ماجراهای کسری یک جوان ایرانی -اینترنت– یک

سعی دارم از این به بعد یکی از دوستان نزدیکم به نام کسری را معرفی کنم ، کسری برایم دوست نازنینی است که صحبتهایش و نوع نگرشش برایم جالب است هر بار چند جمله ای حتی به شکل بسیار کوتاه از او بیان میکنم شاید که برای شما هم جالب باشد

 دیروز نزدیکهای غروب بود که موبایلم زنگ خورد جمعه بود ابتدا با بیحوصلگی گوشی را برداشتم نگاه کردم نام کسری افتاده بود انگشتم را روی دکمه سبز رنگ موبایل فشردم قبل از آنکه بخواهم حرفی بزنم سریع کسری سلام کرد و در ادامه گفت دارم میام ببینمت کارت دارم ، هنوز ساعتی نگذشته بود که صدای زنگ موبایلم توجهم را جلب کرد میدانستم کسری است چون او همیشه وقتی به سر کوچه که میرسید یک تک زنگ میزد و به قول خودش اعلام حضور میکرد از روی مبل حرکتی کردم و درب را گشودم لحظاتی بعد کسری جلو در ایستاده بود مثل همیشه با صورتی که لبخند میزد وموهای وزکرده به هوا و شلوار جین رنگ و رو رفته که همه جاش را وصله کرده بود و پیراهنی که نمیدانم بلوز است یا تی شرت داخل شد گفت میدانی چی شده گفتم نه گفت دیشب نزدیکهای 2.5 صبح بود داشتم تو اینترنت میگشتم که به یکباره از داخل مانیتور پیغامی ظاهر شد ایست دستها بالا بدون حرکت نمیدونستم باید چه کنم باز هم صدا گفت این بار دوم است و بارسوم مسئولیت هرگونه اتفاقی با خودت است به آرامی انگشتان دستم را از روی ماوس جدا کردم و انگشتان دست دیگرم را از روی کیبرد جدا کردم حالا دیگر دستانم کاملا» به بالا برده شده بود پیغامی دیگر ظاهر شد از کامپیوتر یک گام به عقب برو کمی نگران شدم داشتم با خودم مبارزه میکردم وای الان معلوم میشه که من فقط با یک شورت و یک زیر پیراهنی هستم درهمین افکار بودم که فردی بر روی صفحه مانیتور ظاهر گشت با ظاهری بسیار عصبانی و صورتی که کاملا شکل دایره بود و دور تا دورش را از ریش پر کرده بودند و البته در قسمت بالایی دایره موهای مجعد کمتر ، فریاد زد مشخصات .

هنوز نمیدانستم که چه کنم ، دوباره با صدای بلندتری گفت مجوز حضور والدین در این ساعت ، مجوز نیروهای انتظامی همراه با تائیدیه دادگاه برای استفاده و داشتن اینترنت ، به به لباسهای مبتذل هم که داری خب جرائمت خیلی زیاده ، بیسیمش را در دست گرفت و جملاتی را گفت هنوز ثانیه ای نگذشته بود که صدای آژیر چندین ماشین را میشندیم که در حال نزدیک شدن بود گریه ام در آمده بود گفتم آقا آقا دفعه آخرم  دیگه نمیام بابا تور را خدا …

دیگر حتی به من نگاه هم نمیکرد و فقط گفت یکبار که بیای ازت پذیرایی کنیم دیگه یادت نمیره ، واقعا وحشت زده بودم فقط احساس میکردم کسی در حال زدن من است فقط داد میزدم و التماس میکردم

ناگهان صدائی آمد صد بار گفتم سر موقع بخواب که خوابهای بد نبینی همش تقصیر این اشکانه قدم پاشو میشکنم این فیلمهای ناجور را بهت میده بلافاصله چشمانم را گشودم روی تخت خوابیده بودم و مادرم بالای سرم بود دور وبرم را نگاه کردم هیچ خبری نبود سریع پتو را کنار زدم نه شلوارم پام بود و نگاهی دیگر کردم کامپیوترم روشن بود و چراغهای مودمم خاموش و روشن میشد یعنی بازم اینترنت قطع شده .

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 ساعت 23:59 شماره پست: 46


Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: