ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – روز مادر –بیست ویک

درب آپارتمان را که باز کردم کسری پشت در ایستاده بود ،  سلامی کرد و داخل شد ، از آشپزخانه ظرف هندوانه و بشقابها را برداشتم و بیرون آمدم چشمانم را به صورت کسری انداختم تازه متوجه شدم کسری چهره اش نگرانتر از همیشه بود ، ظرف هندوانه را که جلویش گرفتم ظرف را  از دستم گرفت ودر حالی که خنده  میکرد  گفت تو برای خودت بردار و بقیه اش مال من ،

 روی مبل جابجا شدم و نگاهش کردم و گفتم چرا اینقدر نگران هستی . تازه متوجه من شد وچشمانش را از  روی زمین به سمت من لغزاند  ببین خراب کاری شده وضعیت خونه از کشمشی و قرمز هم رد شده ، بابا و مامان دیگه رسما» قصد جونم را کرده اند .

نگاهش کردم فکر میکردم شوخی میکنه اما غم تمام صورتش را پوشانده بود و احساس کردم اگر جمله ای دیگربگم به طور یقین اشکهایش را خواهم دید به سکوتم ادامه دادم ، کسری تکه ای دیگر از هندوانه را در دهانش جابجا کردو گفت  نمیدونم چطور اینطور شد اما خودشون همش اصرار کردند .

باز برای لحظاتی سکوت برقرار شد کسری که با چنگال بازی میکرد سرش را بالا گرفت و گفت از غروب بود که تلفن خونه شروع به زنگ خوردن کرد و از خاله و دختر خاله گرفته تا همسایه ها و آشناها  با مامان صحبت میکردند و با تبریک،  تلفن قطع و نفر بعدی شروع میشد ، بابا هم که پای تلویزیون نشسته بود و از این کانال به بعدی ….  مشغول بود ، هنوز سفره شام پهن نشده بود که بابا رو به مامان کرد و گفت حاج خانوم روزتون مبارک و با جدتون فاطمه محشور شی . مامان هم گفت مرسی حاج آقا ، بعد در حالی که تازه متوجه شده باشد رو به من و معصوم کرد و به بابا گفت بازم به فامیل و در و همسایه ها حداقل یک زنگ زدند و تبریک گفتند اما این بچه ها که حتی یک تبریک خشک و خالی را هم دریغ کردند ، بابا به سرعت سرش را برگرداند و من را نگاه کرد و دنبال معصوم گشت ، معصوم دیس برنج را وسط سفره جابجا کرد و بابا بهش گفت از این کسری که من هیچ انتظاری ندارم  عقل درست و حسابی که نداره اما تو دختر چرا همچنین توهین بزرگی را کردی اصلا از تو به عنوان یک فرد تحصیل کرده انتظار ندارم تازه ازت هم میخواهم این کسری را هم تحت تاثیر بگذاری ، بعد رو به من کرد و گفت با تو هم باید حسابم را تصفیه کنم خیلی برای خودت شدی . سکوت کردم و چیزی نگفتم . بابا دوباره رو به معصوم کرد و گفت خب چرا حالا اینکار را نمیکنی مگه با تو نیستم زودتر تبریکت را بگو ، معصوم کمی  معطل کرد و بالاخره گفت مامان روزت مبارک ، بابا که کمی عصبانی به نظر میرسید گفت مگه زورت میاد که حرف بزنی اصلا چی شده که به مامانت هم نمیتونی  بگی . 

مامان به بابا گفت : حاجی قضیه از جای دیگری آب میخوره ببین چی شده که نمیخواهد کلمه ای هم بگه . بابا دیگه نتونست تحمل کنه چند قدم  به معصوم نزدیک شد و گفت : چیه دوباره چه بساطی درست کردی که مامان گفت هیچی دیگه مسلمون نیستند این مراسم را قبول ندارند . بابا یک گام دیگر به معصوم نزدیکتر شد و صدای….  برخاست و سر معصوم چرخی زد ، همه جا را سکوت فرا گرفت بابا فریاد زد چی میگی حاج خانوم این دیگه چه بلایی که سرمون در آوردی ، معصوم که انگار تمام انرژیش تمام شده باشد اشکهاش به سرعت صورتش را گرفت و گفت : بابا آخه چرا میزنی ما به این نتیجه رسیدیم که امروز نمیتونه روز مادر باشه آخه کسی را که ما ندیده ایم و نه اطلاعاتی ازش داریم را چگونه الگو قرار دهیم و تازه حتی دقیق هم نمیدونیم چه روزی بدنیا آمده چرا باید ……… .

فریاد بابا همه خانه را فرا گرفت  این چرت و پرت ها را از کجا گیر آورده ای چرا میگی ما . تازه انگار متوجه شده باشد سریع به سمت من برگشت بازم این چرندیات را تو به خورد اینها دادی.  میدانستم که اول باید صبر کرد با سکوت به چشمان بابا نگریستم تمام وجودش پر از خشم شده بود ، دستش را بالا برد هیچ حرکتی نکردم صورتم داغ شد اما باز هیچ حرکتی نکردم با تمام وجود ایستادم و به چشمان بابا زل زدم ، بابا بلندتر فریاد زد پرو باز هم داری من را نگاه میکنی آخه من چه نونی به شما دادم که اینگونه شدید  تو هیچ دین و ایمونی نداری تو از خدا برگشتی کامپیوتر و ماهواره را ازت گرفتم گفتم درست میشی حالا میفهم که هر چه هست زیر سر این دوستات هست اونا همشون منحرف هستند ، باز به بابا نگاه کردم و گفتم به خودم هر چه خواستی گفتی دیگر به دوستانم چیکار داری که به اونها هم ناسزا میگویی ،

مامان دیگه  گریه را سر داد و بر سرش میکوبید وا مصیبتا  …. بابا گفت کارت به جائی رسیده که دیگه جواب من را هم میدی ای بی دین ، گفتم بابا ، کی گفته من بی دین و ایمان هستم ، من حرفم چیز دیگری است من میخواهم خودم انتخاب کنم من میگم هر روز روز مادر است من باید هر روز به فکرش باشم بعد … میخوام روزی را حداقل براش انتخاب کنم که آنروز متعلق به یکی از مادران ایرانم باشد نه ………………     داغ شدن صورتم دیگر اجازه نداد که صحبتم را ادامه دهم و فریادهای بابا و گریه مامان ، خونه دیگه داشت دور سرم میچرخید ، سعی میکردم کنترل خود را حفظ کنم ، فریادها هر لحظه بیشتر میشد فقط احساس کردم یک نفر دستم را میکشد و به پیش میبرد یک لحظه  مانند صحنه های فیلم ها شد با خودم گفتم آمده اند دنبالم و من را دارند میبرند خودم را رها کردم  دستم کشیده میشد و من  به جلو میرفتم  صدایی به من میگفت برو دیگه فعلا برو اینجا نمان برو . با خود میگفتم پس خانم فرشته اومده ، اما چرا انقدر صداش برام آشنا است چشمانم را تا حالا سعی کرده بودم ببندم باز کردم معصوم جلویم ایستاده بود و من را میکشید و انسی هم دست معصوم را سفت گرفته بود و اونهم تلاش میکرد تا من را به سمت درب خونه بکشه ، درب خونه را باز کردند و من دیگه بیرون بودم هنوز صدای فریادهای بابا و گریه های مامان را میتوانستم بشنوم . کسری چنگال را در بشقاب گذاشت و گفت فعلا باید چند وقتی را برم خونه مامان بزرگ تا ببینم چی پیش میاد ……………..

Advertisements

ماجراهای کسری یک جوان ایرانی –فتنه موبایل – بیست

کسری عصبانی بود و در حالی که سرش را میخاراند میگفت نمیدونم  ، گفتم از ابتدا برایم بگو ،  گفت دیروز سهراب پسر دائی رضا اومده بود خونه مون ، خیلی به ندرت میاد خونه امون آخه از وقتی که دائی رضا که دو فرزند داره از خانومش جداشدند ،زندگیشون کاملا» پاشیده شد ، پسر بزرگتر که  دانشگاه نتونست قبول بشه و رفت سربازی و مسئولیتش را دائی رضا برعهده گرفت و سهراب  را که امسال پیش دانشگاهی میخونه مادرش مسئولیتش را برعهده گرفت . البته یکسالی میشه که دائی و خانومش از هم جدا شدند ، هرچند که فکر میکنم اون را هم  باید کامل برات تعریف کنم چون من یکی که نفهمیدم چی شد ولی از بس همه فامیل نشستند و جلسه گذاشتند و مخ شوئی کردند تا دائی  جدا شد .

دیروز سهراب  اومد پیش معصوم تا کمی برای امتحانات کمکش کنه که  قبل از رفتن شروع کرد  به درد و دل کردن  ، به معصوم گفت مدرسه ام خیلی افتضاح بود تازه از همه مسائلش که بگذریم  یک چند وقتی بود که پول توجیبی هام را که جمع کرده بودم و با عیدهای که گیرم اومد رفتم یک گوشی باحال برای خودم خریدم ؛ با اینکه مامان همش اصرار میکرد که به مدرسه نبرم اما گاهی اوقات یواشکی میبردم و تو مدرسه با گوشی دوستام مسابقه میگذاشتیم و برای هم آهنگ میفرستادیم و اس ام اس بازی را که نگو و بعضی وقتها هم  .. که کسری گفت اینجا که رسید بهش گفتم بله دیگه پیام عاشقانه هم که دیگه حرفش را نزن و تصویر قلب تیر خورده که روزی صد بار در رفت و برگشته … که سهراب نگاهم کرد و گفت کسری تو هم گیر میدی …..

و کسری  گفت نگاهی به سهراب کردم و زدم زیر خنده بیخیال شوخی کردم و معصوم  نگاهم کرد و گفت اگه گذاشتی چهار کلمه حرف بزنه  .

سهراب دوباره ادامه داد تا اینکه حدود بیست روز پیش که مطابق همیشه گوشی را مدرسه برده بودم و تو کلاس بازی میکردیم که به یکباره مدیر مدرسه سررسید ، و من هم که همیشه باهاش مشکل دارم  ، و میگه  هر چی فتنه توی این مدرسه هست زیر سر تو هست سهراب.

  کسری گفت اینجا را نتونستم تحمل کنم و  خنده ای جانانه کردم و گفتم به به شریک هم پیدا کردم و دستم را جلو بردم و به سهراب گفتم به انجمن فتنه گران خوش آمدی ، معصوم دوباره نگاهم کرد و دیگه هیچی نگفتم .

سهراب گفت آخه یکی از اولین کسایی که همیشه اعتراض داره و هر حرفی را که دارم مستقیم میزنم من هستم و بارها سر همین موضوع با مدیر درگیر شده ام ، آخرین بار با کمک همه بچه های کلاس برای اعتراض به دبیرزبان . به دفتر مدیر مدرسه رفتیم همه ساکت شدند و من بعنوان سخنگو از روش درس دبیر و اینکه همش سر کلاس خوابه سخنرانی کردم

 با واکنش مدیر و فریادش نصف بچه ها فرار  کردند و من با چند تا دیگه باقی موندیم  که با تهدید بعدی همه اونها هم جبهه را خالی نمودند و من تنها شدم و فردایش با تعهد مامان توانستم برم سر کلاس . …………….

آره انروز مدیر اومد سرکلاس و نگاهی به همه کرد و مستقیم به سمت من اومد و گفت چی تو کشو میز قایم کردی ، من سکوت کردم ، که با صدای بلندتر  گفت  .  خم شدم دستم را توی کشو میز کردم و هنوز کامل دستم را بیرون نکشیده بود م که همایون بغل دستیم یواش گفت بگو هیچی میره . نگاهش کردم و دستم را بیرون آوردم و گوشیم را نشانش دادم ، فاصله چند متریم را نمیدونم چطوری طی کرد و نگاهم کرد و گفت گوشی اوردی مدرسه مگه طبق مقررات ممنوع نیست . …

کسری گفت به سهراب گفتم ای بچه ساده ، دیگه قایم کردن یک گوشی کاری داره خب خودت هم که میگی همایون هم بهت گفت .. ای بابا از دست تو ..

که سهراب نگاهم کرد چشماش را کامل به صورتم دوخت و گفت بابا میگه باید همیشه واقعیت را گفت حتی اگه به ضررت تموم بشه ، کسری گفت انگار آب سردی روم ریخته شده باشه خودم را جمع و جور کردم ، که سهراب ادامه داد هیچی مدیر به دفترش احضارم کرد و باز هم گفت خلاف کردی  و سرم را  تکان دادم  مدیر که انگار تازه فهمیده باشه که تونسته از شاگرد فتنه گر یک نقطه منفی بگیره گوشی را بر زمین زد ظرف چند ثانیه گوشی دوست داشتنیم منفجر شد ، مدیر در حالی که فریاد پیروز مندانه ای میزد  و انگار تاریخ در جلو چشمم ورق میخورد ، در دربار یکی از شاهان قدیم ایستاده بودم و شاه میخواست که در برابرش به خاک بیفتم در این افکار بودم که صدای مدیر به خود آوردم این اشغالها را از زمین جمع کن و بریز سطل  ………….. دیگر نمیتوانستم تحمل کنم ، سعی میکردم خودم را کنترل کنم سرم را بالا آوردم و به مدیر نگاه کردم و محکمتر گفتم چشم جمعش میکنم اما شما مطابق قانون حق شکستن گوشیم را نداشتید چرا این کار را کردید ، مدیر که اصلا انتظار نداشت  با ضربه ای که به من زده باز هم بتوانم جوابی بدهم ، نگاهی به تکه های گوشی کرد و چند قدمی جلوتر آمد و کفشش را روی شیشه گوشی گذاشت و فشار داد صدای شکسته شدن شیشه تموم وجودم را گرفت نگاهش میکردم ، قدرتمندانه تر گفت شکستم ، جمع کن و برو ،

نگاهش کردم نیروی بهم میگفت نه باید حرفت  را بزنی حتی اگر بضررت تموم شه … گفتم شما بی قانونی کردید باید خسارت من را پرداخت کنید گوشی را تازه خریده بودم ، بدون آنکه منتظر باشم که جوابی بهم بده تکه های گوشی را در دست گرفتم و بیرون آمدم .

روزها سپری شد تا اینکه برای گرفتن کارت ورود به جلسه امتحانات  به دفتر رفتم ، مدیر نگاهی به من کرد و پرونده های روی میزش نگاهی کرد و یکی را بیرون کشید و گفت شما بدهکارید  به والدینت بگو تا پول را پرداخت نکنند اجازه امتحان نداری .

کسری گفت : به سهراب نگاه میکردم میخواستم جمله ای بگم ولی انقدر جدی بود سکوت کردم و ..

سهراب ادامه داد : به مدیر نگاه کردم «باز حرفت را بزن…… « به سراغم آمد رو به مدیر کردم و گفتم فکر کنم شما اشتباه میکنی شما بدهکار هستید چون شما گوشی من را بر خلاف قانون شکستید فردا فاکتورش را می آورم که ببینید  درست میگویم ،

مدیر که انگار آتش گرفته باشد پرونده را بر روی میز کوبید و گفت تو حق شرکت در امتحانات را هم نداری جواب من را میدهی ، و دستش را بسوی تابلو روی دیوار  که عکس خامنه ای  در آن آویزان برد و گفت تو فکر میکنی من مثل آقا هستم که امثال شما فتنه گران  را تحمل کنم نه تا همه جایش ایستاده ام برو بیرون با والدینت بیا .

فردایش با مامان به مدرسه رفتیم ، مدیر با دیدن مامان شروع به سر و صدا کرد و قبل از آنکه مامان جمله ای را بگه هر چه دلش خواست گفت ، به مامان نگاه میکردم  آنقدر ساده بود که با صدای آقای مدیر کاملا عقب نشینی کنه و درانتها با تکان دادن سرش به عنوان تائید و دست در کیف کرده و مبلغی را روی میز گذاشت ، دیگر نمیتوانستم تحمل کنم ، به مامان نگاه کردم  جلوتر اومدم رو به مامان گفتم پس پول گوشی من چی میشه ، اونو که خودم خریده بودم اصلا کار درستی نیست ، مدیر  با عصبانیت بیشتر پولها را بسویم پرت کرد و گفت این هم پول بگیر و زود از دفتر بیرون برو ولی من میدانم با نمره هایت بهت گفتم تا آخر ایستاده ام ، مامان روبه آقای مدیر گفت : آقا شما با من صحبت میکنید من هم که به همه حرفهای شما گوش دادم چرا جواب سهراب را میدهید .

مدیر  عصبانیتر رو به مامان گفت حرف من یکی است ، مامان گفت اجازه دهید به پدرش بگویم بیاید تا با شما کامل صحبت کند ، مدیر گفت شما دارید از پسرتان حمایت میکنید ، نزدیک به یکسال است که با این فتنه سر کردم و سر دسته همه آشوبها تو مدرسه است حالا هم میگید پدرش بیاد ، همین الان باید زد توی دهن این بچه ، ما که زدن برامون ممنوع شده حداقل شما این کار را بکنید ، مامان کاملا جنگ را مغلوبه شده بود ، به من نگاه کرد و گفت تا یک ساعت دیگه پدرش میاد . و بیرون آمدیم ،

مامان بیرون میگفت بچه چرا اینقدر حاضر به جواب هستی ، همین را میخواهی داداشت که الان همه حرفش اینه که جدائی من و بابات باعث شد اون نتونه  ادامه تحصیل بده ؛ تو که خودت داری زندگیت را خراب میکنی  ، گوشیش را در دست گرفت و به بابا زنگ زد و گفت کجائی که من همیشه باید تحقیر بشم نیستی ببینی که این مدیر مدرسه سهراب چی گفت ………………………..

گوشی را از مامان گرفتم ، سلام کردم بابا گفت بچه این کارها چیه تو میکنی ، آخه برای چی جواب میدی ، همیشه بهت میگم موقعیتت را بسنج و حرف بزن برای چی درگیری درست میکنی سرت را بیانداز پائین و برو درست را بخوان چیکار داری که دور و برت چی میگذره ، حالا دیگه شدی سخنگو و……………..

به بابا گفتم : بابا  از دستش شکایت میکنم بی قانونی کرده نباید ………… که فریاد بابا به گوشم رسید که میگفت تو هنوز بچه ای نمیفهمی ، نمیدونی چه خبر یک پرونده سالها تو دادگاه خاک میخوره آخرش هم  سر و ته اش  راه جمع میکنند و…………

گوشی را بده به مامان .. مامان هم گفت باشه ، رو به من گفت همین جا بمان وبه بابا گفت صبر کن  برم تو اتاق خودت باهاش صحبت کن ………

لحظاتی بعد مامان  در حالی که در کیفش را می بست بیرون آمد و کارت ورود به جلسه  را به سوی من گرفت و گفت بریم ….

کسری گفت : سهراب ساکت شد و به من معصوم نگاه میکرد و من به معصوم و معصوم به من خیره شده بودیم و …………………

ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – سفرحج –نوزده

چند روزی بود خبری از کسری نداشتم ، گوشی را برداشتم  یک ، دو، سه ، چهار بوق خورد تا صدای کسری را شنیدم  سلام ، چطوری ، نیستی ، خب باشه میخواهی امروز خونه هستم برای نهار بیا منتظرتم ، دیر نکنی ها ، نه همه چیز خونه هست ، صبر کن داشتی میامدی سر کوچه بی زحمت یک نوشابه هم بگیر ، رنگش فرق نمیکنه هر چی خودت دلت خواست پس منتظرتم . ………………………………..
داشتیم ظرفهای نهار را میشستیم که کسری گفت : هر دم از این باغ بری میرسد …….. و ادامه داد نمیدونی توی این چند روز چقدر دردسر داشتیم . خنده ای کردم و  کسری این که میگی چیز تازه ای نیست ، چای را ریختم و  نشستم روی مبل که کسری گفت بابا تو میگی نوشابه ضرر داره و نمیخوری بعد بجاش هنوز غذات از گلوت پائین نرفته چای را میریزی ، خب من هم فکر میکنم چای بعد از غذا ضرر داره ، خنده ام گرفت و گفتم تو درست میگی ، بابا اصلا از این به بعد هیچ کس به کار دیگری کار نداشته باشه ، کسری بلند خندید و گفت بالاخره بردمت ، کم آوردی و ………….
کسری گفت خانم همسایه روبرویمان  داره میره  مکه ، البته خود رفتن به مکه  هم کلی داستان داره آخه دیگه رفتن به خانه خدا هم خرید و فروش میشه ، طرف میره ثبت نام میکنه بعد از اینکه  نزدیک نوبتش میرسه  نزدیک به دو برابر قیمت میفروشند خب اینهم یک راه درآمد هست ،
خانم همسایه هم که با مامان بسیار دوست هستند و رفیق ویار مسجد هم هستند گفت زحمت مواظبت از بچه ها با شما البته باباشون بعد ظهر میایند و میبردشون خونه ، مامان هم خوشحال گفت باشه زهرا خانم فقط بجاش ما را هم فراموش نکن و کلی برامون دعا بکن ،
کسری گفت هیچی دیگه از 5 روز پیش که ایشان با کلی مراسم تشریف بردند ، داستان خانه ما شروع شده ، زهرا خانم دو بچه دارد که اتفاقا هر دو دختر هستند ، دختر بزرگتر امسال دانشجو شده اند و دومی 4 سالی کوچکتر است ، به کسری نگاه کردم و گفتم خب پس معصوم کلی حال کرده چون  یک هم صحبت پیدا کرده ، که کسری گفت نه بابا معصوم میگه این سال پائینه هنوز آببندی نشده ، هنوز باید بیاد جلوی ما سال بالایها لنگ بیندازه ……
کسری روی مبل تکانی خورد و گفت هیچی دیگه روز اول مامان فکر میکرد  طبق معمول بابای بچه ها عصر به خانه برمیگردد و بچه ها را به خانه میبرد اما بابای بچه ها  در یک کارخانه کار میکند و تازه بعد از تعطیل شدن کارخانه توی شهر با اتومبیلشان گشتی زده و هزینه های مازاد دختر دانشجویشان را تامین میکند و تا به خونه برسند نزدیک ساعت 10 شب میشود ، بابا هم که احساس مسئولیت بسیار بالای دارد گفته تا باباشون نیاد بچه ها به خونه نرند چون دست ما امانت هستند و باید در حفظ امانت بسیار کوشید ،
از روی مبل بلند شدم و به کسری گفتم چای دوم را هستی که نگاهی به ساعتش کرد و گفت 45 دقیقه از صرف نهار گذشته نه دیگه ضرری نداره و سرش را تکان داد ، لیوان چای را که جلویش گذاشتم گفتم تا اینجا که مشکلی نبوده و فکر میکنم بهر شکل بابات هم کار بدی نکرده ، گفت بله اما میدونی مبحث این چند وقت اخیر مسجد دور و بر روابط جوانان هست و از چند روز قبلتر بابا هر شب که به خونه میومد با یک درس جدید در این خصوص وارد میشدند شروعش با دعوا سر عروسکهای انسی  شد که میگفت حاج آقا گفته این عروسکها غربی هستند و با عدم رعایت شئونات اسلامی بچه ها را منحرف میکند
و بعد تو روزنامه خوند و حاج احمد هم تائید کردند که باید شکل دانشگاهها عوض شود هنوز کامل وارد خونه نشده که با فریاد کی گفته معصوم باید دانشگاه بره بشین تو خونه تا یک شوهر برات پیدا بشه …….
هیچی دیگه روز دوم من خونه بودم که بچه های همسایه رسیدند و لیلا دختر بزرگ همسایه وقتی دید نمیتونه با معصوم بحث مشترکی را آغاز کنه نگاهی به من کرد و شروع به صحبت کرد و توی بحث لحظاتی مامان و معصوم هم صحبتی میکردند ؛ که بابا تشریف آوردند و خاک  به پا شد اول بابا نگاهی به ساعت کرد ورو به بچه ها گفت فکر میکنم باباتون دیگه اومده باشه بگذار تا در خونه همراهیتون کنم ،
معصوم نگاهی به بابا کرد و گفت : ببخشید بابا خونه اشون همین روبرو هست تا کجا همراهی کنی ، که بابا با اشاره دستش و با همراهی دختران همسایه به بیرون رفت و لحظاتی بعد برگشت ، نگاهی دور وبر خود کرد و رو به مامان کرد و گفت چشمم روشن حاج خانوم ، از صبح تا شب من باید استغفرالله کنم و انوقت شما اینجا لمیده اید وای حاج خانوم چه بلایی بر سرمون آوردی ، استغف………
نگاهی به بابا کردم و گفتم چیزی شده که بابا با فریاد گفت که هر چی آتشیه از ………   .
معصوم نگاهی به من و بعد بابا کرد وگفت بابا مگه کسری چیکار کرده . که بابا گفت ارتباط با دختر نامحرم ،
مگه خودت حاج خانوم تو مسجد نبودی که حاج آقا گفت هر نگاه به نامحرم آتشی به وسعت …  دربر میگیردت . نگاه کردن به اون ، وای بعد هم زن تو ندیدی که روسریش کنار رفته بود، مامان که تاکنون ساکت بود انگار تازه موتورش روشن شد به یکباره بر سرش کوبید و گفت حاجی ببخشید خودم به جات 1000 بار التوبه التوبه ……  میگم ، اصلا نفهمیدم که کسری داره صحبت میکنه و به یکباره انگار چیزی به مخش رسیده باشه به من نگاه کرد و گفت گفتم چرا کسری امروز اینقدر زود خونه آومده بود تو اصلا چرا لباسهات را عوض نکرده بودی و اینقدر مرتب نشسته بودی .. حاجی خدا عمرت را زیاد کنه  نجاتم دادی …………
هیچی دیگه از انشب تا به حال بنده زودتر به خونه میام و توی اتاقم محبوس میشم و منتظر هستم تا بابای لیلا خانم تشریف بیاورند و بعد من بیرون بیام و آب و غذای میل کنم و به اموراتم برسم ………

ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – کلاس – هجده

سلام حالت چطوره ، وقت داری باهات صحبت کنم  . صدای کسری بود ، جوابم مثبت بود قرار گذاشت که  پارک بریم  البته مهمان خودش .
لباسهایم را  عوض کردم و آماده خارج شدن از خانه شدم که گوشیم دوباره زنگ خورد جواب دادم باز کسری بود گفت دیر نکنی منتظرت هستم ، گفتم کسری من که عادت دارم همیشه نیم ساعت زودتر هم به قرارم برسم پس نگران نباش اومدم ، از اتوبوس پیدا شدم و نگاهی به اطراف کردم ، مکان قرارمون همین جا بود نگاهی کردم کسری را که به سرعت داشت میومد و با دستهاش هم علامت میداد را دیدم .
کسری گوشه ای از پارک را که خلوت تر بود نشانم داد قدم زنان رسیدیم و بر نیمکت پارک نشستیم  ، نگاهی به دور و بر کردم پارک خلوت بود و تنها صدای بچه هایی که آنطرفتر مشغول بازی بودند را میتوانستم بشنوم ، در خودم غرق شدم این پارک  قدیمی بود  خاطرات زیادی باهاش دارم یادش بخیر در گذشته فواره های آب باز بودند و با نسیم باد قطرات آب را به صورت میزدند و آهنگ دلپذیر پای لنگ استاد شجریان پخش میشد ، هر چند بابت این که  آهنگ چند بار پخش شود با دوستانم پولی به متصدیش میدادیم و …………..
با صدای کسری به خودم آمدم  کجائی بابا دوباره این فصل آوردمت پارک یاد عاشقیهات افتادی . خنده ام گرفت و با انگشتانم به آرامی بدون آنکه کسری متوجه شود گوشه چشمم را پاک کردم .
کسری گفت دیروز به اصرار معصوم که اونهم به اصرار شراره دوستش به کلاس آموزشی رفتیم ، گفتم خب چه جالب  . کسری گفت نمیدونم چی بگم ،  معصوم بهم گفت چند تا از دوستاش به یک کلاسی میروند که خیلی ازش تعریف میکنند و میگند تازه سنهای مختلفی هم میایند ، دیگه با هماهنگی معصوم  رفتیم ، وارد که شدیم یک سالن بود که به شکلی در هم ریخته صندلیهایش چیده شده بود تعجب کردم به شراره گفتم اینجا از جنگ جهانی دوم باقی مونده که شراره خندید و گفت کم صبری نکن و معصوم هم با آرنجش ضربه ای به شکمم زد و گفت میشه شلوغ نکنی ، همینطور ایستاده بودیم که شاگردها یک به یک میرسیدند
با اشاره شراره جایی را انتخاب کردیم و نشستیم و لحظاتی بعد استاد وارد شدند و با نگاهی به شاگردان ، لبخندی زد و گفت : آموزیندگان جدید ،
تعجب کردم این دیگه چه اصطلاحی بود ، بعد رو به همه گفت مطابق معمول خودتان را معرفی نمایید بهش نگاه کردم زیاد سن و سال دار نمیاومد موهای بلندش را از پشت سر بسته بود و کت و شلوار اطو خورده و مرتبی داشت همینطور بهش نگاه میکرد که ضربه ای به حال خودم آوردم معصوم بود ماست بازی در نیار نوبت توئه ، سرفه ای کردم و گفتم کسری
استاد که تازه متوجه من شده باشد مستقیم به من نگاه کرد و من هم همینطور به او ، چشمانش  بدون آنکه پلکی بزند نگاهم میکرد من هم همینطور بعد انگار که خسته شده باشد با اخم رویش را برگرداند و در حالی که سعی میکرد  جو کلاس را برگرداند و توجه خودش به من و بلعکس رهای یابد ، سرفه ای کرد و گفت از دوستان تقاضا دارم برای آوردن میهمان قبلش هماهنگ کنند و اطلاعات را در اختیار بگذارند چون در غیر اینصورت دستانش را در هوا چرخی داد و نگاه به همه کرد و گفت ریسمان ارتباطیمان را قطع میکند ، که در همین موقع فریاد خانمی که در گوشه ای از کلاس نشسته بود توجه مان را جلب کرد ، استاد دارم میبینم چقدر نورانی و درخشان هست وای میچرخد و میچرخد و تنومندتر میشود  شما را در بر گرفته است ، آب دهانم را قورت دادم و نگاهی کردم به جز کت و شلوار آبی نفتی که اتفاقا از این جنسهای بود که خیلی برق میزدند چیز دیگری را نمیدیدم ، که صدای دیگر از پشتمان شنیده شد که میگفت استاد من دارم کشیده میشوم وای  ریسمان زیبا داره به سوی من میاید نگاهی بالای سرم کردم و دستانم را بی اختیار بلند کردم و حرکت دادم به هیچ چیزی برخورد نکرد ، که صدای شراره در آمد چیکار میکنی داری فضا را جابجا میکنی صبر کن هر وقت استاد بخواد ریسمانش را به سمتت رها میکند ،
استاد دستانش را با فرزی خاصی تکان داد و گفت آرام ، آرام باشید الان ریسمان همه تان را در برمیگیرد و به پیش  میاید اینبار میخواهد وجود بدتان را در جلویتان قرار دهد ،  به کنار دیوار رفت و کلیدی را زد چراغ های جلو سالن خاموش شد ، وقتش رسیده الان است که میپرید ، نتوانستم خودم را نگه دارم خنده ام گرفت اما سریع سرم را پائین بردم ،  چراغها روشن شد و استاد گفت  ریسمانم نمیتواند به چرخش درآید دو یا سه نفری در آن میان هستند که مقاومت میکنند  وجود زشتی  برشان سایه افکنده باید تخلیه شوند و نگاهش را به چرخش در آورد ، یکی دو نفری را با اشاره دستش از روی صندلی بلند شدند و دوباره نشستند ، به میزش نزدیک شد و گفت وای چقدر انرژی منفی در محیط وجود دارد ، شاگردی بلند شد و لیوانی آب به دستش داد ، نصفه آب را خورد و لیوان را برگرداند ، همه متمرکز شوند باید فراری داد ،
به شراره نگاه کردم دستانش را در هم فشرده کرده بود و تمام صورتش بر اثر فشار در هم شده بود ، معصوم پاهایش را محکم روی زمین گذاشته بود ، در کنار معصوم  دو خانم  حدودا 50 ساله دستانشان را در هم قرار داده بودند انگار داشتند زور آزمائی میکردند ، سرم را بالا آوردم ، استاد را نگاه کردم با چشمانش به من زل زده بود سرم را نزدیک معصوم بردم و گفتم بابا این به من گیر داده ،  احتمالا از دوستای عملیاتی بابا هست ، صدای هیس شراره که میگفت اگر صدات را بشنوه از کلاس اخراج میشی ، که خنده ام گرفت ؛ که از صندلی پشتی یکی گفت درد ، برگشتم  نگاه کردم دختری کم سن و سال بود ، گفتم مواظب خودت باش وگرنه ریسمونت خفه ات میکنه ،
به یکباره همه چیز بر هم خورد و صدای اعتراض و صحبت از همه طرف میاومد ، با دستان استاد همه ساکت شدند ، همان شاگردی که لیوان آب را دفع قبل به او داده بود بلند شد و گفت این نیروی بد همه تان را تسخیر کرده و استاد در حال مبارزه با آن هستند بعد استاد با دست اشاره ای کرد و شاگردش  چند قدم جلو آمد و من را نشان داد و گفت شما مرکز آن هستید ، استاد میگه هیچ کاری برای شما نمیشه کرد ، حتی کلاس انفرادی هم جوابگویتان نیست ، به استاد نگاه کردم  اولش باورم شده  بود گیج بودم ، که صدای گریه معصوم به خودم آورد ، نگاهش کردم و خنده ای کردم ، دیگه همه داشتند به من نگاه میکردند و مبهوت از اینکه استاد حرفی زده و من دارم میخندم ، دو شاگرد دیگه به حمایت شاگرد اول بلند شدند و گفتند بیرون شما جلسه را بهم ریختید ،
با صدای بله بقیه به سمت در روان شدم  برگشتم به استاد نگاه کردم ، یقه کتش را صاف میکرد و با لبخندی به نشانه پیروزی نگاهم کرد به بقیه نگاه کردم انگار همه اشان با حس تنفر به من نگاه میکردند ………….
معصوم با شراره بیرون آمدند و معصوم مبهوت  گفت من که نفهمیدم چی شد فقط میدیدم بقیه همش سر و صدا در میارند ، بعد کلاس از هر کدومشون میپرسیدم چی شد ، خودشون میگفتند  از صدای یکی دیگه هیجان زده بودند ……….

ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – الگو – هفده

کسری نگاهی به کفشهاش کرد و با دستش پاچه شلوارش راجابجا نمود و گفت هر چی به این خیاطه گفتم حسن آقا ببین میخواهم وقتی راه میرم کاملا شلوارم روی کفشهام را بپوشونه توجهی نکرد و کار خودش را کرد ببین تازه 2 سانت از جورابم هم بیرون میپره ،
نگاهش کردم و گفتم اشکال نداره زشت که نیست  سخت نگیر ، نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت ببین این هم خیلی مهم است . بعد کمی با دستاش شلوارش را پائین تر آورد……… .
میدونی دیشب بعد از مدتها با اصرار من و معصوم و قسمتی مامان ، مامان بزرگ به خونه ما اومد خودم رفتم دنبالش و آوردمش ، بابا که اصلا فکر نمیکرد مامان بزرگ بیاد…… هیچی دیگه  شام را خوردیم ، بابا رفت سراغ تلویزیونش ، مامان بزرگ هم که با اصرار هم نتوانسته بود راهی به آشپزخانه پیدا کند  روی مبل نشست ،
من هم طبق معمول در حال تمیز کردن سفره بودم ، بابا طبق عادت همیشگیش صدای تلویزیون را زیاد کرد و در حال زدن از این کانال به کانال بعدی ، اینهم جز خصوصیاتش هست اول این چند تا کانال را بالا و پائین میکنه خودشم  نمیدونه  دنبال چی میگرده تا صدای یکی در بیاد که بابا چرا اینقدر کانال عوض میکنی ، اینبار نوبت من بود مامان و معصوم که تو آشپزخونه بودند و انسی هم کنار مادربزرگ مشغول بازی بود ،
سفره را جمع کردم و تو دستم گرفتم و به بابا نگاهی کردم و گفتم حاجی هیچ خبری توش نیست ببین از اول تا آخرش یکی هست دنبال چی میگردی که بابا سرفه ای کرد و بدون آنکه حرفی بزند کنترل تلویزیون را کنارش گذاشت و زل زد به صفحه تلویزیون .
مامان و معصوم هم دیگه کارشون تموم شده بود و معصوم با یک سینی چای بیرون اومد و کنار مامان بزرگ نشست ، مامان هم چای مخصوص بابا که باید حتما توی لیوان مخصوصش و لبالب چای باشه را روی میز کنار دستش گذاشت . بابا همینطور که چشم از تلویزیون برنمیداشت گفت بیان بنشینید و گوش بدید ببین چی میگه همش در رابطه با شما جوانها است عجب حرفی میزنه این حاج آقا حرف دل من را میگه ،
لحظاتی همه ساکت شدند ، صفحه تلویزیون حاج آقای که در ظاهر تر و تمیز بود را نشان میداد در حالی که لبخندی بر گوشه لبانش نشسته بود سعی میکرد همه را مجذوب خودش کند به یکباره گفت : زندگی باید ساده باشد ما بعنوان رهروان علی و فاطمه باید از اونها بیاموزیم ما الگو اسلامی تو جامعه مون داریم انوقت دختر و پسرمون چون اطلاع ندارند دنبال این الگوهای غربی میرند ما و شما بعنوان بزرگترهای جوانانمان نباید اجازه دهیم که جامعه اسلامیان به سوی غرب انحطاط پیدا کند
بابا صورتش را به سوی ما برگرداند وگفت ببین همون حرفهایی را که من میزنم بقیه هم تائید میکنند .  انسی خواهر کوچکم گفت بابا من اصلا دوست نداشتم تو آخوند بشی چون همش  وقتی با مامان بیرون میریم بهشون حرف بد میزنند .. بابا نگاهی بهش کرد و گفت غلط کردند و …………..
معصوم گفت بابا اگر صحبتت تموم شد و دیگه نمیخواهی تلویزیون را ببینی خاموشش کن .. که سر و صدای بابا در اومد که حالا دو کلمه حرف حساب شنیدید میگید خاموشش کنم ،
به بابا گفتم ببین آخه کجاش حرف حسابه ، الان توی قرن 21 هستیم و اونا …  آخه نمیشه اینطوری که .. بابا شلوغش کرد و گفت همین دیگه حرف من که اشتباه این بابا هم توی تلویزیون اومده حرفش غلطه فقط شما میفهمید ، چایش را سر کشید و گفت واقعا که …..
مامان بزرگ که تا حالا ساکت بود حرکتی کرد و گفت حاج رضا به نظرتون الان جوانها باید چطوری باشند که مورد پسند شما بشند ،
بابا قند بعدی را توی دهنش گذاشت و چایش را سر کشید و گفت زن این چای که جوشیده است . این هم جز خصوصیات بابا است برای آنکه اول بحث را منحرف کنه و اگر بتونه هم جواب نده اینکار را میکنه ، اما نمیدونم اینبار هیچ صدایی از کسی در نیامد بابا سرفه ای کرد و گفت حاج خانم این چه حرفیه شما میزنید ما که انتظار نداریم هر طور خودشون دوست دارند باشند دیگه .
مامان بزرگ گفت حاج رضا نشد دیگه ، معصوم دیگه نتونست سکوت کند و گفت خب بابا الان من اونطوری که دوست دارم را شما اجازه میدهید که من باشم ،
بابا اخماش تو هم رفت وگفت این چه حرفیه تو که حالیت نمیشه خوب از بد را نمیتونی تشخیص بدی ……
مامان بزرگ با لحنی بسیار آرام که به نظرم سعی داشت همه افکار بابا را خالی کند تا بعد نتواند عوضش کند کاملا حرفه ای اینکار را انجام میداد گفت حاج رضا این طور نشد یا شما موافق هستید یا مخالف ، بابا گفت من مخالف نیستم فقط میگم چرا باید اینا اینطوری لباس بپوشند ، چرا باید دوستاشون این شکلی باشند ، چرا…………..
مامان بزرگ گفت حاج رضا چیزی دیگه باقی موند یا بازم هست ، اینهای را که گفتی بر چه اساسی گفتی چون خودت دوست نداری میگی یا آنکه چون بهت گفتند داری میگی .
که بابا گفت مگر فرقی هم میکنه …..
کسری ادامه داد : دیگه داشت یک بحث داغ میشد و به نوعی یک مناظره من داشتم کیف میکردم و معصوم هم لبخند بر لبانش بود .
بابا انگار تازه متوجه ما شده باشد گفت شما ها پاشید برید دنبال کارتون نمیبینید چند تا بزرگتر دارند حرف میزنند … معصوم ناراحت شد و اومد بلند شه که مامان بزرگ دستش را گرفت و گفت بنشین و رو به بابا گفت حاج رضا مگر بحث همینها  نیست پس بگذار خودشون هم باشند ،
بابا که انگار میدونست راه فراری نداره  گفت ببین اینهای را که من میگم چون جامعه به من میگه ناپسند هست خب من هم میگم ، نادرست .
مامان بزرگ گفت : حاج رضا یعنی هیچ کدوم را خودت بررسی نمیکنی و یا حتی با شرایط نگاهشون نمیکنی . بابا گفت چی میگی شما ،مگه قانون هم عوض شدنی است ، شما یک حرفی میزنیها ، ببین این بچه ها یک مدت از این حرفها میزدند فهمیدم کار این ماهواره و کامپیوتر و… همه را  جمع کردم بازم این حرفها توخونه ام آمده شما را هم که از مدتها قبل گفتیم ماهواره ات را جمع کنی که گوش نکردی ، اصلا فکر میکنی خونه شما با این بساطی که درست کردی نماز داره یا نه ، معصوم صورتش سرخ شد و رو به بابا گفت : شما اصلا جواب نمیدهی دارای یک چیز دیگر را میگی که بابا عصبانی رو به من کرد و گفت : همه اینها زیر سر تو است کسری . اگر تو…………….
رو به بابا گفتم ببخشید مگه من مخترع و مکتشف هستم که همه چیز زیر سر من هست …
مامان بزرگ را نگاه کردم سکوت کرده بود و سرش را پائین انداخته بود فهمیدم که خودش فهمیده این مناظره هم بی نتیجه به پایان رسیده ، بدون آنکه به نتیجه خاصی رسیده باشه ……   بابا تلویزیون را زیاد کرد
طبق آخرین آمار دلیل همه مشکلات امروز جامعه عدم شناخت الگوهای مناسب برای زندگی است ………….

ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – خرید عروسی- شانزده

کسری گفت  دیشب یک فیلم اکشن تو خونه داشتیم  ، جات خالی بود .که گفتم از این اکشنی که تو میگی همون بهتر که من نبودم ، کسری گفت هفته آینده عروسی دعوتیم گفتم مبارکه ، اخماش تو هم رفت و گفت چی مبارکه ؛عروسی پسرعمه ام محمود هست . گفتم خب و ادامه داد پسر عمه جان از اون پسرهای نازنین دائی جان مامان هست ، همه افکار و راهش همونی هست که دائی جان عاشقش هست ، گفتم پس حتما عروس خانم هم دائی جان انتخاب کرده که کسری گفت نه بابا خود محمود دیگه یک پا حرفه ای شده ، خودش طرف را پیدا کرده ، بابای دختر خانم آخوند هست و تاجر . یعنی از دو طرف جیب مردم را خالی میکنه از یک طرف میاد بالای منبر و روضه میخونه ، گریه مردم را هم در میاره خب وقتی هم که گریه میکنی بهت فشار وارد میشه و معمولا فشارت پائین میزنه و آنوقت نوبت چی میشه آب قند که حاج آقا اینجا هم وارد عمل میشه و با تجارت قند فشار مردم را دوباره سر جاش میاره دیدی چه راحت میشه درآمد درآورد ، گفتم خب این آقا محمود چطوری با این خانواده آشنا شده که به یکباره زد زیر خنده و گفت این مسئله ای است که برای همه فامیل ناشناخته باقی مونده دائی جان مامان آقا محمود را به حاج آقا معرفی میکنه که تو کارهای مسجد کمک یارش باشه که نمیدونم محمود چیکار میکنه که دائی جان را به طور کامل دور میزنه و آنچنان با حاج آقا رفیق میشه که همه کاره ایشون میشه و حال رسیدیم سر خط ، گفتم خب اکشن بودن از کجا شروع میشه هیچی دیگه دیروز من که بیرون بودم ؛ معصوم هم دانشگاه که بابا باتفاق مامان و خواهرکوچکم رفته بودن خرید  و من که رسیدم خونه آخرین نفر بودم قبلش معصوم رسیده بود هیچی  مامان به قول خودش و به روایت بابا با کلی زحمت خرید عروسی را انجام داده بودند ، گفتم یعنی بابا و مامانت اینقدر سخت پسند هستند که برای یک خرید انقدر به خودشون زحمت داده اند که کسری گفت بابا  تو هم دیگه بی صبری میکنی . خنده ام گرفت و کسری گفت ببین اونا که اگر برای خودشون رفته بودند که نمیآمدند بگند کلی زحمت کشیده اند ، با تعجب گفتم کسری خب پس چی که کسری در حالی که دستاش را تکون میداد گفت اکشن بودن از همین جا شروع میشه
پرده اول آقا و خانم رفتند بازار و با دقت فراوان برای من و معصوم لباس و… تهیه فرمودند
پرده دوم معصوم وارد میشود این قسمت البته به روایت انسی خواهر کوچکم هست تا معصوم چشمش به پیراهن تهیه شده میافته  و با حالت قهر به اتاق میرود و بابا جان هم با داد وفریاد روی مبلش مینشیند و تلویزیون را روشن میکند . مامان هم همینطوری در حالی که یک چشمش به پیراهن پهن شده روی زمین بوده به درب اتاق بسته شده  مینگریسته .
پرده سوم ورود کسری  اینجانب بیخبر از همه جا وارد خانه شدم و دیدم بابا  روی مبل لمیده و مامان  تکیه بر پشتیه اش  نشسته  سلام کردم که بابا گفت هیچ معلومه کجا هستی من و مامان کلی باید وقت بگذاریم بریم خرید واستون شما هم که معلوم نیست چیکار میکنید با تعجب نگاهی به هر دوشون انداختم و نگاهم به انسی افتاد دیدم چادرش را سرش کرده و صورت کوچیکش را از درونش بیرون آورده با چشم و ابرو داره اشاره میکنه که از علائم فهمیدم هوا کشمشی است ، مامان بلند شد و گفت هفته دیگه عروسی محمود هست و این پیراهن و شلوار را برات خریدیم بپوش که کلی گشتیم ، بعد کیسه ای را که  پیراهن و شلوار درونشان بود را به دستم داد ؛ گفتم مامان مگه سایز من را میدونستید که بابا گفت بچه را ببین فکر کرده ما هیچی نمیفهمیم ، پکیسه به دست شروع به حرکت کردم  که صدای باز شدن درب اتاق را شنیدم و معصوم نمایان شد بسیار در هم ریخته و عصبانی ، گفت کسری به همین راحتی پذیرفتی ، پس اینهمه حرف  میزدی که باید محکم ایستاد و نظرمون را بگیم همین شد مگه ما هنوز بچه ایم که اینها رفتند و برامون فکر کردند و خرید کردند کسری حرفهای تو هم دیگه نمیشه روش حساب کرد ، در حالی که اصلا متوجه نبودم معصوم چی داره میگه ، از پشت صدای فریاد بابام میخکوبم کرد که هر چی هست زیر سر این کسری است صد بار زن گفتم این پسر را بسپار به دائی جانت تا درستش کنه که گفتی نه کسری هنوز بچه هست ببین داره رو مخ اینها کار میکنه داره شورش راه میاندازه ، کسری گفت اصلا نمیدونم چم شد کیسه ای که پیراهن و شلوار داخلش بود از دستم بر زمین افتاد چشمام از حدقه زد بیرون یک پیراهن سفید با خطهای کشیده شده مشکی ، شلوار هم پارچه ای ، آنهم چهار خانه ، برگشتم به مامان و بابا نگاه کردم و گفتم بابا اشتباه شده اینها مال شما است  فکر میکنم وسایل من تو کیسه دیگری است که بابا جلو آمد و گفت همین دیگه مامانتون بهتون پول میده هر کاری دوست دارید میکنید بعد هم میگید اشتباه شده آره اشتباه شده شما بهتون آزادی نیومده باید مثل جونیهای خودمون لباسهای بزرگترها را دیگه براشون تنگ شده بدیم بهتون بپوشید ، معصوم  جلو آمد و گفت آقا کسری لطف کن پیراهن من را هم ببین نگاه کردم یک پیراهن کاملا بلند و ظاهرش نشان میداد که بسیار گشاد و با گلهای ریز رنگی در حاشیه آبی پر رنگ ، زدم زیر خنده و گفتم نه بابا از تو که کاملا اشتباه شده پیراهن مامان بزرگ هست ، که پشت سرم داغ شد ، جمع کنید این مسخره بازیها را برید بپوشید مامان اندازه بزنه که فردا بدم حسن خیاط سر کوچه اندازش کنه ، دیگه میدونستم جای هیچ سخنی نیست به داخل اتاق پریدم و پیراهن و شلوار را پوشیدم ، من که تا حالا شاید به تعداد انگشتان دو دستم پیراهن نپوشیده بودم وقتی بیرون آمدم و قیافه ام را معصوم و بقیه دیدند ، معصوم گفت مترسک متحرک ، به آینه که رسیدم نگاهی کردم پیراهن کاملا گشاد و توی تنم زار میزد و شلوارم  را که دیگر نگو ، مامان گفت حاج رضا بهت گفتم پیرهن براش بزرگه همش گفتی اندازه است ببین ، بابا نگاهی کرد و گفت این که کاری نداره میدم از بقل درز بگیرند اندازه میشه شلوار هم از بس تو تنش از این شلوارهای بی غیرتی پوشیده ببین تازه شده جز آدمیزاد ، نگاه میکردم و نمیدانستم چه جوابی بدهم که انسی گفت کسری خیلی باحال شدی فکر کن مامان و بابا  لباس عروسیت را برات بخرند چقدر خوشگل میشی ، فقط گفتم ببینید شما دارید برای همه چیز تصمیم میگیرد و انجام میدهید لطف کنید خودتان هم به جای ما به عروسی بروید …. پیراهن و شلوار را نمیدونم چه جوری از تنم کشیدم بیرون  و لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون ……………

ماجراهای کسری یک جوان ایرانی – ملاقات کسری با ازل – پانزده

سری زنگ زد  و گفت میخوام  ببینمت و ادامه داد تا نیم ساعت دیگه میام ، نگاهی به ساعت کردم و گفتم کسری ساعت حدود 12 شب است حالا چرا. که گفت خیلی مهم است و تلفن را قطع کرد ، حدود 40 دقیقه بعد با صدای زنگ درب را باز کردم ، در حالی که درب آسانسور را باز میکرد نگاهی دور و برش کرد و بسرعت وارد خانه شد تعجب کردم ، گفتم کسری چیه اتفاقی افتاده ، سریع درب آپارتمان را بست ، میخواهم سریع برم ، و روی مبلی که گوشه اتاق بود نشست و گفت بیا بنشین میخواهم باهات حرف بزنم ، گفتم : کسری واقعا” نگران شدم  ، که کسری با اشاره دستش به مبل روبرو گفت بنشین ، هنوز کامل روی مبل جابجا نشده بودم که کسری گفت میدونی امروز چه کسی را دیدم  باور نمیکنی ، به یکباره صورتش را دیدم  چشمانش برق میزد و کاملا پر حرارت شده بود گفتم آخه کسری نمیدونم ممکنه هزاران نفر را دیدی باشی واقعا نمیدونم که کسری گفت بابا اصلا تو متوجه نیستی در مورد چه کسی صحبت میکنم و انگار تازه خودش متوجه شده باشد از روی مبل بلند شد و به سمت پنجره اتاق رفت و گوشه پرده را که کنار میزد نگاهی به بیرون کرد و گفت باور نکردنی است ازل را دیدم ، به یکباره انگار که تلنگری به من خورده باشد گفتم ازل  برو بابا شوخی میکنی ، ناراحت شد و گفت نه عین واقعیت است ، صبح داشتم تو خیابان قدم میزدم به کیوسک روزنامه فروشی رسیدم طبق عادت گفتم نگاهی بیاندازم ببینم این مجله ماشین آمده که یک نفر سریع از کنارم رد شد و به کیوسک رسید خم شد روزنامه را برداشت و پولش را داد  و برگشت نگاهم بهش برخورد کرد به نظرم خیلی شیک پوش بود و یک جورهای بهش میامد که انگار اینجایی نباشد ، یک حس به من گفت برم ببینم این کیه ، به دنبالش راه افتادم یک جور خاص راه میرفت ، محکم و با صلابت سر خیابان بعدی پیچید و رفت داخل یک کوچه قدمهایم سریعتر کردم نمیدونستم چرا این کار را دارم میکنم  ته کوچه به یک پارک میرسید دیگه میخواستم برگردم که گفتم خب میرم پارک قدمی هم میزنم و بعد برمیگردم چند قدمی وارد پارک نشده بودم که بوی هوای تازه خوشحالم کرد یکباره شوکه شدم آقاهه را گم کردم کمی رو به عقب برگشتم و دو ر و برم را نگاهی کردم نه نبود دیگه نامید شدم و به خود گفتم خب برای چی دنبال یک نفر اومدم تا اینجا برگشتم هنوز چند قدمی برنداشته بودم که لای یک درخت کاج یک نفر پرید بیرون و در حالی که دستم را سریع گرفت و به پشتم چرخاند  احساس درد شدیدی کردم ؛ اومدم فریاد بزنم که در کنار گوشم  آرام گفت سر و صدا راه نینداز با یک حرکت دیگر عمرت تموم میشه ، بعد همونطوری چند قدم دیگه جلو رفتیم ، اروم به نزدیک درب پارک رسیدیم دستم را طوری تو دستش گرفته بود که هر کس که از روبرو میامد فکر میکرد ما دو نفر داریم به هم چسبیده و گام به گام هم حرکت میکنیم  ، گفت اونجا کنار اون صندلی میتونیم بریم ، هنوز درد شدیدی را در کتفم احساس میکردم  گفت چه کسی هستی و برای چی به دنبال من می آمدی گفتم آقا من اومدم پارک به شما چیکار دارم ، با عصبانیت یک  سیله به گوشم نواخت و نمیدونم چطوری زد که از حرکت سریع خودش عینک آفتابی که به چشم داشت از چشمانش فاصله گرفت و با دیدن صورت کاملش ، ناگهان جرقه ای توی مخ خورد آقای ازل شما هستی ، ضربه ای بسیار قوی را بر سینه ام احساس کردم فکر کردم دیگر کارم تموم شد اما نه دوباره برگشتم ، گفت  میگم چه کسی هستی و برای چی دنبال من آمدی . دیگه اشکم در اومده بود گفتم  من کسری هستم  ، نگاهی به من کرد و گفت باید بشناسمت ، گفتم آقای ازل خیلی دوستتون دارم و میخواهم باهاتون همکار بشم ، به یکباره گفت من نمیدونم درباره چی حرف میزنی ازل کیه من میخواهم بدونم چرا دنبال من اومدی ، بهش گفتم : بابا  میخواهم بهت کمک کنم راستی از میلا چه خبر ، دیگه ولش کن من فکر کنم اون جاسوسه . گفت بهت یکبار گفتم این اراجیفی که بهم میبافی را متوجه نمیشم تا نزدم له ات کنم درست و حسابی حرف میزنی ، بهش گفتم ببین میدونم الان تو مرحله بعد میخواهی انگشت شستم را بکنی ، اما من واقعا کسری هستم و تو ازل دیگه چی باید بگم ، دیگه عصبانی شده بود گفت ازل را من نمیشناسم اما برای چی به دنبال فردی به نام ازل هستی ، بعد انگار که راهی پیدا کرده باشم ، گفتم ازل داره نقشه میریزه برای آزادی ، حرفم کامل نشده بود که  گفت تو انگار حرف حالیت نمیشه باید کتک بخوری که ضربه ای دیگر بر سینه ام نشست و ادامه داد ببین تا چند دقیقه دیگه زنگ میزنم پلیس بیاد ببرت بگو برای چی اینجا اومدی ، درد دیگر اجازه نمیداد حرفی بزنم اشکهام را از تو صورتم جمع کردم و گفتم ببین تو ازلی با ….. و …… و …….. اومدید که مبارزه کنید ، نگاهی به ساعتش کرد و گفت وقتت داره تموم میشه … که گوشیش زنگ زد  جواب داد صداش خیلی اروم شد سلام عزیزم اره تو پارکم یکساعته که رسیدم صد بار از اول تا آخر پارک را طی کردم ، روزنامه ام خریدم  اره تو بگو کجائی که من بیام ، نمیایی چرا مامانت میگه چون بابات نیست نمیتونه اجازه بده که بیایی بیرون ، گوشی را بده به مامانت بگو بابا ما که مسئله را حل کردیم دیگه الان نامزد هم هستیم ، چی مامانت میگه باید عقد محضری کنیم تا بتونیم همدیگر را ببینیم ، اخه این که قرارموم نبود من باید چند ماه دیگه کار کنم تا بتونم یک پولی دست و پا کنم ، آخه چیکار کنم تو هم که زیر بار یک عقد ساده که نمیری میگی باید همه را دعوت کنیم ، بعد انگار تازه متوجه من شده باشه گوشیش را قطع کرد و ضربه ای دیگر به من وارد کرد و گفت چی را گوش میدی گفتم برای چی دنبال من هستی گفتم آقای ازل تو ایران گیر افتادیا  ، من همش میگم این قوانین ازدواج خیلی سخته ، کسی گوش نمیده که دیگر فریاد زد و گفت من ازل نیستم عجب بچه پروری ، دوباره نگاهی کردم و گفتم مراسم را کجا میخواهی برگزار کنی ، با کدومشون داری ازدواج میکنی ، که به من نگاهی کرد و گفت روانی چند قدم عقب رفت و فریاد زد میخواهید من را خسته کنید نه من دست بر نمیدارم تا ایران را آزاد نکنم  ول نمیکنم اینو تو گوش باباش بکن میام و میبرمش خواهی دید ……