ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – سفره شفا- سیزده

کسری نوشابه اش را یک ضرب سر کشید و گفت : آخیش جیگرم خنک شد ، و در حالی که به قوطی خالی شده نوشابه اش نگاه میکرد گفت ایول کوکا و نگاهی به من کرد و ادامه داد میشه بیشتر بیایی پارک و نوشابه مهمونم کنی ، گفتم چطور  گفت تو خونه که جرات نوشابه خوردن نداریم  بابا جان میگه آمریکائی و نجسه و از همه مهمتر روش انگلیسی نوشته ، چیزی را که انگلیسیها بنویسیند و آمریکائیها تهیه اش کنند 100% میخواهند ما مسلمونها را بکشند و مامان هم میگه توی این تلویزیون همش میگه مضره و ضرر داره ، یک قلوپ که بخوری استخوانهات خورد میشه ، هر چی به مامان میگم یه دوست دارم نمیدونی چقدر نوشابه میخوره ولی استخوانهاش هم هیچی نشده باور نمیکنه میگه تلویزیون گفته اون که اشتباه نمیگه . و بعد با یک پرش و پرتاب دو سه متری قوطیش را مستقیم توی سطل آشغال انداخت و دستی زد و گفت 3 امتیازی بود . کسری نفسی کشید و گفت یک هفته است که خونه تا ساعت 9 شب  ورود آقایان ممنوعه ، و بعد هم جات خالی حمال پارتی داریم تا حدود 1 شب ، صبح دوباره به اتفاق بابا تدارکاتی چی حاج خانم هستیم گفتم مگه خونه تون چه خبره ؛  با انگشتان دستش پشت گردنش را خاراند و گفت پارتی حاج خانم ها ، آخه برنامه اینطوری که پس از صرف نهار خانم های محله جمع میشند و میرند مسجد و اونجا یک خانم که نقش آخوند را برایشان بازی میکند  صحبت و پند و نصیحت میفرمایند ، و سپس با یک فاصله دو ساعته همه همان خانم ها در خانه ما به صرف عصرانه و پیش شام جلسه میگذارند و خانم جلسه ای براشون میخونه و بقیه هم اشک ریزان میشوند و دمی بعد آش را صرف کرده و تشریف میبرند اما چون جلسه خانم ها است تا شعاع 100 متری حق حضور هیچ آقایی نیست و بطبع من اینجا و بابا پیش حاج احمد در حال ارشاد شدن هست ، میدونی امروز صبح توی لیست خرید مامان یه جز مواد همیشگی مانند : پرتقال، سیب،موز،خیار و شیرینی خشک و سبزی خوردن وسبزی آش و رشته آش و.. نوشته شده بود نوشابه مشکی من تا لیست را دیدم فریاد زدم نوشابه مشکی که بابا یک پس گردنی نصیبم کرد و گفت چیه بچه چرا داری داد میزنی مگه زبانم لال مشروب خواستند که اینطوری فریاد میزنی که مامان چشم غره ای رفت و گفت حاجی صد بار گفتم این کاغذ را دست این بچه نده و بعد دوباره به کاغذ نگاه کردم و گفتم مامان یک هفته است هر روز آنهم روزی 5 کیلو انواع میوه میگیرم بازم امروز هم میخواهی آخه جالبه هر شب هم که ظرفها را میشورم نه اثری از میوه ها هست و نه پوست و آشغالهای آن . که خواهر کوچیکم زد زیر خنده و گفت کسری پس به خاطره اینه که همشون گرد شدند که باز هم پشت سرم داغ شد و بابا گفت ببین چیکار میکنی تا چند دقیقه دیگه همه دین و ایمونمون را به باد میدی . معصوم که تا حالا ساکت بود گفت کسری همه میوه ها و شیرینها را انقدر دعا براش میخونند که  سر بردنشون همش دعوا است خودشون میگند به نیت … کسری گفت به معصوم نگاه کردم و میخندیدم گفتم یعنی پوست و اضافه های میوه ها هم اینجا قابل خوردن میشه ، که بابا گفت ببین به کار همه کار داره تو که مسلمون نیستی و تازه هیچی هم نمیفهمی چی میگی من کلی التماس به مامانت میکنم که بابا حداقل دو تا از اون پرتقال درشتاش را بده به من تا با حاج احمد بخوریم  تا شفا بگیریم مامانت زیر بار نمیره و میگه اخه نمیرسه ؛ خواهر کوچیکم گفت بابا فکر نکنم فایده داشته باشه آخه از پریروز که من خوردم زمین و پام درد گرفت هر چی این دو روز خوردم اثری نداشت تازه پام بیشتر درد گرفته ……..
کسری در حالی که به ساعتش نگاه میکرد گفت برای هر کس نون نداشت برای من داشت دیگه زنگ نمیزنند بگند کجائی ، مواظب باش ، سریع بیا خونه ، و………..

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: