ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – ملاقات کسری با ازل – پانزده

سری زنگ زد  و گفت میخوام  ببینمت و ادامه داد تا نیم ساعت دیگه میام ، نگاهی به ساعت کردم و گفتم کسری ساعت حدود 12 شب است حالا چرا. که گفت خیلی مهم است و تلفن را قطع کرد ، حدود 40 دقیقه بعد با صدای زنگ درب را باز کردم ، در حالی که درب آسانسور را باز میکرد نگاهی دور و برش کرد و بسرعت وارد خانه شد تعجب کردم ، گفتم کسری چیه اتفاقی افتاده ، سریع درب آپارتمان را بست ، میخواهم سریع برم ، و روی مبلی که گوشه اتاق بود نشست و گفت بیا بنشین میخواهم باهات حرف بزنم ، گفتم : کسری واقعا” نگران شدم  ، که کسری با اشاره دستش به مبل روبرو گفت بنشین ، هنوز کامل روی مبل جابجا نشده بودم که کسری گفت میدونی امروز چه کسی را دیدم  باور نمیکنی ، به یکباره صورتش را دیدم  چشمانش برق میزد و کاملا پر حرارت شده بود گفتم آخه کسری نمیدونم ممکنه هزاران نفر را دیدی باشی واقعا نمیدونم که کسری گفت بابا اصلا تو متوجه نیستی در مورد چه کسی صحبت میکنم و انگار تازه خودش متوجه شده باشد از روی مبل بلند شد و به سمت پنجره اتاق رفت و گوشه پرده را که کنار میزد نگاهی به بیرون کرد و گفت باور نکردنی است ازل را دیدم ، به یکباره انگار که تلنگری به من خورده باشد گفتم ازل  برو بابا شوخی میکنی ، ناراحت شد و گفت نه عین واقعیت است ، صبح داشتم تو خیابان قدم میزدم به کیوسک روزنامه فروشی رسیدم طبق عادت گفتم نگاهی بیاندازم ببینم این مجله ماشین آمده که یک نفر سریع از کنارم رد شد و به کیوسک رسید خم شد روزنامه را برداشت و پولش را داد  و برگشت نگاهم بهش برخورد کرد به نظرم خیلی شیک پوش بود و یک جورهای بهش میامد که انگار اینجایی نباشد ، یک حس به من گفت برم ببینم این کیه ، به دنبالش راه افتادم یک جور خاص راه میرفت ، محکم و با صلابت سر خیابان بعدی پیچید و رفت داخل یک کوچه قدمهایم سریعتر کردم نمیدونستم چرا این کار را دارم میکنم  ته کوچه به یک پارک میرسید دیگه میخواستم برگردم که گفتم خب میرم پارک قدمی هم میزنم و بعد برمیگردم چند قدمی وارد پارک نشده بودم که بوی هوای تازه خوشحالم کرد یکباره شوکه شدم آقاهه را گم کردم کمی رو به عقب برگشتم و دو ر و برم را نگاهی کردم نه نبود دیگه نامید شدم و به خود گفتم خب برای چی دنبال یک نفر اومدم تا اینجا برگشتم هنوز چند قدمی برنداشته بودم که لای یک درخت کاج یک نفر پرید بیرون و در حالی که دستم را سریع گرفت و به پشتم چرخاند  احساس درد شدیدی کردم ؛ اومدم فریاد بزنم که در کنار گوشم  آرام گفت سر و صدا راه نینداز با یک حرکت دیگر عمرت تموم میشه ، بعد همونطوری چند قدم دیگه جلو رفتیم ، اروم به نزدیک درب پارک رسیدیم دستم را طوری تو دستش گرفته بود که هر کس که از روبرو میامد فکر میکرد ما دو نفر داریم به هم چسبیده و گام به گام هم حرکت میکنیم  ، گفت اونجا کنار اون صندلی میتونیم بریم ، هنوز درد شدیدی را در کتفم احساس میکردم  گفت چه کسی هستی و برای چی به دنبال من می آمدی گفتم آقا من اومدم پارک به شما چیکار دارم ، با عصبانیت یک  سیله به گوشم نواخت و نمیدونم چطوری زد که از حرکت سریع خودش عینک آفتابی که به چشم داشت از چشمانش فاصله گرفت و با دیدن صورت کاملش ، ناگهان جرقه ای توی مخ خورد آقای ازل شما هستی ، ضربه ای بسیار قوی را بر سینه ام احساس کردم فکر کردم دیگر کارم تموم شد اما نه دوباره برگشتم ، گفت  میگم چه کسی هستی و برای چی دنبال من آمدی . دیگه اشکم در اومده بود گفتم  من کسری هستم  ، نگاهی به من کرد و گفت باید بشناسمت ، گفتم آقای ازل خیلی دوستتون دارم و میخواهم باهاتون همکار بشم ، به یکباره گفت من نمیدونم درباره چی حرف میزنی ازل کیه من میخواهم بدونم چرا دنبال من اومدی ، بهش گفتم : بابا  میخواهم بهت کمک کنم راستی از میلا چه خبر ، دیگه ولش کن من فکر کنم اون جاسوسه . گفت بهت یکبار گفتم این اراجیفی که بهم میبافی را متوجه نمیشم تا نزدم له ات کنم درست و حسابی حرف میزنی ، بهش گفتم ببین میدونم الان تو مرحله بعد میخواهی انگشت شستم را بکنی ، اما من واقعا کسری هستم و تو ازل دیگه چی باید بگم ، دیگه عصبانی شده بود گفت ازل را من نمیشناسم اما برای چی به دنبال فردی به نام ازل هستی ، بعد انگار که راهی پیدا کرده باشم ، گفتم ازل داره نقشه میریزه برای آزادی ، حرفم کامل نشده بود که  گفت تو انگار حرف حالیت نمیشه باید کتک بخوری که ضربه ای دیگر بر سینه ام نشست و ادامه داد ببین تا چند دقیقه دیگه زنگ میزنم پلیس بیاد ببرت بگو برای چی اینجا اومدی ، درد دیگر اجازه نمیداد حرفی بزنم اشکهام را از تو صورتم جمع کردم و گفتم ببین تو ازلی با ….. و …… و …….. اومدید که مبارزه کنید ، نگاهی به ساعتش کرد و گفت وقتت داره تموم میشه … که گوشیش زنگ زد  جواب داد صداش خیلی اروم شد سلام عزیزم اره تو پارکم یکساعته که رسیدم صد بار از اول تا آخر پارک را طی کردم ، روزنامه ام خریدم  اره تو بگو کجائی که من بیام ، نمیایی چرا مامانت میگه چون بابات نیست نمیتونه اجازه بده که بیایی بیرون ، گوشی را بده به مامانت بگو بابا ما که مسئله را حل کردیم دیگه الان نامزد هم هستیم ، چی مامانت میگه باید عقد محضری کنیم تا بتونیم همدیگر را ببینیم ، اخه این که قرارموم نبود من باید چند ماه دیگه کار کنم تا بتونم یک پولی دست و پا کنم ، آخه چیکار کنم تو هم که زیر بار یک عقد ساده که نمیری میگی باید همه را دعوت کنیم ، بعد انگار تازه متوجه من شده باشه گوشیش را قطع کرد و ضربه ای دیگر به من وارد کرد و گفت چی را گوش میدی گفتم برای چی دنبال من هستی گفتم آقای ازل تو ایران گیر افتادیا  ، من همش میگم این قوانین ازدواج خیلی سخته ، کسی گوش نمیده که دیگر فریاد زد و گفت من ازل نیستم عجب بچه پروری ، دوباره نگاهی کردم و گفتم مراسم را کجا میخواهی برگزار کنی ، با کدومشون داری ازدواج میکنی ، که به من نگاهی کرد و گفت روانی چند قدم عقب رفت و فریاد زد میخواهید من را خسته کنید نه من دست بر نمیدارم تا ایران را آزاد نکنم  ول نمیکنم اینو تو گوش باباش بکن میام و میبرمش خواهی دید ……

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: