ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – خرید عروسی- شانزده

کسری گفت  دیشب یک فیلم اکشن تو خونه داشتیم  ، جات خالی بود .که گفتم از این اکشنی که تو میگی همون بهتر که من نبودم ، کسری گفت هفته آینده عروسی دعوتیم گفتم مبارکه ، اخماش تو هم رفت و گفت چی مبارکه ؛عروسی پسرعمه ام محمود هست . گفتم خب و ادامه داد پسر عمه جان از اون پسرهای نازنین دائی جان مامان هست ، همه افکار و راهش همونی هست که دائی جان عاشقش هست ، گفتم پس حتما عروس خانم هم دائی جان انتخاب کرده که کسری گفت نه بابا خود محمود دیگه یک پا حرفه ای شده ، خودش طرف را پیدا کرده ، بابای دختر خانم آخوند هست و تاجر . یعنی از دو طرف جیب مردم را خالی میکنه از یک طرف میاد بالای منبر و روضه میخونه ، گریه مردم را هم در میاره خب وقتی هم که گریه میکنی بهت فشار وارد میشه و معمولا فشارت پائین میزنه و آنوقت نوبت چی میشه آب قند که حاج آقا اینجا هم وارد عمل میشه و با تجارت قند فشار مردم را دوباره سر جاش میاره دیدی چه راحت میشه درآمد درآورد ، گفتم خب این آقا محمود چطوری با این خانواده آشنا شده که به یکباره زد زیر خنده و گفت این مسئله ای است که برای همه فامیل ناشناخته باقی مونده دائی جان مامان آقا محمود را به حاج آقا معرفی میکنه که تو کارهای مسجد کمک یارش باشه که نمیدونم محمود چیکار میکنه که دائی جان را به طور کامل دور میزنه و آنچنان با حاج آقا رفیق میشه که همه کاره ایشون میشه و حال رسیدیم سر خط ، گفتم خب اکشن بودن از کجا شروع میشه هیچی دیگه دیروز من که بیرون بودم ؛ معصوم هم دانشگاه که بابا باتفاق مامان و خواهرکوچکم رفته بودن خرید  و من که رسیدم خونه آخرین نفر بودم قبلش معصوم رسیده بود هیچی  مامان به قول خودش و به روایت بابا با کلی زحمت خرید عروسی را انجام داده بودند ، گفتم یعنی بابا و مامانت اینقدر سخت پسند هستند که برای یک خرید انقدر به خودشون زحمت داده اند که کسری گفت بابا  تو هم دیگه بی صبری میکنی . خنده ام گرفت و کسری گفت ببین اونا که اگر برای خودشون رفته بودند که نمیآمدند بگند کلی زحمت کشیده اند ، با تعجب گفتم کسری خب پس چی که کسری در حالی که دستاش را تکون میداد گفت اکشن بودن از همین جا شروع میشه
پرده اول آقا و خانم رفتند بازار و با دقت فراوان برای من و معصوم لباس و… تهیه فرمودند
پرده دوم معصوم وارد میشود این قسمت البته به روایت انسی خواهر کوچکم هست تا معصوم چشمش به پیراهن تهیه شده میافته  و با حالت قهر به اتاق میرود و بابا جان هم با داد وفریاد روی مبلش مینشیند و تلویزیون را روشن میکند . مامان هم همینطوری در حالی که یک چشمش به پیراهن پهن شده روی زمین بوده به درب اتاق بسته شده  مینگریسته .
پرده سوم ورود کسری  اینجانب بیخبر از همه جا وارد خانه شدم و دیدم بابا  روی مبل لمیده و مامان  تکیه بر پشتیه اش  نشسته  سلام کردم که بابا گفت هیچ معلومه کجا هستی من و مامان کلی باید وقت بگذاریم بریم خرید واستون شما هم که معلوم نیست چیکار میکنید با تعجب نگاهی به هر دوشون انداختم و نگاهم به انسی افتاد دیدم چادرش را سرش کرده و صورت کوچیکش را از درونش بیرون آورده با چشم و ابرو داره اشاره میکنه که از علائم فهمیدم هوا کشمشی است ، مامان بلند شد و گفت هفته دیگه عروسی محمود هست و این پیراهن و شلوار را برات خریدیم بپوش که کلی گشتیم ، بعد کیسه ای را که  پیراهن و شلوار درونشان بود را به دستم داد ؛ گفتم مامان مگه سایز من را میدونستید که بابا گفت بچه را ببین فکر کرده ما هیچی نمیفهمیم ، پکیسه به دست شروع به حرکت کردم  که صدای باز شدن درب اتاق را شنیدم و معصوم نمایان شد بسیار در هم ریخته و عصبانی ، گفت کسری به همین راحتی پذیرفتی ، پس اینهمه حرف  میزدی که باید محکم ایستاد و نظرمون را بگیم همین شد مگه ما هنوز بچه ایم که اینها رفتند و برامون فکر کردند و خرید کردند کسری حرفهای تو هم دیگه نمیشه روش حساب کرد ، در حالی که اصلا متوجه نبودم معصوم چی داره میگه ، از پشت صدای فریاد بابام میخکوبم کرد که هر چی هست زیر سر این کسری است صد بار زن گفتم این پسر را بسپار به دائی جانت تا درستش کنه که گفتی نه کسری هنوز بچه هست ببین داره رو مخ اینها کار میکنه داره شورش راه میاندازه ، کسری گفت اصلا نمیدونم چم شد کیسه ای که پیراهن و شلوار داخلش بود از دستم بر زمین افتاد چشمام از حدقه زد بیرون یک پیراهن سفید با خطهای کشیده شده مشکی ، شلوار هم پارچه ای ، آنهم چهار خانه ، برگشتم به مامان و بابا نگاه کردم و گفتم بابا اشتباه شده اینها مال شما است  فکر میکنم وسایل من تو کیسه دیگری است که بابا جلو آمد و گفت همین دیگه مامانتون بهتون پول میده هر کاری دوست دارید میکنید بعد هم میگید اشتباه شده آره اشتباه شده شما بهتون آزادی نیومده باید مثل جونیهای خودمون لباسهای بزرگترها را دیگه براشون تنگ شده بدیم بهتون بپوشید ، معصوم  جلو آمد و گفت آقا کسری لطف کن پیراهن من را هم ببین نگاه کردم یک پیراهن کاملا بلند و ظاهرش نشان میداد که بسیار گشاد و با گلهای ریز رنگی در حاشیه آبی پر رنگ ، زدم زیر خنده و گفتم نه بابا از تو که کاملا اشتباه شده پیراهن مامان بزرگ هست ، که پشت سرم داغ شد ، جمع کنید این مسخره بازیها را برید بپوشید مامان اندازه بزنه که فردا بدم حسن خیاط سر کوچه اندازش کنه ، دیگه میدونستم جای هیچ سخنی نیست به داخل اتاق پریدم و پیراهن و شلوار را پوشیدم ، من که تا حالا شاید به تعداد انگشتان دو دستم پیراهن نپوشیده بودم وقتی بیرون آمدم و قیافه ام را معصوم و بقیه دیدند ، معصوم گفت مترسک متحرک ، به آینه که رسیدم نگاهی کردم پیراهن کاملا گشاد و توی تنم زار میزد و شلوارم  را که دیگر نگو ، مامان گفت حاج رضا بهت گفتم پیرهن براش بزرگه همش گفتی اندازه است ببین ، بابا نگاهی کرد و گفت این که کاری نداره میدم از بقل درز بگیرند اندازه میشه شلوار هم از بس تو تنش از این شلوارهای بی غیرتی پوشیده ببین تازه شده جز آدمیزاد ، نگاه میکردم و نمیدانستم چه جوابی بدهم که انسی گفت کسری خیلی باحال شدی فکر کن مامان و بابا  لباس عروسیت را برات بخرند چقدر خوشگل میشی ، فقط گفتم ببینید شما دارید برای همه چیز تصمیم میگیرد و انجام میدهید لطف کنید خودتان هم به جای ما به عروسی بروید …. پیراهن و شلوار را نمیدونم چه جوری از تنم کشیدم بیرون  و لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون ……………

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: