ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – الگو – هفده

کسری نگاهی به کفشهاش کرد و با دستش پاچه شلوارش راجابجا نمود و گفت هر چی به این خیاطه گفتم حسن آقا ببین میخواهم وقتی راه میرم کاملا شلوارم روی کفشهام را بپوشونه توجهی نکرد و کار خودش را کرد ببین تازه 2 سانت از جورابم هم بیرون میپره ،
نگاهش کردم و گفتم اشکال نداره زشت که نیست  سخت نگیر ، نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت ببین این هم خیلی مهم است . بعد کمی با دستاش شلوارش را پائین تر آورد……… .
میدونی دیشب بعد از مدتها با اصرار من و معصوم و قسمتی مامان ، مامان بزرگ به خونه ما اومد خودم رفتم دنبالش و آوردمش ، بابا که اصلا فکر نمیکرد مامان بزرگ بیاد…… هیچی دیگه  شام را خوردیم ، بابا رفت سراغ تلویزیونش ، مامان بزرگ هم که با اصرار هم نتوانسته بود راهی به آشپزخانه پیدا کند  روی مبل نشست ،
من هم طبق معمول در حال تمیز کردن سفره بودم ، بابا طبق عادت همیشگیش صدای تلویزیون را زیاد کرد و در حال زدن از این کانال به کانال بعدی ، اینهم جز خصوصیاتش هست اول این چند تا کانال را بالا و پائین میکنه خودشم  نمیدونه  دنبال چی میگرده تا صدای یکی در بیاد که بابا چرا اینقدر کانال عوض میکنی ، اینبار نوبت من بود مامان و معصوم که تو آشپزخونه بودند و انسی هم کنار مادربزرگ مشغول بازی بود ،
سفره را جمع کردم و تو دستم گرفتم و به بابا نگاهی کردم و گفتم حاجی هیچ خبری توش نیست ببین از اول تا آخرش یکی هست دنبال چی میگردی که بابا سرفه ای کرد و بدون آنکه حرفی بزند کنترل تلویزیون را کنارش گذاشت و زل زد به صفحه تلویزیون .
مامان و معصوم هم دیگه کارشون تموم شده بود و معصوم با یک سینی چای بیرون اومد و کنار مامان بزرگ نشست ، مامان هم چای مخصوص بابا که باید حتما توی لیوان مخصوصش و لبالب چای باشه را روی میز کنار دستش گذاشت . بابا همینطور که چشم از تلویزیون برنمیداشت گفت بیان بنشینید و گوش بدید ببین چی میگه همش در رابطه با شما جوانها است عجب حرفی میزنه این حاج آقا حرف دل من را میگه ،
لحظاتی همه ساکت شدند ، صفحه تلویزیون حاج آقای که در ظاهر تر و تمیز بود را نشان میداد در حالی که لبخندی بر گوشه لبانش نشسته بود سعی میکرد همه را مجذوب خودش کند به یکباره گفت : زندگی باید ساده باشد ما بعنوان رهروان علی و فاطمه باید از اونها بیاموزیم ما الگو اسلامی تو جامعه مون داریم انوقت دختر و پسرمون چون اطلاع ندارند دنبال این الگوهای غربی میرند ما و شما بعنوان بزرگترهای جوانانمان نباید اجازه دهیم که جامعه اسلامیان به سوی غرب انحطاط پیدا کند
بابا صورتش را به سوی ما برگرداند وگفت ببین همون حرفهایی را که من میزنم بقیه هم تائید میکنند .  انسی خواهر کوچکم گفت بابا من اصلا دوست نداشتم تو آخوند بشی چون همش  وقتی با مامان بیرون میریم بهشون حرف بد میزنند .. بابا نگاهی بهش کرد و گفت غلط کردند و …………..
معصوم گفت بابا اگر صحبتت تموم شد و دیگه نمیخواهی تلویزیون را ببینی خاموشش کن .. که سر و صدای بابا در اومد که حالا دو کلمه حرف حساب شنیدید میگید خاموشش کنم ،
به بابا گفتم ببین آخه کجاش حرف حسابه ، الان توی قرن 21 هستیم و اونا …  آخه نمیشه اینطوری که .. بابا شلوغش کرد و گفت همین دیگه حرف من که اشتباه این بابا هم توی تلویزیون اومده حرفش غلطه فقط شما میفهمید ، چایش را سر کشید و گفت واقعا که …..
مامان بزرگ که تا حالا ساکت بود حرکتی کرد و گفت حاج رضا به نظرتون الان جوانها باید چطوری باشند که مورد پسند شما بشند ،
بابا قند بعدی را توی دهنش گذاشت و چایش را سر کشید و گفت زن این چای که جوشیده است . این هم جز خصوصیات بابا است برای آنکه اول بحث را منحرف کنه و اگر بتونه هم جواب نده اینکار را میکنه ، اما نمیدونم اینبار هیچ صدایی از کسی در نیامد بابا سرفه ای کرد و گفت حاج خانم این چه حرفیه شما میزنید ما که انتظار نداریم هر طور خودشون دوست دارند باشند دیگه .
مامان بزرگ گفت حاج رضا نشد دیگه ، معصوم دیگه نتونست سکوت کند و گفت خب بابا الان من اونطوری که دوست دارم را شما اجازه میدهید که من باشم ،
بابا اخماش تو هم رفت وگفت این چه حرفیه تو که حالیت نمیشه خوب از بد را نمیتونی تشخیص بدی ……
مامان بزرگ با لحنی بسیار آرام که به نظرم سعی داشت همه افکار بابا را خالی کند تا بعد نتواند عوضش کند کاملا حرفه ای اینکار را انجام میداد گفت حاج رضا این طور نشد یا شما موافق هستید یا مخالف ، بابا گفت من مخالف نیستم فقط میگم چرا باید اینا اینطوری لباس بپوشند ، چرا باید دوستاشون این شکلی باشند ، چرا…………..
مامان بزرگ گفت حاج رضا چیزی دیگه باقی موند یا بازم هست ، اینهای را که گفتی بر چه اساسی گفتی چون خودت دوست نداری میگی یا آنکه چون بهت گفتند داری میگی .
که بابا گفت مگر فرقی هم میکنه …..
کسری ادامه داد : دیگه داشت یک بحث داغ میشد و به نوعی یک مناظره من داشتم کیف میکردم و معصوم هم لبخند بر لبانش بود .
بابا انگار تازه متوجه ما شده باشد گفت شما ها پاشید برید دنبال کارتون نمیبینید چند تا بزرگتر دارند حرف میزنند … معصوم ناراحت شد و اومد بلند شه که مامان بزرگ دستش را گرفت و گفت بنشین و رو به بابا گفت حاج رضا مگر بحث همینها  نیست پس بگذار خودشون هم باشند ،
بابا که انگار میدونست راه فراری نداره  گفت ببین اینهای را که من میگم چون جامعه به من میگه ناپسند هست خب من هم میگم ، نادرست .
مامان بزرگ گفت : حاج رضا یعنی هیچ کدوم را خودت بررسی نمیکنی و یا حتی با شرایط نگاهشون نمیکنی . بابا گفت چی میگی شما ،مگه قانون هم عوض شدنی است ، شما یک حرفی میزنیها ، ببین این بچه ها یک مدت از این حرفها میزدند فهمیدم کار این ماهواره و کامپیوتر و… همه را  جمع کردم بازم این حرفها توخونه ام آمده شما را هم که از مدتها قبل گفتیم ماهواره ات را جمع کنی که گوش نکردی ، اصلا فکر میکنی خونه شما با این بساطی که درست کردی نماز داره یا نه ، معصوم صورتش سرخ شد و رو به بابا گفت : شما اصلا جواب نمیدهی دارای یک چیز دیگر را میگی که بابا عصبانی رو به من کرد و گفت : همه اینها زیر سر تو است کسری . اگر تو…………….
رو به بابا گفتم ببخشید مگه من مخترع و مکتشف هستم که همه چیز زیر سر من هست …
مامان بزرگ را نگاه کردم سکوت کرده بود و سرش را پائین انداخته بود فهمیدم که خودش فهمیده این مناظره هم بی نتیجه به پایان رسیده ، بدون آنکه به نتیجه خاصی رسیده باشه ……   بابا تلویزیون را زیاد کرد
طبق آخرین آمار دلیل همه مشکلات امروز جامعه عدم شناخت الگوهای مناسب برای زندگی است ………….

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: