ماجراهای کسری جوان ایرانی – حکومت نظامی در خانه -سه

کسری از تعطیلات سال نو برایم گفت : دایی بزرگ مادرم  به خانه مان آمد او را که فقط سالی دوبار  آنهم پیرو رسم نوروزی که روز اول باید به دیدنش بروند و بعد از چند روز ایشان به اتفاق جمع خانواده تشریف فرما میشوند مهمانمان بودند هر چند امسال برای این مراسم در دور رفت من حاضر نشدم برم و کار تا جای پیش رفت که بابا گفت وقتی از مهمانی برگردند تکلیف من را روشن میکند و با کلی داد و بیداد خانه را  به اتفاق ترک کردند و بعد از بازگشت هم که من منتظر درگیری بودم اما اتفاق خاصی پیش نیامد تازه بابا کمی خوش برخورد شده بود و در یک فرصت وقتی داشتند با مامان در آشپزخانه مذاکره میکردند شنیدم که بابا میگفت پیشنهاد دائی بد نبود و مادر هم در ادامه میگفت پس بگذار تا دائی بیاد و باهاش حرف بزن اما این مراسم رفت و برگشت وقتی که خانواده ما با 4 نفر رفتند حال باید در مراسم برگشت با کل خانواده 11 نفره دائی جان روبرو گردند تازه آنهم به صرف شام و میوه و شیرینی .  آخه دائی جان طبق مقرارتش باید همه اعضا تا نوه و … حاضر باشند  

من که اینبار نتوانستم هیچ بهانه ای برای فرار از خانه جور کنم و تازه با تهدیدهای اتمی مادرم هم روبرو شدم ساکت در گوشه ای نشستم بابا چند بار آمد مسیر صحبت دائی جان را عوض کند که او با لحن خودش گفت ناصر آقا صبر داشته باش الان توی یک بحث هستیم هر چند که من نمیفهمیدم که این چه بحثی بود که در جریان است وقتی دائی جان خود سخنانش را بیان میکرد آنهم با ادله گویای خودش و بقیه هم سری تکان میدادند و گاهی بله ای هم نثار دائی جان میکردند آخه اینهم جز رسوم بود که هیچ کس حق بیان نداشت چون دائی جان ناراحت میشد و آنوقت بر قلب مبارکشان فشار وارد میگردید او که از مدافعان سخت احمدی نژاد است همه اش از کارهای او میگوید البته در این بین یکی دو بار خواهرم که دانشجو است گفت اینجور هم که شما میگی نیست و ….  که دائی جان ناراحت و عصبانی گفت همین شما جوانان نفهم هستید که گول میخورید و …. بعد از صرف شام که مادر و دو خواهر از روز قبل در پی آماده سازی ساعتها در آشپزخانه مشغول پخت و پز بودند ، بحث یکطرفه آغاز گردید و در این مابین ناگهان دائی جان مثل اینکه تازه من را دیده باشد گفت به به آقا کسری ، هر چند صد بار به این مادرت گفتم که این اسم چیه برات انتخاب کردن بابا اسم باید با مسما باشد حسینی ، رضای ، ابوالفضلی . و در حالی که به مامان و بابا نگاه کرد و گفت آخه این چه قیافه ای برای خودش درست کرده بابا یک میمون بیارم اینجا از این خوشتیپ تره این چه لباسهای که تنش کرده هر چی بهتون میگم بابا این تلویزیون را خاموش کنید و این لا مسب این صفحه  تلویزیون را از تو اطاقشون جمع کنید که  به گوششتون فرو نمیره که نمیره دیگه داشتم ناراحتم میشدم آخه یکی نبود به این آقا بگه به توچه ، هر چند در همین احوالات خواهر کوچیکه یک نیشگون هم از پام گرفت که مبادا حرفی بزنم اما دائی جان باز هم ادامه داد صد بار گفتم باید مراقب بچه هات باشی دیگه نتوانستم سکوت کنم و گفتم البته منظور از مراقبت حکومت نظامی است دیگه ، دائی با نگاهی غیظ آلود گفت حکومت نظامی همین دیگه به بچه که رو بدهی همین میشه اخه تو مگه میفهمی که حرف میزنی گفتم دائی جان من کاملا متوجه هستم چه میگویم دائی گفت چه جالب میتونی بگی از کی عقل رسیده که تعیین کنی میفهمی  تا هستی بچه ای باز هم نفهم  بسیار راحت گفتم حداقل توهین بلد نیستم دیگه نگاه همه به سوی من شده بود مادرم که لبه چادرش را با دندانش گرفته بود و فشار میداد دائی نگاهی کرد و گفت خب پس من به تو فحش هم دادم همین دیگه همینطوری چند تا نادونتر از خودن را دورت جمع  میکنی و میای خیابان ، تو که اصلا فحش به کسی ندادی که … گفتم دائی جان صبر کن مسائل را با هم قاطی نفرماید من صحبت دیگری کردم  دائی حالا که سعی میکرد خودش را جمع و جور کند همین دیگه وقتی از هیچی سر در نمیارید میخواهید حکومت هم تعیین کنید گفتم دائی من فقط گفتم منظورتون از مراقب بودن چیست همین طوری الان دیگه کم مونده مامان و بابا حتی تو دستشوئی هم ما را همراهی نمایند فقط کافیه یک نفر تلفن کنه بابا تا نفهمه کی بود که ول نمیکنه از اونور هم تلفن های دو خواهرم که ضبط شده ، ماهواره هم که از سال گذشته که شما تشریف آوردید و توضیحات کاملی ارائه دادید جمع شد ، فیلم و سینما هم که اصلا» و ابدا» نباید دید ،  فقط همین یک دستگاه کامپیوتر تو خانه هست که اینم از دوسال پیش شما فرموده بودید باید جمع شود که خوشبختانه رشته تحصیلی عاطفه است و نشد دائی با نگاهی دیگر به همه  خانواده گفت میبینم که هر سال زبان درازتر هم که میشوی مادرم داشت سرخ و سفید میشد و بابا به یکباره گفت دائی جان ما که اصلا زورمون به این یکی نمیرسه هر چی میگیم همینها را به ما تحویل میده دائی گفت همین دیگه بهش رو دادید اینطوری شده ، عاطفه هم گفت نه دائی واقعا  کسری اینطوری هم که شما میگید نیست خب اونهم آزادی میخواهد دائی عصبانی گفت بیا دیگه حالا شدند دوتا ، خب تو چی میخواهی که سنگ کسری را به سینه میزنی عاطفه که  دست پاچه شده بود گفت من هیچی فقط منظور کسری را داشتم میگفتم ، دائی گفت خب دیگه پس تو هم همراهش شدی و رو به بابا کرد و گفت حاجی چشمت روشن بچه هات دیگه نه احترام و نه بزرگتر حالیشون هر چی هم دلشون بخواد میگند اگر همین امروز دست به کار نشی از این خانه هم بیرون میاندازندت بابا که احساسی شده بود گفت غلط کردن دائی جان تازه به کسری گفتم دیگه هیچی پول هم بهش نمیدم خودش باید درامد برای خودش داشته باشه و عاطفه هم براش دارم دوباره وقت ثبت نام میرسه رو به بابا کردم و گفتم چی شد تا هر چی ما میگیم سریع تهدید میکنید و ادامه دادم من اونجوری که خودم دوست دارم زندگی میکنم وبه شما هم که آزاری نرسوندم دائی عصبانی رو به یکی از نوه هاش که داشتن وسط اتاق میدوید رو کرد  دادی بر سرش کشید و بچه کمی تلو تلو خورد و یک گوشه فرار کرد و دو تا بچه دیگه هم که به دنبالش بودند اونا هم به تقلید اولی نشستند و با صدای بلندتر گفتم چرا وقتی حرفی ندارید سر این  بچه ها در میاری دائی گفت خب وکیل و وصی بچه ها هم شدی  گفتم شما که تا همین چند دقیقه قبل وکیل و وصی ما شده بودی ما نمیتوانیم .

کمی شلوغ شد همه کسانی که تاکنون ساکت بود کمی به حرکت در آمدند و  داماد بزرگ دائی گفت بابا صلوات بیخیال ، دائی با صدای بلندتر رو به دامادش گفت بی خیال ، بی خیال چی بشم این یک وجب بچه که برام تعیین تکلیف میکنه ، مرده بودی از آنوقت که هرچی دلش خواست به من گفت بی غیرت من سن تو را داشتم کسی اگر به بزرگترم نگاه میانداخت میخواستم تکه تکه اش کنم ما را ببین کی را اوردیم تو خونه مون سر و صدا بیشتر شد مادرم مثل همیشه به چشم غره به من نگاه میکرد و گفت دائی جان ببخش بچگی کرد و دائی گفت همیشه همین را میگید ولی نتونستید از پس تربیتشون بر آرید دیگه عصبانی شدم وگفتم دائی جان ما که به شما بی احترامی نکردیم و.. هنوز به ادامه اش نرسیده بودم که زهرا دختر دائی من را صدا کرد و با حالی ذار به من گفت بریم آشپزخانه و بقیه هم تائید کردند و .. هنوز به آشپزخانه نرسیده که زهرا چادر را از سرش ول کرد و من که کمی شوکه شده بودم تاکنون ندیده بودم هیچ کدومشون لحظه ای چادر از سرشون جدا بشه  گفت بابا باهاش یکی به دو نکن بزار حرفش را بزنه و تمام بشه گفتم بابا یعنی چی هر بار که این بابا و مامان ما را میبینه کلی موعظه  میکنه و بعدش گرفتاریش تا مدتها با من و عاطفه است در همین حین اصغر آقا که البته اسم واقعیش کوروش بود ولی از زمانی که به خانواده دائی پیوسته بود دائی لطف کرده بودند و اسم با مسما براشون گذاشته بودند گفت چی میگی زهرا یک عمر هر چی دلش خواست با ما کرد بزار این جوانها حرفشون را بزنند و….

حالا دیگه کم مانده بود یک درگیری هم اینجا به پا بشه ولی از طرف دیگر هم دائی مجلس را حسابی شلوغ کرده بود ودوباره از روش تربیتیش افاضه میفرمودند که وسط حرفش گفتم دائی جان روشتان پیش کش خودتان لطف کنید دست از سر ما بردارید دائی عصبانی فریاد زد جمع کنید میخواهیم بریم اینجا دیگه جای ما نیست صدبار گفتم این قران را بگذارید جلوشون تا بخونند از کتابهای …. دادید بهشون حالا که دیگر ….

مامان کاملا از دست رفته بود بابا هم که به مامان مینگریست و همه را از چشم او میدید گفت از فردا میدانم چه کنم هیچ کس از این خانه بیرون نمیره مگر به من خبر بده دائی گفت هر بار همین را میگی ولی شد یک بار عمل کنی  با صدای بلند گفتم بهتر است در مورد مسائلی صحبت کنید که به شما مربوط است دائی دیگر فریاد زد کت و ایستاد آخر جز رسوم ایشان همه باید در خدمت ایشان باشند مادرم با چشمانی مغموم کت را به دائی تحویل داد و اصغر آقا کمک فرمودند تا ایشان کت را پوشیدند و ایشان به جلو و بقیه پشت سرشان و ادامه دادم دائی جان من حرف بدی به شما نزدم تازه اصغر آقا هم هم نظر با من بود در همین حین دائی فریاد دیگری سر دادند و گفتند همه تان مثل هم هستید یک مشت احمق بیعقل به حساب شما هم در خانه رسیدگی میشود اصغر آقا . دیگر مهمانان خداحافظی میکردند و میرفتند دائی همینطور ادامه میداد باید همه تان را به توپ و تانک بست حیف نان و …..

مادرم که هنوز چادر از سرش نیفتاده بود که گفت از فردا چطور سر در فامیل بلند کنیم که بابا فریاد زد من دیگر میدانم باید در این خانه چه کنم دیگر همه چیز تحت کنترل من خواهد بود من رو به عاطفه و فرشته که کمی دورتر بودند نگاهی کردم و گفتم تکلیف من که روشنه ولی بدا به حال شما ……………….

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 ساعت 23:45 شماره پست: 48

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: