ماجراهای کسری جوان ایرانی – کتاب ازل – ده

سر خیابان که رسیدم نگاهی به اطراف کردم ، کسری را ندیدم آخه زنگ زده بود و گفته بود سر خیابان منتظره همینطور که دور وبرم را نگاه میکردم فردی از کنارم گذشت جثه ای مدادی داشت  داشتم سمت دیگر خیابان را نگاه میکردم که همان فرد اینبار از جلو به من نزدیک شد  موهای ژل زده و به آسمان رفته همراه با یک عینک دودی بزرگ که حدودا همه صورتش را گرفته و شلوار جین آبی روشن .  سریع گفتم کسری این چه قیافه ایه برای خودت درست کردی ، کسری نگاهی انداخت و گفت خیلی خوش تیپ شدم فکر میکنی الان دیگه تو دل برو هستم به یکباره زدم زیر خنده ودوباره نگاهی بهش کردم و گفتم مگه چی شده که الان باید همچین احساسی در من به وجود بیاد کسری گفت:من را بگو که فکر کردم الان شبیه هالیودی ها شدم و در حالی که میخندید  گفت وبلاگ باحالی را بهم معرفی کردی ، جالبه مطالبش را همش میخونم میدونی جالبتر اینه که مامان بزرگ هم دعوت کردم تا بیاد و براش بخونم مادر بزرگ هم یک تشک و بالش آورده گوشه اتاق پهن کرده.  میگه کسری  جالباشو برام بخون  صداش میزنم و میاد و مینشینه تا براش بخونم  جالبتر اینکه من اصلا عادت ندارم بلند بلند مطلبی را بخونم حالا مجبورم هم بلند بلند بخونم و هم شمرده آخه مامان بزرگ میگه بچه من دیگه نمیتونم مطالب را تزیه ( تجزیه) کنم پس کلمه به کلمه بگو و در حالی که میخندم میگم مامان بزرگ اینطوری که یک سال طول میکشه تا تو از اون اتاق بیای اینجا ، شش ماه هم طول میکشه تا من یک مطلب را بخونم . که مامان بزرگ میخنده و میگه الهی که پیر نشی .
از دوشب قبل شروع به خواندن کتاب ازل کردم به نظرم بد نبود ، به مامان بزرگ هم گفتم بیاد تا براش بخونم میدونی خیلی جالب بود اون قسمتهای اول را که میخوندم همش راجب عشق و عاشقی بود ، همش زیر چشمی به مامان بزرگ نگاه میکردم همش تو این فکربودم که مامان بزرگ بگه اینا چیه تو میخونی بچه آخرتم را از دست دادم  اما در حالی که به فکر فرو میرفت سریع به من میگفت کسری اینجاهاش را برای شما جوانها نوشته اینجاهاش را تو دلت  بخون و برو . بهش میگم مامان بزرگ یعنی سانسور کنم ، در حالی که میخندید  گفت خب بلند بلند بخوان ، یکبار گفت ببین کسری وقتی میگم باید مرتب و ترو تمیز باشی چقدر خوبه نگاه کن ببین این آقا ازل اصلا مشخصه که خیلی مرتب هست ،ببین چقدر همه دوستش دارن .
البته از قسمتی که براش خوندم اول انگشت شصت اون بابا را کند و بعد هم راحتشون کرد مامان بزرگ قیافه اش متفکر شده میگه جل الخالق مگه میشه کسی همه این خوبیها را داشته باشه انوقت براحتی ….  . نه کسری فکر کنم اینم تقصیر شما است از بس که از این فیلمهای تفنگی خوشتون میاد اونم مجبور شده که اینطوری بنویسه … دیگه نگذاشتم که کسری ادامه بده گفتم خب نظر خودت چیه در حالی که به من نگاه میکرد گفت ببین هیکل  آماده مبارزه است ، با حالیش گل کلمهای شعله ور هستند وقتی که حوزه را منفجر میکنند …
بعد ادامه داد ببین اینکه اون تونسته به این نتیجه برسه که باید برای آزادی این کارها را بکنه جالبه داشتم فکر میکردم من هم که نتونستم تو خونه به نتیجه برسم اگر بخواهم یک انقلاب مثل ازل راه بیاندازم  اول باید یک شب خونه دائی جان مامان را منفجر کنم و بعد شروع کنم به قیام تو خونه البته رو هیچکدوم از بچه ها نمیتونم حساب کنم چون اونا طاقت ندارندخب اونجا من یک نفر میشم و بس.  چون فکر نکنم ازل و دوستاش حاضر شن برای انهدام بابا و دائی جان اقدامی کنند …..
بعد در حالی که عینکش را در دستانش به چرخ در آورده بود گفت ببین باید بیشتر فکر کنم باهات صحبت میکنم ………….
و در حالی که قیافه اش میدرخشید رفت.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: