ماجراهای کسری جوان ایرانی – ازدواج – هفت

ساعت از 9 شب گذشته بود که گوشیم را برداشتم و با خودم گفتم باید زنگ به کسری بزنم ببینم موضوع امروز چه بود که این همه دردسر کشیدم بعد از شنیدن چند بوق صدای آرام کسری را شنیدم که گفت اوضاع کشمشی است من بهت زنگ میزنم یا فردا میبینمت تا اومدم که ادامه بدهم صدای بوق اشغال را شنیدم متعجب شدم و صبر کردم تا ببینم چه خبری از کسری میرسد هنوز یک ساعت نگذشته بود که صدای زنگ گوشیم از جا پراندم فکر کنم در حین کتاب خواندن چرتی زده بودم جواب دادم کسری بود حال و احوالی کرد و گفتم چه خبر امروز کجا بودی که ببینی بابات چه سر و صدایی به پا کرد هنوز جمله ام تمام نشده بود که کسری گفت پس بابا با تو تماس گرفت و صحبت کرده با تعجب گفتم مگر قرار بود با کس دیگری هم تماس بگیره که با خنده ادامه داد آره به همه دوستام زنگ زدم و گفتم اگر از خونه زنگ زدند و پرسیدن کسری اونجا است بگن آره . و از قضا مامان به تک تک دوستام زنگ زده بود و همه از جمله تو گفته بودی که کسری اینجا است و بابا هم که می فهمه بازم شروع میکنه با همه تماس گرفتن  حرف کسری را قطع کرده و گفتم بابات زنگ زد و در همان موقع خانم عباسی مدیر واحد هم اومده بود و باهام کار داشت که بابات شلوغ کرد کسری زد زیر خنده جالبیش اینجا است که اسمها را قاطی کرده و هر چی ناسزا بود نصیب اشکان کرده و میگه دیگه حق نداری با اشکان هیچ رابطه ای داشته باشی .
خب کسری حالا چی شده بود گفت بابا قضیه خیلی جدیه گفتم بهت  برای عید که خانواده دائی مامان اومده بودند پیشنهادی داشتند گفتم آره یادم هیچی جناب دائی جان برام فکرهای اساسی کرده و برام یک دختر خانم در نظر گرفته و همه کارهای لازم را به قول خودش انجام داده و قرار بود برای مراسم همزمان خواستگاری و عقد محضری امروز تشریف ببریم در حالی که به کسری نگاه میکردم آب دهنم را قورت داده گفتم خواستگاری با عقد محضری .
با لبخند گفت آره دیگه دائی جان لطف کرده و همه کارها را به انجام رسانده بودند گفتم بدون آنکه حتی همدیگر را ببینید ، کسری ادامه داد تو کجا زندگی میکنی از قوانین خبر نداری مگه تو حق داری حرف بزنی فقط باید آنچه که آنها میگویند بپذیری ، مگر میشود چی میگی کسری صحبت زندگی است کسری در حالی که صدایش را صاف میکرد گفت جز افتخارات دائی جان اینه که تا حال بسیاری ازدواجها را خودش اینطوری به وجود آورده و همه هم موفق . گفتم خب بابا و مامان هیچی نمیگن . کسری گفت مسئله اینجا است که بابا و مامان را هم دائی جان به هم رسانده و  هم اون ، جز افتخارات میدونه و هم بابا اینها . بابا میگه این قرتی بازیها را شما جوانان نادان در آورده اید ، ما هم جوان بودیم  مامانت را من برای اولین بار سر سفره عقد دیدم . دیگه نتوانستم تحمل کنم گفتم یعنی چی بابا این حرفها مال گذشته ها است که کسری گفت خب مسئله اینجا است که گذشته که هنوز نگذشته چون من یکی هنوز باهاشون محشورم ……
صدای اشغالی تلفن را در ادامه صحبتهای کسری میشنیدم و لحظاتی بعد صدای اس ام اس مرا وادار کرد به خود آیم کسری بود نوشته بود وضعیت مجددا قرمز شده و معنا و مفهوم آن این است که هوای خانه کشمشی ……………

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: