ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – سلطنت طلب – چهارده

سری خمیازه ای کشید و با انگشتان دست چپش چشمانش را مالید و گفت چقدر خوابم میاد ، نگاهی بهش کردم وگفتم کسری الان که ساعت تازه 11 صبحه ، مگر کم خوابیدی که باز هم خمیازه ای کشید و گفت آره بابا بیچاره شدم ، دو روزه عموجان با خانموشان تشریف آوردند خونه مون ؛ داداش بزرگ بابا ؛ خونه شون توی یک شهر دیگه است هر چند وقت یکبار سری به ما هم میزنند ، این عموجان ازبازنشسته های  ارتش زمان شاه هست ، و با آنکه سالها است تو خونه است اما هنوز فکر میکنه تو پادگان هست بعد در حالی که انگشت شصت دست راستش را به من نشان میداد گفت این خان عمو  هنوز هم هیکل ورزیده ای دارد ، دیروز آنچنان انگشتانم را در دستش فشار داد که شصتم داشت میپرید بیرون ، ایشون هنوز هم به سبک پادگان زندگی میکنند ، شبها ساعت 10 اعلام خاموشی میفرمایند و صبح سر ساعت 4.30 بیدار باش  ، براش هم فرقی نداره تا کل خونه را بیدار نکنه ول کن نیست ، امروز آنچنان دادی زد و گفت الانه که آب بریزم روت که با رختخواب و تشک و پتو ایستادم ، البته عمو جان جز طرفداران پرو پا قرص شاه هست و هنوز وقتی میگه اعلیحضرت چشماش دو دو میزنه ، بعد کسری گفت  تنها کسیه که بابا جلوش کم میاره عموجان هست .
همش نگاه به بابا میکنه میگه همین یکسری جوان مثل تو باعث همه بدبختی ایران شد هر چی میگفتم رضا بشین تو خونه ات سر زندگیت این آخوندها را نمیشه بهشون اطمینان کرد که تو گوشش فرو نرفت .  و مامان هم گفت  منصورخان تو را خدا این حرفها را جلو بچه ها نزنید که خان عمو محکمتر در حالی که نوک سبیلهای پر پشتش را توی انگشتاش میگیره میگه مگه دروغ میگم خود این رضا مثل …. پشیمونه  .  جات خالی من هم زدم زیر خنده که خان عمو با عصبانیت نگاهی کرد و گفت یک بار دیگه بزرگترت را مسخره کنی میندازمت ……. ، و رو کردم بهش و گفتم : عمو جان ببخشید حرفتون جالب بود که بابا رو به عمو گفت داداش ببین این منتظره تا مسخره بازی در بیاره اما منکه الان راضیم توی یک کشور مسلمون دارم زندگی میکنم  که خان عمو عصبانی گفت مگه زمان اعلیحضرت مسلمونی نبود که معصوم رو به عمو  کرد و گفت ببینید بالاخره محمد رضا شاه هم اشتباه داشت و در حالی که هیجان زده شده بود گفت کتاب آخرین انتخاب رضا پهلوی هم اشاره به اشتباهات پدرش میکند که به یکباره بابا فریاد زد این کتابها از کجا به خانه ما راه پیدا کرده کی بهتون اجازه داده این کتابها را بخونید که همه چشمها به سوی من برگشت کسری ادامه داد دیگه نمیدونستم چیکار کنم که بابا رو به مامان کرد و با فریاد گفت وای که خودمون یک ضد انقلاب پرورش دادیم که عمو جان نگاهی سریع به بابا کرد وگفت رضا یک بار دیگه فریاد بزنی و شلوغ بازی در بیاری خودت میدونی اون چیزهایی که مربوط به جوانیت هست را برای همه میگم تا حالت جا بیاد و در حالی که باز سبیلهاش را با انگشتانش میچرخاند رو به من لبخندی زد و گفت بالاخره از خاندان ما هم یک سلطنت طلب داره به وجود میاد این بچه های من که هیچ کدوم طرفدار سلطنت نشدند حداقل تو بشو نمیدانستم به عمو چی بگم فقط قیافه بابا را نگاه میکردم که از شدت حرارت تموم صورتش سرخ شده بود و صدای فشار دندانهاش روی هم را احساس میکردم و عمو رو به زن عمو کرد و گفت زن نگفتم من امید دارم ……..

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: