گرفته است ، آب دهانم را قورت دادم و نگاهی کردم به جز کت و شلوار آبی نفتی که اتفاقا از این جنسهای بود که خیلی برق میزدند چیز دیگری را نمیدیدم ، که صدای دیگر از پشتمان شنیده شد که میگفت استاد من دارم کشیده میشوم وای  ریسمان زیبا داره به سوی من میاید نگاهی بالای سرم کردم و دستانم را بی اختیار بلند کردم و حرکت دادم به هیچ چیزی برخورد نکرد ، که صدای شراره در آمد چیکار میکنی داری فضا را جابجا میکنی صبر کن هر وقت استاد بخواد ریسمانش را به سمتت رها میکند ،
استاد دستانش را با فرزی خاصی تکان داد و گفت آرام ، آرام باشید الان ریسمان همه تان را در برمیگیرد و به پیش  میاید اینبار میخواهد وجود بدتان را در جلویتان قرار دهد ،  به کنار دیوار رفت و کلیدی را زد چراغ های جلو سالن خاموش شد ، وقتش رسیده الان است که میپرید ، نتوانستم خودم را نگه دارم خنده ام گرفت اما سریع سرم را پائین بردم ،  چراغها روشن شد و استاد گفت  ریسمانم نمیتواند به چرخش درآید دو یا سه نفری در آن میان هستند که مقاومت میکنند  وجود زشتی  برشان سایه افکنده باید تخلیه شوند و نگاهش را به چرخش در آورد ، یکی دو نفری را با اشاره دستش از روی صندلی بلند شدند و دوباره نشستند ، به میزش نزدیک شد و گفت وای چقدر انرژی منفی در محیط وجود دارد ، شاگردی بلند شد و لیوانی آب به دستش داد ، نصفه آب را خورد و لیوان را برگرداند ، همه متمرکز شوند باید فراری داد ،
به شراره نگاه کردم دستانش را در هم فشرده کرده بود و تمام صورتش بر اثر فشار در هم شده بود ، معصوم پاهایش را محکم روی زمین گذاشته بود ، در کنار معصوم  دو خانم  حدودا 50 ساله دستانشان را در هم قرار داده بودند انگار داشتند زور آزمائی میکردند ، سرم را بالا آوردم ، استاد را نگاه کردم با چشمانش به من زل زده بود سرم را نزدیک معصوم بردم و گفتم بابا این به من گیر داده ،  احتمالا از دوستای عملیاتی بابا هست ، صدای هیس شراره که میگفت اگر صدات را بشنوه از کلاس اخراج میشی ، که خنده ام گرفت ؛ که از صندلی پشتی یکی گفت درد ، برگشتم  نگاه کردم دختری کم سن و سال بود ، گفتم مواظب خودت باش وگرنه ریسمونت خفه ات میکنه ،
به یکباره همه چیز بر هم خورد و صدای اعتراض و صحبت از همه طرف میاومد ، با دستان استاد همه ساکت شدند ، همان شاگردی که لیوان آب را دفع قبل به او داده بود بلند شد و گفت این نیروی بد همه تان را تسخیر کرده و استاد در حال مبارزه با آن هستند بعد استاد با دست اشاره ای کرد و شاگردش  چند قدم جلو آمد و من را نشان داد و گفت شما مرکز آن هستید ، استاد میگه هیچ کاری برای شما نمیشه کرد ، حتی کلاس انفرادی هم جوابگویتان نیست ، به استاد نگاه کردم  اولش باورم شده  بود گیج بودم ، که صدای گریه معصوم به خودم آورد ، نگاهش کردم و خنده ای کردم ، دیگه همه داشتند به من نگاه میکردند و مبهوت از اینکه استاد حرفی زده و من دارم میخندم ، دو شاگرد دیگه به حمایت شاگرد اول بلند شدند و گفتند بیرون شما جلسه را بهم ریختید ،
با صدای بله بقیه به سمت در روان شدم  برگشتم به استاد نگاه کردم ، یقه کتش را صاف میکرد و با لبخندی به نشانه پیروزی نگاهم کرد به بقیه نگاه کردم انگار همه اشان با حس تنفر به من نگاه میکردند ………….
معصوم با شراره بیرون آمدند و معصوم مبهوت  گفت من که نفهمیدم چی شد فقط میدیدم بقیه همش سر و صدا در میارند ، بعد کلاس از هر کدومشون میپرسیدم چی شد ، خودشون میگفتند  از صدای یکی دیگه هیجان زده بودند ……….

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: