ماجراهای کسری جوان ایرانی – حجاب – هشت

کسری در حالی که اشاره به  داخل ویترین مغازه میکرد گفت خیلی باحاله ، با دقت نگاه کردم روسری  رنگارنگی بود که در ظاهر بسیار جذاب  میامد و به کسری نگاه کردم و کسری گفت برای خواهرم معصومه میخواهم خیلی از این رنگها دوست داره  کسری در حالی که ازروسری چشم بر نمیداشت گفت خب مدل کوتاه هست دیگه ، خیلی باحاله . بریم قیمتش را بگیریم
به کسری که غرق تماشای روسری  بود نگاهی دوباره کردم با کمی تاخیر راهی داخل مغازه شدیم کسری که از دیدن رنگهای متفاوت روسری و مخلوط شدن آنها با هم بسیار شاد مینمود برای اولین بار بدون صرف زمانی طولانی که برعکس همیشه بعد از دیدن باید زمان زیادی را میگذاشتیم و سه بار کل خیابان و مغازه های اطراف را میگشتیم و تازه کلی هم چونه میزدیم تا کسری راضی به خرید بشود کسری در همان نگاه اول دیگر نتوانست تحمل کرد و با شادمانی خرید را انجام داد
تازه رسیده بودم خانه وسایلی که همراهم بود را در آشپزخانه قرار دادم و لیوانی آب خنک خوردم  که گوشیم زنگ خورد  مادر کسری  بود سلام کرد و گفت مگه شما همراه کسری برای خرید نرفته بودی گفتم بله چطور که مادر کسری گفت : چطور اجازه دادید همچنین روسری  را کسری بخردمگر خودتان خانواده ندارید  در حالی که تعجب کرده بودم گفتم واقعا متوجه منظورتان نمیشوم کسری دوست داشت هدیه ای را برای خواهرش تهیه کند  آخر به من چه ارتباطی دارد که بهش بگم بخرد یانه جمله ام  را کامل بیان نکرده بودم که ارتباط قطع شد هنوز در فکر بودم که چه شده است و اینکه واقعا مگر کسری بچه است که من برایش تعیین کنم چه چیزی را بخرد یا نه .
ساعاتی گذشت که گوشیم مجدد زنگ  خورد کسری بود گفت نبودی ببینی توی خونه مون دسته راه افتاده بود گفتم آره مامانت  به من زنگ زد و من اصلا متوجه نشدم حرفهایش چه معنی میدهد که کسری گفت هیچی بابا تازه از مسجد آمده بود که من رسیدم  توپش هم پربود و تا رسید قبل از هر صحبتی گفت شما جوانان گندش را در آوردید امروز حاجی تو مسجد از صحبتهای احمد خاتمی گفت :
دیگر نمی توانیم بگوییم در حوزه مسائل فرهنگی و علی الخصوص حجاب در کشور کم کاری صورت می گیرد دیگر با کار فرهنگی نمی توان جلوی بدحجابی در جامعه را گرفت و فکر می کنم برای حل این مسئله باید خون های پاکی ریخته شود تا این معضل از جامعه ما ریشه کن شود.
هنوز صحبتهای بابا کامل تمام نشده بود که معصوم در حالی که روسریش را سر کرده بود اومد پیش ما ، انقدر بهش روسری میامد که من بی اختیار شروع به دست زدن کردم و خواهر کوچکم هم به تقلید من همینطور .
فریاد بابا ما را به خود آورد  حاج خانم این چه خانه خدای بود که رفتی ، ای چه بساطی که توی خونه مون به پا شده ، این چیه این دختر به سر کرده که خواهر کوچیکم گفت بابا کسری براش خریده ، نگاه پر از غیظ بابا که نمیدانست چه کند به من زوم شد همینطوری که به من نگاه میکرد تو مسجد اینهمه گفتند و من هم تکبیر گفتم
نگو اصل قضیه تو خونه خودم هست و من خبر ندارم و رو به معصومه کرد و گفت این پسر نادانه تو چرا عقلت را دست کسری دادی ، ا ا  ببین یک ذره روسری را سرش کرده میخواهد بره بیرون آخه کجای موهات را با این پوشاندی ، این خود بد حجابی ، باید از همین لحظه شروع کرد  اول از خونه خودم شروع میکنم که رو به مادرم و خواهرام کرد و گفت از امروز بدون حجاب کامل هیچ کس پا از خونه بیرون نمیگذاره ، خواهر کوچکم در حالی که چادرش را که مامان براش دوخته بود زیرش انداخته بود و بازی میکرد را سریع دست گرفت و بابا اگر حجاب سرمان نباشد یعنی خونمون را میریزی ……….

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: