ماجراهای کسری جوان ایرانی – زائر -دوازده

صدای گوشیم از خواب پراندم  نگاه کردم پیامی از کسری آمده بود تعجب کردم دوباره نگاه کردم و از ابتدا خواندم : لو رفتیم دائی جان فهمید بابا تهدید کرد بنده طلبیده شدم الان عازم هستیم . با تعجب دوباره دراز کشیدم فهمیدم که تا ده روزی منتظر کسری نباید باشم .
خواب بودم که با صدای زنگ بیدار شدم از خواب پریدم نمیدانستم که صدای زنگ ساعت است یا زنگ درب ، در حالی که احساس میکردم خیلی کم خوابیده ام از جایم بلند شدم ؛ نه صدای زنگ ساعت نبود پس یک احتمال کم شده بود سعی میکردم متمرکز شوم زنگ تلفن خانه بود گوشی را برداشتم همزمان نگاهی به ساعت روبرویم کردم 9 را نشان میداد در دلم غوغایی شد خواب ماندم وای . که صدایی آشنا به گوشم رسید السلام علیک کسری ابن رضا هستم ، تازه فهمیدم  امروز جمعه است خوشحال شدم هم از این بابت که خوابم نبرده بود و از سوی دیگر  صدای کسری را میشنیدم ، با تعجب گفتم کسری صبح جمعه آنهم 9 صبح سحر خیز شدی ، گفت  میخواهم خدمت برسم یا اخی . گفتم کسری چیزی شده چرا اینطوری حرف میزنی . گفت اخی جان گفتم رفتم زیارت شما که تشریف نمیاورید من میخواهم به خدمت برسم . واقعا نمیدانم چه شده که کسری اینگونه صحبت میکرد گفتم منتظرت هستم ، تا آمدم درست و حسابی به خودم بیام صدای زنگ خانه به صدا در آمد کسری بود  چند ثانیه ای طول کشید تا کسری به جلوی درب آپارتمان برسد جلو درب ایستاده بودم که درب آسانسور باز شد جوانی خارج شد کسری بود اما چرا این شکلی شده بود شلوار پارچه ای که از کمرش آویزان شده بود پیراهن سفید خط دار که بتنش زار میزد و بالای زانویش را پوشانده بود، وای موهایش  کوتاه و ریخته شده در صورتش و ریشهای فر خورده ، جلو آمد سلام کرد دستانش را گرفتم و بغلش کردم بوی عطر مشهدیش تا ته  مخم را منفجر کرد ، کتانی  رنگ و رو رفته اش را پایش در آورد  و داخل خانه شد باور نکردنی بود این همان کسری بود ، چای را که جلویش گرفتم گفت برادر چرا زحمت کشیدی ، گفتم کسری چی شده چرا اینطوری حرف میزنی بابا دست بردار بیخیال ، اینها دیگه قدیمی شده ، دستش که تو جیب شلوارش رفت  از لابه لای انگشتاش مهره های تسبیح را تشخیص دادم ، گفتم کسری حرف بزن چرا این شکلی شدی . نگاهی به دور و برش کرد ایستاد و شروع به قدم زدن کرد ، گفت  دائی جان مامان دستور دادند که عذر هیچ کس مورد پذیرش نیست و همه خاندان باید رهسپار شوند شوخی که نیست برای دست بوسی آقا تشریف میبریم هر چه به این در و آن در زدیم نشد که نشد ،  هیچی دیگه مسافرت آغاز شد ابتدا گوشیهایمان توقیف شد البته بجز گوشیهای رانندگان ،  و  وسایل صوتی و تصویری در طول زمان مسافرت قطع گردید و  در هر اتوبوس یک روضه خوان و یک مداح به طور کامل اجرای برنامه میکردند یکی دو بار اومدم زیر آبی برم که نشد یک بارش با کلی التماس جون خواهر ، برادر … از راننده گوشیش را گرفتم تا شماره را گرفتم و گفتم سلام نسترن …  . دائی جان پیدایش شد ، بنده شدم وردست این آقا مداح ، هیچی اون میخوند و جاهای که کم میاورد و لیوان آب جوش را سر میکشید باید فریاد میزدم انا الحسین انا مظلوم …….. و صدای گریه فامیل را در می آوردم ولی باحال بود دفعه اول و دوم که میگفتم آقا مداح با آرنج ضربه ای بهم میزد و یواش میگفت سوز دارش کن تازه راه افتاده بودم که دائی جان انتقالی نصیبم کرد و گفت تو درست بشو نیستی و گذاشتم بغل دست حاج آقا آخوند ، هیچی دیگه از صبح تا شب فقط کارش این بود که تو گوشم بگه مسلمان اینه و …… جات خالی دیگه  امام رضا  همش ما را می طلبید و باید کنارش میبودیم ، یکی دوبار به حا ج آقا گفتم خب شاید آقا الان وقت نداشته باشد که راپورتم به دائی جان گزارش شد و اوضاع خرابتر . در حالی که نگاهش میکردم گفتم چرا حالا ظاهرت اینچنین شده اینهم از الطاف دائی جان و آقا است دیگه ، جور دیگه نمیپذیره ، و در حالی که انگشتانش را توی ریشهای فر خورده اش میکرد حالا شدی مشدی به توان سالهای عمر و تا یک هفته هم حق جنب خوردن از تو خونه را نداریم چون همسایه ها میاند و قبول باش میدهند و بابا  خاطرات سفر را بازگو میکند و دائی جان از شفا یافتن درد پای عمه صغرا و بهبود یافتن دیکس (دیسک) کمر آقا محمد ….

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: